آغاخان کیست؟

Khalil Rahman Mujahids foto.

Khalil Rahman Mujahid till جوانان دعوتگر بسوی اسلام

7 tim ·

و آغاخانیان چی عقیده دارند؟آغاخان لقب امام و پیشوای طایفه ای از رافضی های آغاخانی است.
پایه و تهداب فرقهء آغاخان توسط انگلیس در ایران 
بوسیله حسن علی شاه قاجار گذاشته شد.

آغاخان فعلی چهارمین خان و چهل و نهمین امام اسماعیلیه ها است که در سن بیست سالگی در جون ۱۹۵۷ به امامت
بر گزیده شد.
به عقیده و باور رافضی های آغاخانی قرآن مجید محدود به یک زمان و مکان خاص بوده و یک پیام جهانی که شامل حال هرکس و در هرجا و هر وقت باشد نیست. نعوذ باالله
این طایفه گمراه به این عقیده و باور هستند که آغاخان خود قرآن زنده و سخن گوینده است و فرمان های وی هرچه باشد برای آنها هدایت و راهنمایی است. نعوذ باالله
آغاخان رسمآ خود را به عنوان مظهر الهی در روی زمین معرفی نموده و منظور از مظهر نزد این طایفه مشرک،
بدیل و یا مثنی است و به همین سبب پیروان آن آغاخان را و تصویر نجس آنرا سجده می کنند.
آغاخانیان مکلف به ادای نماز و روزه و حج و ذکات نیستند و آنها نماز را با بعضی دعاء ها و شعر های مزخرف و شرک آمیز که روزانه دو الی سه بار تکرار می کنند، تبدیل نموده اند.
و نیز حج در نزد آنها دیدار منحوص و مقهور آغاخان است.
از نظر این طایفه ابله آغاخان و نزدیکان و فامیل اش صلاحیت بخشش گناهان اتباع و پیروان خود را دارند.
این طایفه جاهل رهبر مفسد و فاسق خود را جای نشین پیامبر صلی الله علیه وسلم می دانند. نعوذ باالله!

آغاخانیان اعتقاد دارند که آنچه از طرف الله برای دیگر مسلمانها حرام قرار داده شده برای آنها حلال است و در کوشش و فعالیت و هستند که حرام الله را حلال جلوه بدهند!
بدین خاطر شورایی را ترتیب داده اند بنام طریقه که بواسطه آن سود و رباء و شراب و موسیقی دیگر خبایث را از طریق این شورا به پیروان خود حلال قرار می دهند.
آغاخان و پیروان آن با کمک صلیبی ها از ضعف اقتصادی و بیسوادی و جهل مسلمانان خصوصا مناطق جنگ زده و دور دست و روستایی استفاده نموده و با کمک های عوام فریبانه بسیاری از مسلمان نماها را جذب گروه گمراه خود نموده اند!
آغاخانیان عملا برنامه های را برای بدنام سازی و به بیراهه کشانیدن مسلمانان در چندین کشور اسلامی خصوصا افغانستان اجراء نموده اند امثال
دفاتر و بانک ها سود و قرضه
شبکه های تلویزیونی و رادیویی چون طلوع لمر ….
مراکز رقص و پای کوبی
دفاتر جلب و جذب دختران جوان
و…

اسماعيليهء آغاخاني:
-اين قرقه در ثلث اول قرن نوزدهـم ميـلادي در ايران ظهور نمود، و داعيان شان
قرار ذيل اند:
1-(حسـن علي شاه ) وي آغـاخان اول ميباشـد، انگليـس وي را در رهبري
كودتايى گماشت كه آن بهانه براي مداخلهء شان باشد، بناء وي دعوت به سوي اسماعيليهء نزاريه را شروع نمود، از ايران به افغانستان تبعيد گرديد و از آنجاهم به بمبئ تبعيد گرديد، لقب ( آغاخان) را هم انگليس برايش اعطا نموده است، سال 1881م درگذشت.
2- ( آغاعلي شاه) وي آغاخان دوم ميباشد : 1881-1885م.
3-بعد از وي پسرش ( محمد حسيني ) ميايد كه وي آغاخان سوم است 1885-1957م، وي اقامت در اروپا را ترجيح ميداد، و در اطراف و اكناف دنيا گشته بود، وقتى مي مرد خلافت را به نوادهء خود ( كريم) وصيت كرد و اين وصيتش مخالف قانون اسماعيليه بود زيرا آنان به پسر بزرگ وصيت ميكردند،
4-( كريم) وي آغاخان چهارم ميباشد، كه از سال 1957م تا امروز در مقام خود باقي است، دروس خويش را در يكي از دانشگاه هاي امريكا خوانده است.
هفتم اسماعيليهء واقفه:
-اين گروه فرقه اي از اسماعيليه است كه بر امامت محمد بن اسماعيل كه اولين امامان مستور است، توقف نموده اند و قول به بازگشتش كرده اند، [يعني بعد از وي ديگر امامي را نمي پذيرند و ميگويند: امام همان محمد بن اسماعيل است].
افكار و معتقدات:
-ضرورت به وجود امـام معـصوم منصوص علـيه [امام قبلي وي را صريحا تعيين
نموده باشد] كه از نسل محمد بن اسماعيل باشد، به شرط اينكه پسر بزرگ امام قبلي باشد، مگر ازين قاعده چندين بار تخلف صورت گرفته است.
-عصمت نزد آنان در عدم ارتكاب معاصي و كناه نيست بلكه معاصي و كناهان را طوري تأويل ميكنند كه مناسب به عقايد شان باشد.
-كسيكه امام زمان خود را نمي شناسد و از وي بيعتي در گردن خود نمي داشته باشد، موت وي موت جاهليت است [يعني مثل يك فرد كافر و جاهل از دنيا رفته است].
-به امام خود صفاتي را نسبت ميدهند كه وي را بالا برده مشابه به پروردگار ميسازند، وي را داناي علم باطن ميدانند و پنجم حصهء كسب خود را به وي اعطا مينمايند.
-معتقد به تقيه و پنهان كاري اند، و آن را در اوقات خطرناك تطبيق ميكنند 0
-امام محور دعوت اسماعيليه است و عقيده شان هم در محور شخصيت امام مي چرخد 0
-زمين خالي از امام نمي باشد : يا ظاهر و مكشوف ميباشد و يا باطن ومستور ، اگر امام ظاهر بود جائز است كه حجتش مستور باشد ، ولي اگر امام مستور بود ضرور است كه حجتش و داعيانش ظاهر باشند 0
-قائل به تناسخ اند، وميگويند : امام وارث همه امامان سابقه است 0
-صفات خداوند را منكر اند، زيرا خداوند عزوجل در نظر شان از دسترس عقل بالا است، بنابرآن ميگويند: وي نه موجود است ونه غير موجود، نه عالم است نه جاهل، نه قادر است نه عاجز، ايشان نه به اثبات مطلق، قائل اند و نه به نفي مطلق بنابرين خداوند عزوجل در نظر شان پروردگار دو متقابل، خالق دو متخاصم و حاكم بين دو متضاد است، نه قديم است، نه حادث، قديم امرش و كلماتش، و حادث خلق وايجادش است0
از معتقدات بهره :
* در مساجد ديگر مسلمانان نماز نمي گزارند.
* در ظاهر عقايد شان مشابه عقايد ديگر فرقه هاي معتدل اسلامي است، اما باطن شان چيز ديگري است، آنان نماز مي خوانند اما نماز شان براي امام اسماعيلي مستور است كه از اولادهء طيب بن آمر ميباشد.
* مثل ديگر مسلمانان به مكه حج ميروند، ولي ميگويند: كعبه رمزي از امام است.
-شعار حشاشين اينست ( هيچ حقيقتي وجود ندارد و كل چيز مباح است) كارشان ترورهاي منظم و پناه بردن به قلعه ها و حصار هاي مستحكم بود.
-امام غزالي در بارهء آنان ميگويد: چيزي كه از آنان نقل شده اباحت مطلق، دور ساختن حجاب، مباح و حلال دانستن چيزهاي ناجائز و انكار شريعت ها است، مگر آنان همهء شان، و قتي اين امور براي شان نسبت داده شود از آن انكار مي ورزند [يعني ميگويند: ما برين عقيده نيستم].
-معتقدند كه خداوند مستقيما عالم را نيافريده، بلكه از طريق عقل كلي و به توسط وي آفريده است وعقل كلي محل همهء صفات خداوند ميباشد و آن را حجاب مي نامند و ميگويند: عقل كلي در انساني حلول نموده و داخل شده كه آن انسان همان پيامبر است، همچنين در امامان مستور كه خليفهء پيامبراند حلول نموده است، محمد ناطق وعلي اساس است كه تفسير ميكند.
ريشه هاي فكري و اعتقادي:
-مذهب ايشان در عراق نشأت نمود، بعدا از آنجا به فارس،خراسان، و ماوراء النهر مثل هند و تركستان فرار نمودند،بنابرين در مذهب شان عقايد و آراء قديم فارس و عقايد هندي خلط گرديد، همچنان با آنان افراد منحرف و هواپرست يكجا شد كه اين خود سبب ازدياد انحراف و گمراهي شان گرديد.
-با برا همهء هند، فلسفي هاي اشراقي، بودائي ها، بقاياي كلداني ها، و فارسي هاي [قديم] يكجا شدند و از آنان عقايد و افكاري را در مورد روحانيات، ستاره ها و علم نجوم أخذ نمودند، و در اندازهء أخذ اين خرافات از ايشان با هم متفاوت اند، پنهاني وسري بودن شان همچنان در خرافات و انحرافات شان افزود.
-بعضي از ايشان ( مثل قرامطه) مذهب مزدك و زردشت را در مورد اباحت و اشتراكي بودن پذيرفته اند.
-عقايد شان از قرآن و سنت أخذ نشده، بلكه فلسفه ها و عقايدي در مذهب شان جاي گرفته كه آنان را از اسلام خارج كرده است.
انتشار و جاهاي نفوذ:
-سرزميني كه بر آن اسماعيلي ها سيطره و تسلط داشتند نظر به تغيير اوضاع و گردش احوال، در طول و عرض خود، در مدت زمان طويلي،از هم مختلف بوده است، نفوذ آنان همهء عالم اسلامي را دربر ميـگيرد، اما به تشكيلات مختلـف كه
در هروقت و زمان از هم تفاوت ميكند:
* قرامطه بر الجزيره، بلاد شام، عراق و ماوراء النهر سلطه داشتند.
* فاطمي ها دولتي پايه گذاري كردند كه امتدادش از محيط اطلس و شمال افريقا بود، و مصر و شام را نيز قبضه نمودند، مردم عراق نيز به مذهب شان گردن نهادند و در سال 540هـ بنام آنان بر منابر بغداد خطبه خوانده ميشد، ليكن دولت شان به دست صلاح الدين ايوبي سرنگون گرديد.
* آغاخاني ها در نيروبي، دار السلام، زنجبار، مدغشقر ، كنغو، بلجيكي، هند، پاكستان و سوريه سكونت دارند، و مركز رهبري عمومي شان شهر كراچي است.
* بهره در يمن و هند و سواحل نزديك به اين دو منطقه زندگي اختيار نموده اند.
* اسماعيليهء شام چند قلعه و حصاري را در طول و عرض شهرها تصرف نموده اند كه تا اين زمان هم بقايايى از آنان در سلميه، خوابي، قدموس، مصياف، بانياس و الكهف موجود است.
* حشاشين در ايران پراگنده شدند، و قلعه الموت را در جنوب بحر قزوين تصرف نمودند، سلطنت شان وسعت پيدا كرد، اقليم بزرگي را در ميان دولت عباسي سني مذهب، به خود اختصاص دادند، قلعه ها و حصارها را پيهم تصرف ميكردند تاكه به بانياس، حلب و موصل رسيدند، و يكي از آنان در زمان صليبي ها قضاء دمشق را به عهده گرفت، بالآخره سلطنت شان را هلاكو مغلى برچيد.
مراجع :
1-تاريخ المذاهب الإسلامية محمد أبوزهره.
الجزء الأول
2-اسلام بلا مذاهب د. مصطفى شكعه.
3-طائفة الإسماعيليه، تاريخها، د. محمد كامل حسين –مكـتبة النهضـة المصـرية
نظمها، عقائدها 1959م.
4-دائره المعارف الإسلاميه مادة الإسماعيلية.
5-الملل و النحل محمد عبد كريم الشهرستان- طبع دوم –دار المعرفة.
6-المؤامرة على الإسلام انور جندي.
7-تاريخ الجمعيات السرية محمد عبدالله عنان.
و الحركات الهدامة.
8-اصول الإسماعيلية و الفاطمية لبرنارد لويس.
و القرامطة
9-كشف اسرار الباطنية و محمد بن مالك اليمان الحمادي.
اخبار القرامطة
10-فضايح الباطنية إمام أبوحامد غزالي.

آریانا چطور خراسان و افغانستان شد؟

 

سید فرهاد زلمی هاشمی

7 سال ago

چگونه کشورما افغانستان نام گرفت؟

دراین مقاله به چگونگی نام تاریخی افغانستان که ازآریانا به خراسان وسپس به افغانستان تغیریافت پرداخته می شود. نخست ازآریانا سخن بمیان می آید. ازمناطق وسرزمین های که شامل قلمرو کشورآریانا می شد. سپس تغیرنام آریانا به خراسان وقلمروخراسان زمین باتذکری ازخانواده های حکومتگروحاکمان خراسان تبیین وبررسی می شود. درپایان ازافغانستان سخن میرود. چه زمانی کشورما افغانستان نامیده شد واین نام چگونه وازکجا بمیان آمد؟

 

آریانا:

 

نام افغانستان هرچند درفاصلۀ بیشترازدوقرن اخیر به این کشورداده شد، اما پیشینۀ تاریخی این سرزمین وساکنانش به هزاران سال قبل بر میگردد. درآن گذشته ها کشورکنونی افغانستان بخشی عمده ای ازسرزمین بزرگی بود که آنرا «آریانا» یا » ایریانا» ویا » آریا وایریا» می خواندند. این نام ازهزار سال قبل ازمیلاد تا قرن پنجم میلادی به افغانستان امروزوبخش های از ایران کنونی، مناطقی درآسیای میانه وبخش هایی درشمال وغرب پاکستان اطلاق میگردید. محقق ومؤرخ قدیمی یونان اراتوس تینس (Eratosthenes ) درنیمه ی قرن سوم پیش ازمیلاد، آریانا را نام قدیم و گذشتۀ دور افغانستان می خواند. (1)

دکتورمحمد حسن یمین پروفیسور ومحقق علم تاریخ افغانستان، درمورد حدود و وسعت قلمرو سرزمین آریانا می نویسد: « استرابو جغرافیا نگار ومؤرخ یونانی براساس گفتارارا توتینس حدود وثغورآریانا وبه همین گونه » بطلیموس وبیلو» ولایات آریانا را درهفت ولایت این چنین مشخص ساخته اند:

1 ـ مارجیانا ( حوزۀ مرغاب)

2 ـ بکتریانا ( بلخ وبدخشان)

3 ـ هریوا ( حوزۀ هرات )

4 ـ پاروپامیزاس ( حوزۀ کابل وهزاره جات )

5 ـ درانجیانا ( حوزۀ سیستان )

6 ـ اراکوزیا ( حوزۀ ارغنداب )

7 ـ گدروزیا ( حوزۀ بلوچستان ) » ( 2 )

سرزمین آریانا به عنوان یکی ازکانونهای هفتگانۀ تمدن کهن جامعۀ بشری محسوب می شود. آریانا در زمرۀ سرزمین های چون: بین النهرین، مصر، سواحل شرق مدیترانه، چین، نیم قارۀ هند، شبه جزیرۀ یونان، ایتالیا وروم قدیم است. ساکنان این سرزمینها هزاران سال قبل دربخش های مختلف علوم ریاضی، نجوم، طب، حکمت، تجارت، کشتی رانی، نقاشی، ایجاد الفباء، زراعت، صنایع دستی، هندسه وغیره دارای تمدن درخشانی بودند ودرواقع پایه های تمدن امروزین جامعۀ انسانی را درسیارۀ زمین گذاشتند. آریانا درمیان حوزه های تمدنی مذکور از دو تا سه هزارسال قبل ازمیلاد مسیح دارای زراعت وآبیاری وشهر های آباد وپرجمعیت بود. ونقطۀ اتصال میان تمدنهای بزرگ یونان، چین، هند وبین النهرین محسوب می شد.آیین زرتشت یا زردهشت درصدها سال قبل ازمیلاد مسیح توسط مبلغ وبنیانگذارآن به همین نام از بلخ کنونی افغانستان که » بکتریا» یا » بکتریانا» نام داشت، ظهورکرد. بلخ یا » باکتریا» مرکز وپایتخت مملکت آریانا بود. به نوشته یک مؤرخ ومحقق کشورافغانستان به نقل از کتاب» سحرگاه آیین زرتشت» تألیف آر. سی. زاهنر چاپ نیویارک: «… از روایت پارسیان هند که ازباز ماندگان زردهشتیان پیش از اسلام هستند وسنن ملی شانرا به دقت حفظ کرده اند چنین بر می آید که وی درسدۀ ششم پیش از میلاد مسیح درسرزمین باختر واقع درشمال افغانستان کنونی دربین قبایلی ظهور کرده بود که خودرا آرین می نامیدند. (3) کتاب مقدس آیین زرتشت «اویستا» نام داشت که درآن عقاید وتعالم مربوط به آیین زرتشتی وموضوعات دیگری بیان گردیده بود. نوشته هایی بروی سنگ که ازدوران امپراطوری هخامنشیان دربیشترازشش قرن قبل از میلاد مسیح منسوب به کتاب اویستا بدست آمده است نشان میدهد که بیشترین ولایات ومناطق سرزمین آریانا درکشور کنونی افغانستان موقعیت داشت. از 12 ولایت آریانا درآن کتیبه های سنگی بدینگونه نام برده می شود:

1 ـ هرکانیا (گرگان)

2 ـ پارتیا (درۀ خراسان)

3 ـ زرانکا ( زرنج)

4 ـ ایریا (هرات)

5 ـ خوارزمیا (خوارزم)

6 ـ بکتریانا (بخدی، بلخ)

7 ـ سغدیانا(سغد)

8 ـ گندارا (حوزه کابل وسند)

9 ـ ستا گیدیا (هزاره جات ومناطق مرکزی افغانستان)

10 ـ اراکوزیا (حوزۀ ارغنداب)

11 ـ ماکا( مکران وبلوچستان(

12 ـ ساکا( خاک های سکایی سیستان) (4)

نقشه های متفاوتی از اریانا در دسترس است که همه را اینجا می گذاریم.

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

ظهور زرتشت وآیین زرتشتی که برخی زرتشتیان اورا درجملۀ پیغمبران الهی محسوب میدارند حاکی از تکامل وپیشرفت انسانی و وجود تمدن دردیار وسرزمین کهن آریانا بود. عده ای معتقد اند که آیین زرتشت برخلاف تصور وباوری ناشی ازعدم آگاهی تعالیم اصلی این آیین ویا دراثر تحریفی که به آن واردشده است نه برمبنای آتش پرستی بلکه برمبنای یکتا پرستی قرار دارد. خداوند یکتا درآیین زرتشتی»اهورا مزدا» (هستی بخش بزرگ ودانا) خوانده میشود وتعالم این آیین برمبنای دستوراخلاقی: » اندیشه ی نیک»، » گفتار نیک»، و» کردارنیک» استوار است. (5)

در دورۀ ظهور زرتشت، آریانا دارای حکومت واداره بود. واین دلیل دیگری برموجودیت تمدن کهن بشری در آریانای گذشته محسوب می شود. زرتشت رهبر ومبلغ آیین خود توانست زمامدار یا پادشاه ولایت باکتریانا یا بلخ مرکزآریانا را که «گشتاسب» نام داشت به آیین زردشتی معتقد بسازد. پس ازآن آیین زردشتی از بلخ به سایر ولایات وقلمرو سرزمین آریانا وحتی خارج ازآن بسوی شمال غرب وغرب گسترش یافت. برغم آنکه پایتخت مملکت آریانا در باکتریا یا بلخ وسراسرقلمروآریانا بعد از ظهور زرتشت مورد هجوم ویورش قبایل» مادها» و»پارتها» یا» پارسها» ازشمال غرب وغرب وسپس قبایل بدوی وبیابانگرد صحرای مغولستان ودشت های آسیای مرکزی قرارگرفت، اما آیین زرتشت درقلمرو آریانامهاجمان را مجذوب خود ساخت. بگونه ای که درمطالعه وبررسی تاریخ آریانا دیده می شود که مهاجمان ویورشگران از بیرون قلمرو آریانا با ایجاد دولت ها وامپراطوری های مقتدردراین قلمرو بیشتربه آیین وفرهنگ ساکنان آریانا گرویدند وبا وجود یک دوره ستیزه گری و ویرانی درترویج وگسترش فرهنگ آرین زمین ازآیین ودین تا زبان آن تلاش کردند.

درحالیکه قسمت اعظم حدود قلمرو آریانا را آنگونه که تذکر رفت کشور کنونی افغانستان تشکیل میداد اما بعداً درقرن بیست میلادی محمد رضاشاه مؤسس خاندان پهلوی درایران همان نام آریانا یا ایریانا را با اندک تغیر لفظی به نام ایران به سرزمینی گذاشت که از کشورپارس یا فارس قدیم وبخشی از قلمروآریانای کهن تشکیل یافته بود. پروفیسور محمد حسین یمین محقق ونویسندۀ افغان به نقل از «هانری ماسه» محقق غربی درمورد تاریخ وتمدن ایران این مطلب را مورد تأیید قرار میدهد: « نام ایران برای کشورایران امروزی نامی است بسیار تازه که از مدت تقریباً ششش دهه بدین سو برفارس کهن اطلاق شده است. آنهم بنا برملحوظات ویژه وبا تحلیل اینکه همه موارث تاریخی، مدنی وفرهنگی مملوازافتخارات دیرینۀ آریانا دراین واژه خلاصه شده است. یعنی این نام به صورت آگاهانه بر فارس (پارس وبه شکل لاتین آن پرشیا) اطلاق گردیده است. چنانکه رضا شاه مؤسس سلسله پهلوی که به گذشتۀ پر افتخار ایران کهن (به قول خودش) توجه بسیارداشت کمی پس از رسیدن به سلطنت تصمیم گرفت کشوراوکه تا آن زمان معروف به فارس بود ایران خوانده شود. » ( 6 )

همچنان این محقق ونویسندۀ افغانستان در بخشی دیگر ازتحقیقات خود مینگارد: « سرپرسی سایکس دراین باره مینویسد: » اهل کشوریکه به زبان انگلیسی پرشیا( Persia) نامیده میشود آن کشور را ایران وخودشان را ایرانی میخوانند واین لفظ همان است که دراویستا » ایریا» ضبط شده ومعنای آن خاک آریان است، بنا برآن این لفظ ایران هرگاه به اصطلاح سیاسی امروزه استعمال شود محدود به کشور و دولت جدیدی است که انگلیسها آنرا پرشیا ( Persia ) میخوانند.» ( سرپرسی سایکس، تاریخ ایران، ترجمه تقی گیلانی، تهران 1323، ص 5 ) » دیا کونوف» با استناد به آثار استرابو وتأکیدقول وی میگوید:» به کاربستن صفت ایرانی ممکن است چنین تعبیر شود که صحبت برسرزبان، دولت وکشورایران است، چنانکه برهمه معلوم است اصطلاح ( ایران) به صورت باستانیش یعنی » آریا» درآغاز شامل فارس نبوده است.»( دیاکونوف، تاریخ ماد، ترجمه کریم کشاورز، چاپ تهران، سال 1345، ص 581)

و درمورد جدیداً تسمیۀ فارس به ایران درکتاب ارانسکی( زبانهای ایرانی) آمده است: » کلمۀ ایران به عنوان کشور جدید خاورمیانه فقط درپایان قرن نوزدهم به چشم میخورد وتنها درسال 1935 بود که دولت ایران( فارس) این کلمه را رسماً به نام قدیمی Persia بع عنوان نام رسمی کشورخود پذیرفت به همین جهت خلط کلمه Iran درمعنی جدید رسمی با همین کلمه درمعنی تاریخی آن که غالباً به چشم میخورد اشتباه فاحشی است. » ( یوسف اراسکی، زبانهای ایرانی، ترجمه علی اشرف صادقی، تهران، نشر سخن، 1378، ص 34 ) » ( 7 )

بعد از نامگداری ایران توسط محمد رضا شاه به سرزمین فارس وبخشی از آریانا درکشور ایران این ذهنیت واعتقاد ایجاد شدکه تمام نشانه ها وافتخارات گذشتۀ سرزمین آریانا متعلق به ایران امروز است. حتی برمبنای چنین ذهنیت وباورنادرست، آن عده از دانشمندان، مبارزان، سیاستمداران، عرفاء وشعرای که درقلمرو افغانستان کنونی زاده شده اند ازسوی ایرانیها متعلق به خودشان قلمدادشده وایرانی خوانده می شوند. آنگونه که مولانا جلال الدین بلخی، حکیم ابوعلی سینای غزنوی، امام فخر رازی، ابومسلم خراسانی و…. که همه درمناطقی از افغانستان کنونی تولد شده اند شاعران وحکیمان ایرانی نه به معنی تعلق آنها به آریانای کهن بلکه به ایران کنونی گفته می شود.

هرچند دولت افغانستان درنام گزاری مذکور اعتراضی به دولت ایران نکرد، اما براساس تذکر عبدالحی حبیبی مؤرخ ومحقق مشهور افغان در مجلس بزرگداشت فردوسی دردانشگاه کابل گفته می شود که: « این تصمیم از طرف دانشمندان افغانی بنا بر ملاحظات تاریخی مورد اعتراض قرار گرفت ومرحوم غبارواعظمی وبعضی دیگربه نماینده گی ازقشرروشنفکربه وزارت خارجۀ افغانستان رسماً احتجاجیۀ خودرا سپردند اما از طرف دولت وقت به آن اعتنایی نشد.» ( 8 )

البته دلیل بی اعتنایی وسکوت دولت افغانستان به عدم ملی بودن دولت وماهیت قبیله ای وقومی آن برمیگشت که تضعیف رابطۀ کشوروبخش اعظم ساکنانش را به گذشته درجهت اهداف ومنافع قومگرایانۀ خود ارزیابی میکرد.

دریک دورۀ طولانی یک ونیم هزار ساله که افغانستان امروز بخشی ازآریانای کهن بود وبه سرزمین وکشورآریانا یا د می شد خانواده های متعددی چه به عنوان مهاجم وچه عنوان زمام داران برخواسته از داخل درآریانا حکومت کردند. دراین جا تنها به تذکر خانواده های شاهان وحاکمان آریانا وزمان حاکمیت شان می پردازیم:

1 ـ هخامنشیان از 545 تا 333 قبل از میلاد مسیح

2 ـ یونانیان از 333 تا 250 قبل از میلاد

3 ـ یونانو باختری از 250 قبل از میلاد تا ده های اول میلادی

4 ـ کوشانی ها از سال 40 تا 220 میلادی

5 ـ از کوشانی تا یفتلی از 220 میلادی تا 425 میلادی

6 ـ یفتلی ها از 425 تا 566 میلادی

قابل یاد آوری است که قلمرو ومحدودۀ حاکمیت وزمام داری شاهان و زمام داران خانواده های مذکور درسرزمین آریانا دردوره ها وسالهای حاکمیت شان متفاوت بود. گاهی این قلمرو دراثرقدرتمندی شاهان وزمامدارانی که به هجوم ویورش دست میزدند وسیعتر میگردید. گاهی نفاق درونی اعضای خانواده ها وسران قبایل وعشایراقوام به تضعیف وتحلیل آنها می انجامید وحکومت های مستقل ایجاد می شد وبا این ضعف وناتوانی، خانواده های حاکم وحاکمیت های شان بسوی انقراض میرفتند وسقوط میکردند.

خراسان:

بعد از نفوذ وگسترش اسلام از شبه جزیرۀ عربستان بسوی مشرق، سرزمینی که تا آن دوران آریانا خوانده می شد نامش را به » خراسان» به معنی مشرق وطلوع گاه آفتاب داد. هرچند واژۀ خراسان قبل از نفوذ اسلام واستیلای اعراب مسلمان نیز به کشور امروز افغانستان اطلاق می شد. آنگونه که عبدالحی حبیبی از کشف مسکوکات شاهان هفتلی سخن میزند که لقب آنها خراسان خوتای یا خراسان خدای بعنی شاه خراسان نوشته شده است. ( 9 )

اما سرزمین آریانا بعد از نفوذ اسلام واستیلای عرب بگونه رسمی خراسان نام گرفت وبه همین نام مشهور گردید. پس ازآن نام خراسان وخراسانیان در آثار ونوشته های نویسندگان وشاعران خراسانی، مؤرخین ومحققین عرب وغیر عرب به کثرت انعکاس یافت. درنوشته ها وآثار این محققین ونویسندگان با وجودیکه ازحدود ومناطق کشورخراسان با تفاوت واختلاف سخن بمیان می آید، افغانستان امروز بخش بزرگ ومحوری خراسان محسوب میشود. مؤرخ وجغرافیه دان عرب احمد بن یحیی بن جابر بغدادی که معروف به بلاذری است درتألیف مشهور خود » فتوح البلدان» درسال 255 هجری ولایات: نیشاپور(مناطق شرقی ایران امروز)، هرات، مرو، جوزجان، بادغیس، سمنگان، بدخشان، بلخ، بامیان، ماوراء النهر وخوارزم را از مناطقی مربوط به خراسان میداند. ( 10 )

مؤلف کتاب مشهور «مسالک وممالک»، ابو اسحاق ابراهیم بن محمد اصطخری درحالیکه مناطق نیشاپور، مرو، هرات، بلخ، غرجستان، تخارستان، غور وبامیان به شمول غوربند، لوگر، کابل، نجراب، پروان، غزنی، پنجشیر را جز خاک خراسان میداند، سند وماوراءالنهر را از آن مستثنی میدارد. (11)

خراسان بعد ازسقوط امپراطوری ساسانی فارس بدست کشورگشایان مسلمان عرب به تدریج طی نبرد های سخت وطولانی تحت سیطرۀ حاکمان اعراب قرار گرفت. نفوذ اعراب به خراسان بعد از سال 642 مسیحی آغاز شد ونخستین بار در دوران خلافت اموی ها درسال 661 مسیحی شخصی بنام قیس به عنوان اولین حاکم اموی وارد ولایت نیشاپور در سرزمین خراسان گردید. از آن پس لشکر کشی های متعددی بسوی سایر ولایات خراسان توسط زمام داران اموی صورت گرفت. لشکر کشی وجنگ اعراب بصورت پیوسته تا کمتراز دو قرن در ولایات ومناطق مختلف خراسان ادامه یافت. چون از یکطرف دراثر مقاومت وانقیاد ناپذیری مردم خراسان ازدین اسلام وحاکمیت اعراب مسلمان، پیشرفت آنها درتسخیر خراسان زمین به کندی صورت میگرفت واز سوی دیگر مخالفت وشورش دربرابرحاکمان جدید از سوی مردم به وقفه ها از سرگرفته می شد. اعراب تلاش کردند تا با جابجایی واسکان هزاران نفرازلشکریان را با خانواده هایشان درمناطق مختلف خراسان از مخالفت وقیام مردم جلوگیری کنند وزمینه را برای باور وپذیرش مردم به دین اسلام مساعد تربدارند. این راهکار درجلب وجذب مردم خراسان بدین جدید (اسلام) مؤثر وثمر بخش بود.هرچند جنگ ها ومقاومت هایی پراگنده ادامه میافت وشاهان یا زمام داران کابلستان بیشتراز هرمنطقه و ولایت خراسان زمین به جنگ علیه لشکریان اعراب پرداختند اما درجریان کمترازدو قرن، اسلام به سراسر خراسان نفوذ کرد. مردم بدین جدید درآمدند ویکنوع اختلاط وامتزاج فرهنگی میان آنها و فاتحان غالب بوجود آمد. به نحوی که دراین مدت وبعداً خراسانیان همراه با مردم فارس قدیم یا بخشی از ایران امروز حتی بیشتر از اعراب درتمدن اسلامی وپیشرفت علوم ومعارف اسلامی نقش ایفا کردند. آنگونه که میرغلام محمد غبارمؤرخ افغانی به نقل ازامین احمد نویسنده ومحقق مصری می نویسد:

«خراسان دردورۀ اسلام ازطرف عرب به جنگ وصلح فتح شده وباردیگر استعداد وقابلیت طبیعی ودرایت خراسانی در امورسیاست وعلوم وفنون ظاهر شد، وخراسان نسبت به سایر ممالک اسلامی، بیشتر علما وامرای نامدار پرورش داد. » (12)

برغم آنکه دین اسلام درخراسان زمین هرچند با سختی ومخالفت مردم پذیرفته شد ودولت اموی عرب، خراسان را درسیطره وحاکمیت خود درآورد اما حرکت وقیام استقلال طلبانه علیه سلطۀ حاکمیت اموی وسپس علیه حاکمان عباسی ازسوی مردم مسلمان خراسان درمقاطع مختلف زمانی بوقوع پیوست. انگیزه های اصلی نهضت آزادیخواهانه از یکطرف که به روحیۀ استقلال طلبانه ی خراسانیان مربوط می شد ازجانب دیگر عملکرد تبعیضگرایانه، ظالمانه وغیر عادلانۀ حکام عرب درسرزمین خراسان مسبب تحریک وتحریص این روحیه می گردید.

نخستین درفش استقلال طلبانه را علیه امویها ابومسلم خراسانی درسال 129 هجری مطابق 746 میلادی برافراشت. ابومسلم متولد سال 720 مسیحی درشهر انبار قدیمی و ولایت سرپل کنونی افغانستان بود. اودرمرو با گرد آوری یکصد هزار نیرو ازولایات مختلف خراسان پایان خلافت یا حاکمیت خاندان اموی وآغاز خلافت خاندان عباسی را اعلان کرد وخودرا شهنشاه خراسان خواند. اوقلمرو خراسان را از تسلط حاکمان اموی تصفیه نمود وسایر مناطق وسرزمین های اسلامی را به نفع حاکمیت جدید خاندان عباسی اعراب از سلطه ی اموی ها کاملاً خارج ساخت وبه حاکمیت خاندان اموی نقطۀ پایان گذاشت. اما بعداً در 25 شعبان 137 هجری قمری مطابق 754 مسیحی از سوی منصور خلیفۀ عباسی بصورت ناجوانمردانه با خدعه ونیرنگ به قتل رسید.

بعد از قتل ابومسلم قیام های متعددی علیه تسلط حاکمان عباسی درخراسان بوقوع پیوست. قیام » سندباد» درسال 759 مسیحی درهرات ونیشاپور، قیام» حکیم مقنع» درسال 775 درمرو، قیام «استاد سیس بادغیسی» درسال 766 درهرات وقیام » حمزۀ سیستانی» درسال 799 میلادی درسیستان از مشهورترین قیامهای بودند که از سوی زمامداران عباسی سرکوب گردیدند. اما درسال 206 هجری (821 مسیحی) طاهر بن حسین پوشنگی هراتی( ولسوالی زنده جان کنونی هرات) یکی از سرداران نیروی مامون الرشید خلیفه عباسی که به حاکمیت مرو توظیف شد استقلال خراسان را اعلان کرد. وی با اعلان استقلال خراسان بنیانگذار حاکمیت خانوادۀ طاهریان گردید که بعد ار اوتا سال 872 افرادی ازاین خانواده بنام های: طلحه بن طاهر، عبدالله بن طاهر، طاهر بن عبدالله ومحمد بن طاهر به حکومت پرداختند.

بعد از شکل گیری دولت مستقل طاهریان درخراسان که تسلط حاکمان عربی تضعیف گردید و خلافت عباسی ها دربغداد بسوی انحطاط رفت، دولت های مستقل درخراسان ادامه یافت. هرچند که در دوره های مختلف با لشکر ویورش های مهاجمان بیرونی همچون چنگیز خان مغولی و تیمورگورگانی استقلال خراسان ازمیان رفت، مدنیت وآبادی شهرها تخریب گردید. خانواده های که بعد ازسلسلۀ طاهریان درخراسان به پادشاهی وزمام داری پرداختند عبارت بودند از:

صفاریان که مؤسس این خانواده یعقوب بن لیث ازسیستان بود. اودرشهر زرنج مرکز ولایت نیمروز افغانستان کنونی پیشه ی آهنگری داشت وبعد به گروه عیاران خراسان پیوست. وی درآغاز سیستان وسپس تمام خراسان را درسیطرۀ خود آورد. پس ازیعقوب، عمرولیث وطاهر بن محمد ازاین خانواده حکومت کردند تا آنکه حاکمیت آنها درسال 910 مسیحی توسط سامانی ها سقوط داده شد.

مؤسس خانوادۀ سامانی های تاجک تبار شخصی بنام سامان خدا یا سامان خدات از بلخ وسمرقند درشمال خراسان قدیم بود. اودربلخ پا به عرصه ی سیاست گذاشت. اسماعیل یکی ازپسرانش که به حکومت بخارا رسید، دولت مقتدر ومتمدن سامانیان را درخراسان بمیان آورد. درطول بیشتر ازیک قرن تداوم حکومت سامانیان علاوه ازاسماعیل بن احمد سامانی، ابو نصراحمد بن اسماعیل، نصربن احمد، نوح بن نصر، عبدالملک بن نوح، ابوصالح منصور بن نوح وابوالقاسم نوح بن منصورازاین خانواده درخراسان به حکومت رسیدند. وحکومت آنها درسال 999 میلادی توسط سلسلۀ غزنویان پایان یافت.

مؤسس دولت غزنویان درخراسان سبکتگین داماد الپتگین ازغلامان ترک تبار دربار شاهان سامانی بود که به افسری گارد شاهی وبعداً به سپهسالاری ارتش سامانی رسید. اودرسال 962 با تصرف ولایت غزنی حکومت مستقلی را از دولت سامانی تشکیل داد. بعد از مرگ وی دامادش سبکتگین براریکۀ حاکمیت تکیه زد وبربسیاری از ولایت خراسان سلطه یافت. اودر 997 بمرد وحکومت را درخراسان ابوالقاسم محمود پسر بزرگش بدست گرفت که بعداً با ایجاد یکدولت مقتدرازطریق یورشگری وتوسعه طلبی به سلطان محمود غزنوی مشهور گردید. اواز مقتدرترین شاهان خانوادۀ غزنویان محسوب می شد که قلمرو خراسان را از قزوین تا دریای ستلج درهندوستان شمالی وازخوارزم درآسیای میانه تا بحرعرب توسعه داد. بعد ازسلطان محمود پسرانش سلطان محمد وسلطان مسعود وسپس سلطان مودود بن مسعود، علی بن مسعود ومسعود بن مودود، عبدالرشید بن محمود، ابراهیم بن مسعود، مسعود بن ابراهیم، ارسلان شاه بن مسعود، بهرامشاه بن مسعود، خسرو شاه بن بهرامشاه، خسرو ملک بن خسرو شاه ازخانوادۀ غزنویان تا سال 1148 درخراسان حکومت کردند.

بعد از غزنویان، سلجوقیان ازترکمنان بحیرۀ بالخاش واراک به تشکیل حکومت درخراسان پرداختند. مشهورترین زمامداران آنها طغرال شاه، آلپ ارسلان، ملک شاه وسلطان سنجر بود که سلطان اخیرالذکر در 1157مسیحی بمرد وبه حاکمیت سلجوقیان توسط خانوادۀ غوریها پایان داده شد. سلاطین غوری که بعد ازغزنویها درخراسان به زمامداری پرداختند ساکنان بومی ولایت کوهستانی غوردرمناطق مرکزی خراسان زمین بودند. غوریها قبل ازغزنویان استقلال محلی خودرا داشتند وپیوسته با دولت ها وحکام ماقبل خویش برسرحفظ استقلال وخودمختاری خود درجنگ وکشمکش به سر میبردند. ازمشهورترین پادشاهان غورعلاءالدین جهانسوز بود که شهرغزنی پایتخت امپراطوری غزنویان را درسال 1148 مسیحی به آتش کشیدوبه کشتار و ویرانی بی حساب پرداخت. پایتخت سلاطین غوری شهر «فیروزکوه» درغوربود. بعد ازآنکه علاء الدین در 1155 مسیحی بمرد پسرش سیف الدین جانشین پدرشد. سپس مردان دیگری ازاین خانواده تا اوایل قرن سیزدهم میلادی ( 1214 میلادی) یکی پی دیگری به سلطنت رسیدند. بعداً حاکمیت این خاندان توسط خوارزمشاهی ها که درشمال غرب خراسان بنام » آل مامون» ازدورۀ سامانیان به بعد حکومت محلی داشتند سرنگون گردید.

مشهورترین ومقتدرترین شاهان خوارزمی سلطان علاء الدین محمد بن تکش بود که از 1199 تا 1219 مسیحی پادشاهی کرد وبا راندن آخرین بقایای حاکمیت غوریها ودرهم کوبیدن دولت ترکی ثمرقند ودولت فراختایی کاشغرستان درشمال شرق خراسان، امپراطوری بزرگی بوجود آورد. اما دولت خوارزم شاهی در دوران سلطنت وی با یورش چنگیزخان مغلی ازمیان رفت. سلطان محمد خوارزم شاه که با قتل وغارت کاروان تجارتی چنگیز وسپس قتل نمایندۀ او، موجب هجوم چنگیز به خراسان زمین شد، خود بدون مقاومت دربرابر یورشگران چنگیزی پابه فرار نهاد.

تموچین مشهوربه چنگیزازقبیلۀ بدوی وبیابانگرد» بورجیقین» منگولیا بود که برهمه قبایل دیگر مغولی فایق آمدوحکومت نیرومندی را درمغولستان یا منگولیا بنا نهاد. اونخست چین شمالی وترکستان شرقی را تصرف کرد وسپس دراثر اشتباه سلطان محمد خوارزم شاه درسال 1220 مسیحی با دوصد هزار عسکر ترک ومغول بسوی کشورخراسان هجوم آورد. چنگیز با لشکریانش علی الرغم مقاومت سخت ودلاورانۀ بسیاری ازمردم خراسان زمین سراسر کشورخراسان را متصرف شد وتمام آبادی وآثار مدنیت وپیشرفت سرزمین خراسان را که طی قرون متوالی ایجاد شده بود نابود کرد وملیونها نفر را به قتل رسانید. لشکریان مغول سرزمین های قدیم ومرکز خلافت اسلامی را دربغداد نیز تسخیر نمودند وآثارمدنیت را نیز درآنجا ها ویران ساختند.

بعداز مرگ چنگیز در 1226 مسیحی که بازماندگان خانوادۀ چنگیز وافراد مغولی درخراسان به حکومت ادامه دادند تدریجاً به فرهنگ خراسان زمین جذب شدند وبا پذیرش دین اسلام روش وعملکرد ترسناک وظالمانه ی چنگیزی خودرا دربرابر مردم تغیر دادند. درطول یک ونیم قرن دیگر که بازماندگان چنگیز درخراسان زمین وخارج از آن درقلمروخلافت اسلامی به حکومت پرداختند وضعیت زندگی اندک اندک متحول گردید. شهرها وروستاها ازنو ساخته شدند. حکومت های مستقل چون ملوکان کرت درهرات که ازقتل عام سالهای هجوم چنگیز باقی مانده بودند مجال بروز دوباره یافتند. شاعران وحاکمانی چه آنکه اتفاقاً ازدوران هجوم چنگیزیان زنده مانده بودند ویا بعداً متولد شدند، سربرآوردند. اما با ظهورامیر تیمور گورگانی درقرن چهاردهم میلادی ازآنسوی رود جبحون بار دیگر خراسان زمین مورد یورش و ویرانی قرار گرفت.

تیمورپسر ترغای ازسران قبیله برلاس ترک مؤسس خانوادۀ تیموریان یا گورگانیان بود. اودرسال 1333 میلادی در شهر کش یا شهر سبز کنونی درجنوب سمر قند متولد شد. برخی از مؤرخین نسب اورا به چنگیز میرسانند. اودرجوانی ابتدا به حاکمیت شهر کش رسید وسپس درسال 1372 میلادی دست به یورش وکشورکشایی زد. تیموربا تصرف تمام قلمرو خراسان وتسخیر هندوستان، ترکستان شرقی، سرزمین های فارس قدیم، عراق، سوریه، مصر وترکیۀ کنونی درنتیجۀ جنگ های خونین و ویرانگریهای مدحش دست به تشکیل امپراطوری بزرگی زد. اودرسال 1404 مسیحی بمرد وبازماندگانش درخراسان به حکومت ادامه دادند.

زمام داری بازماندگان تیمور درخراسان زمین که به دولت گورگانی شهرت یافتند از 1380 تا 1506 مسیحی طول کشید. آنها برخلاف تیمور که درولابات وشهرهای خراسان به حکومت پرداختند به احیای فرهنگ ومدنیت توجه کردند. اما جنگ ونزاع اولاد ها وبازماندگان تیمور برسرقدرت موجب انقراض دولت تیموریان دربخش خراسان گردید. هرچند محمد بابر ازاین خانواده تا سال 1501 مسیحی درسمرقند واندیجان حکومت میکرد وبعداً متوجه تشکیل حکومت درکابل و ولایات شرقی خراسان شد مؤفق به سقوط دولت لودیهای افغان یا پشتون درشبه قارۀ هندوستان گردبد وبه جای آنها دولت مقتدر بابری هارا درهندوستان بوجود آورد. افراد این خانواده تا سال 1738 درشبه قارۀ هند به سلطنت پرداختند که بعد از بابر مشهورترین سلاطین آنها: اکبر، جهانگیر، شاه جهان واورنگزیب بود. بابری ها دراین مدت کنترول خودرا به کابل و ولایات شرقی خراسان نیز حفظ کردند. درحالیکه بابری ها به کابل وبخش شرقی خراسان حکومت مینمودند، بخش شمالی خراسان تحت سیطره وحکومت شیبانیها و ولایات غربی وقسماً جنوبی خراسان درتصرف وحاکمیت صفویها قرارگرفت.

بنیانگذار دولت شیبانیها محمد شیبانی ازاحفاد جوجی پسر چنگیزخان بود که با تصرف ماوراءالنهر درسال 1500 مسیحی ازحاکمان گورگانی، سلطنت شیبانیها را اساس گذاشت.اوسپس حملات خودرا برای تصرف تمام خراسان بسوی جنوب ادامه داد اما بعد ازتصرف قندهار وهرات درجنگ با اسماعیل صفوی در 1510 به قتل رسید. بازماندگان موصوف تا سال 1599 میلادی درسمرقند وبخارا به حکومت ادامه دادند.

مؤسس دولت صفوی، اسماعیل صفوی از شیعان 12 امامی بود که درسال 1502 آذربایجان را درمنطقۀ قفقاز متصرف شد وبا اعلان پادشاهی خود مذهب تشیع 12 امامی را مذهب رسمی خواند. سپس برای حاکمیت این مذهب وتوسعه قلمروخود به سرزمینهای فارس قدیم وبسوی خراسان درمشرق به لشکر کشی وجنگ پرداخت. او دولت گورگانی هارا درخراسان سرنگون کرد وبا دولت شیبانی درماوراءالنهر وشمال خراسان بارها به جنگ پرداخت. بعداً جانشینان اونیز به این جنگها با حاکمان شیبانی ادامه دادند. درواقع خراسان میان سه دولت صفوی، شیبانی وبابری تجزیه وتقسیم گردید. وجنگ میان دولتمداران آنها برسرتوسعۀ قلمرو درخراسان ادامه یافت. این درحالی بود که مردم درداخل خراسان ازحاکمان وحاکمیت هرسه خانواده نارضایتی داشتند وعلیه آنها به مخالفت وقیام های طولانی دست زدند. درحالیکه تسلط شیبانی ها با ایجاد حکومت های محلی خود مختار درشمال خراسان روبه ضعف می نهاد، سلطۀ بابری ها درولایات شرقی به قیام های مسلحانه ودیرپا اما نامؤفق روبروگردید. معروف ترین این قیام ها، قیام روشانیان وقیامی برهبری خوشحال خان ختک شاعر معروف زبان پشتو وفارسی دری بود که تا سال 1691 میلادی ادامه یافت.

دولت صفوی که درجنوب وغرب خراسان با تبعیض مذهبی وبیداد حکومت می کرد دربرابر مخالفت وقیام ها از پا درآمد. درابتدا میرویس خان هوتکی ازقبیله ی غلجایی پشتون به تسلط گرگین حاکم صفوی در 1709 میلادی درقندهار پایان داد ودولت مستقل هوتکی را تأسیس کرد. بعداً درسال 1717 میلادی درهرات نیزعبدالله خان ابدالی به تشکیل حکومت مستقل پرداخت. پس ازفوت میرویس هوتکی پسرش شاه محمود که در1716 مبلادی جانشین پدرشد به اصفهان پایتخت دولت صفوی حمله برد ودر1722 شاه حسین صفوی را وادار به تسلیم نمود وخود به جای او به تخت سلطنت نشست. شاه محمود دوسال بعد بمرد وپسر کاکایش شاه اشرف بر تخت اصفهان جلوس کرد. اما به سلطنت او دراصفهان در 1729، به حکومت ابدالی هرات در 1731 وبه حکومت غلجایی قندهار در 1738 میلادی توسط نادرافشارازافسران نیروهای شهزاده طهماسب پسر شاه حسین صفوی پایان داده شد. نادر سپس خودرا پادشاه اعلان کرد. کابل و ولایات شرقی خراسان را از تسلط حاکمالن بابری بیرون کشید ودر 1739 دهلی را نیز از محمد نادرشاه آخرین شاه بابری بدست آورد. نادر افشارسال بعد بخارا وخوارزم را هم متصرف شد وسرانجام خود در 1747 درقوچان توسط افسران قزلباش لشکر خود به قتل رسید.

افغانستان

افغانستان بصورت رسمی وبه عنوان نام یک کشور اسم تازه ای میباشد که به بخشی مهمی از سرزمین آریانای کهن وخراسان بعد از اسلام در حدود دو وسه قرن اخیر نهاده شده است. هرچند که قبل بر آن واژه ی افغان نه به سرزمین وکشور مستقل، بلکه به برخی عشایر وقبایل پشتون یکی ازاقوام کهن آریایی وقدیم خراسان زمین اطلاق می شد. اما بعداً خاصتاً پس از فروپاشی وتجزیۀ کشور وسیع خراسان یا همان آریانای کهن ودردورۀ سلطنت شاهان ابدالی کلمۀ افغان نخست از قبیله ی خاص پشتون به قبایل مختلف قوم پشتون وسپس به اقوام مختلف ساکن در محدودۀ کشورما نهاده شد. به قول میرغلام محمد غبار مؤرخ شهیر کشور:« بالآخره اسم افغان وافغانستان بمیان آمده وبه مرور قرون ازقبیله به قبایل وطوایف انتقال وبه تدریج ازنشیب های جبال سلیمان به تمام صفحات جنوب هندو کش تا دریای سند منتقل ودرنهایت به تمام ملت ومملکت خراسان قرون وسطی اطلاق گردید وامروز جانشین آریانای قدیم به شمار میرود. » (13)

البته واژۀ افغان بسیار قدیم ترازاسم افغانستان که بعد از پادشاهی احمدشاه ابدالی وبه خصوص در دوران زمام داری بازماندگان او جانشین نام خراسان واسم رسمی مملکت ما شد وجود داشته است. عبدالحی حبیبی مؤرخ معاصر کشورکاربرد تاریخی واژه ی افغان را یک هزار وهفتصد سال قبل وانمود میدارد. (14)

اینکه کلمۀ افغان در اصل وریشه ی خود اززبان پشتو گرفته شده یا فارسی دری چندان روشن نیست. درحالیکه درمتون قدیم عربی وفارسی دری، افغان به قبیله ویاقبایل پشتون ساکن درمناطق جنوب وشرق کشور منسوب شده است اما درمورد پشتو بودن واژۀ افغان شک وتردید وجود دارد. درحواشی وتعلیقات فرید بیژند به کتاب جغرافیای تاریخی افغانستان تاًلیف میرغلام محمد غبار کلمۀ افغان ازکلمه های کهن دری خوانده می شود. درنوشته مذکور می آید: «درزمان کوشانیان، درسده های نخستین میلادی بود که درسرزمین پشتونان وهمسایگان، کیش بودایی گسترش پیدا کرد وجای کیش زردشتی را گرفت وازاین راه میان مردمان ایران(آریانا) وجه جدایی وشکاف مذهبی پدید آمد. تیره ای از کیش زردشتی روی میگرداند وازهم کیشان وهم نژادان خود جدا میگردد وچون درمنطقه ای که میزست، پیروان کیش زردشتی بسیار بودند، به منطقه دیگر که همباوران تازه را دربرداشت روی می آورد. وهمین باعث میگردد که درنظر بقیه زردشتی کیشان که همانا اشکانیان وساسانیان باشد «اوغان» خوانده شود.( جعفری، ص 1265) » (15)

مؤلف انگلیسی کتاب افغانان یا گزارش سلطنت کابل جنرال مونت استوارت الفنستون نیز احتمال میدهد که واژۀ افغان ا زبان فارسی گرفته شده باشد. او می نویسد: « درمورد اصل نام » افغان» که اکنون بصورت عام بر آن ملت اطلاق می شود، اطلاعات دقیق ومشخصی دردرست نیست وشاید که نام جدید باشد. این نام را آنان از طریق زبان فارسی گرفته اند. » ( 16 )

برغم آنکه واژۀ افغان برگرفته از زبان پشتو باشد یانه، این اسم از نخستین زمان کاربرد آن به قبیله ویا قبایل پشتون که درآغازعمدتاً دروادی رود سند ونواحی کوه های سلیمان میزیستند اطلاق میگردید. وقبل از آنکه افغانستان به عنوان نام کل کشور رسمیت وشهرت یابد وجانشین اسم خراسان شود، کلمۀ افغان دراسناد وتالیفات مؤ رخین وجغرافیه نگاران تنها معّرف قوم پشتون ومناطقی درجنوب وشرق کشور بنام افغانستان مبین محل ومنطقه سکونت پشتونها بود. مرحوم عبدالحی حبیبی نویسنده ومؤرخ افغان درتحقیقات وتتبعات خود این امر را روشن میدارد:« اما دربارۀ کلمۀ افغانستان هم میتوان گفت که این نام محدثی نیست که درعصر احمدشاه ابدالی خلق کرده باشند، بلکه قرن ها قبل از او یعنی هفتصد سال پیش ازاین موجود ومستعمل بود وما درتاریخ هرات سیفی هروی تالیف( حدود 721 هجری) می بینیم که وی همین سرزمین های شرقی افغانستان را تا مجاری سند بنام افغانستان می خواند وازاین بر می آید: درزمانیکه هرات پایتخت آل کرت بود ومملکت بعد از سپری شدن دوره های وحدت سیاسی غزنویان وغوریان بسبب تجاوز چنگیزیان بسوی تجزیه و ویرانی میرفت نام افغانستان درآنوقت هم رواج داشت ولی نه با وسعتی که درزمان امپراتوری احمد شاهی کسب کرده بود. درزمان تیموریان هرات مولانا کمال الدین عبدالرزاق ثمرقندی هروی که در سنه 816 هجری درهرات بدنیا آمده ویکی از دانشمندان ومؤرخان ورجال قضاء وسیاست دربار هرات بود تاریخ مطلع سعدین ومجمع بحرین خودرا درسنه (857 هجری) نوشت وی نیز دراین کتاب افغانستان را با همان وسعت جغرافی که سیفی میشناخت مکراَ مذکور میدارد که جزوی از مملکت وسیع تیموریان هرات بنام خراسان بود که معین الدین اسفزاری هم در روضات الجنات افغانستان را مکراُ ذکر میکند. » ( 17 )

مرحوم میرمحمد صدیق فرهنگ مؤرخ دیگر کشور نیز به معنی واحد ویکسان هردو واژه ی پشتون وافغان تأکید میکند: «هنگامیکه زبان پشتو به مرحلۀ خط وکتابت رسیده است کلمات افغان وپشتون درآثار نویسندگان وشاعران این قوم با مفهوم واحد به جای یکدیگر استعمال شده اند. بنا براین بطور کلی واجمالی میتوان گفت که خود پشتونها ترجیحاً خود را پشتون گفته اند، درحالیکه فارسی زبانان آنان را افغان وهندیان، پتهان نامیده اند وهرسه کلمه از سدۀ شانزدهم به بعد در کتابت راه یافته ودرمعنی واحد بکار رفته است.» ( 18 )

رویهمرفته نام افغانستان پس از پادشاهی احمد شاه ابدالی به تدریج جانشین اسم خراسان شد نه دردوران پادشاهی او. دردورۀ سلطنت وزمام داری احمد شاه درانی که امپراتوری وسیعی را تشکیل داد وبنیانگذار افغانستان نوین وسرسلسلۀ شاهان وحاکمان پشتون محسوب می شود نام مملکت بصورت رسمی نه افغانستان بلکه خراسان خوانده می شد. تغیرنام کشورازخراسان به افغانستان دریک مراسم رسمی دولتی، یا دریک گردهمآیی ومجلس بزرگ مردم بنام» لویه جرگه» وچیزدیگر ویا دریک همه پرسی ونظرخواهی عمومی ویا رفرندم عملی نگردید. احمدشاه ابدالی بنیانگذاردولت معاصرافغانستان نیزخودرا پادشاه خراسان می خواند. درحالیکه برخی به اشتباه فکرمیکنند نام افغانستان بگونۀ رسمی ازسوی اوبرگزیده شده است. جانشینان اوتا شاه شجاع نیزخودرا پادشاه خراسان می خواندند. اولین بار درمکاتبات ومعاهدات رسمی با دولت های خارجی واژۀ افغانستان را لارد اکلند انگلیسی، وایسرای شبه قارۀ هند درنامۀ خود عنوانی شاه شجاع پادشاه وقت در آگست 1838( جمادلاول 1204) بکار برد. وحتی جنرال استورات الفنستون که در راًس هیئتی بریتانیا دراکتوبر 1808 بدربار شاه شجاع میرود وبعداً کتاب افغانان یا سلطنت کابل را نوشت نام رسمی کل کشور مارا خراسان میگوید. او می نویسد: « نامی که توسط ساکنان سرزمین برتمام کشور اطلاق می شود خراسان است اما واضح است که به کار بردن این نام درست نیست؛ ازیکسو تمام سرزمین افغانان درمحدودۀ خراسان داخل نیست واز سوی دیگر دربخش مهم آن ایالت، افغانان ساکن نیستند. » ( 19 )

اینکه الفنستون کاربرد نام خراسان را به قول خودش به این دلیل که دربخش مهمی آن افغانان ساکن نیستند نادرست میداند از سیاست های انگریزی استعماری آن دوران بریتانیا ناشی می شود. همان سیاست ایجاد تفرقه بنام قومیت ها وجلوگیری از رشد وایجاد ملت – دولت درافغانستان ودربسیاری از سرزمین های تحت اشغال واستعمار. وگرنه الفنستون به خوبی میداند که نام خراسان درطول قرون متمادی نام رسمی سرزمین وکشوری بود که افغانستان کنونی بخش عمدۀ آن را تشکیل میداد ودرآن کشور به قول الفنستون افغانان که منظوراو پشتون ها است ساکنان قدیمی خراسان بودند وازکهن ترین اقوام آریایی محسوب می شدند. بیان حدود وقلمرو کشور خراسان درمنابع مختلف محققین، مؤرخین وجغرافیا نگاران دنیا هیچ نقطه ی ابهامی دراین مورد باقی نمیگذارد. عبدالحی حبیبی مؤرخ کشور می نویسد: « درسنۀ 733 ق هنگامیکه ابن بطوطه جهانگرد عربی ازاین جا بسوی هند ازدریای سند گذشت( محرم 734 ق) وی تمام این سرزمین را به شمول ترمذ وسرخس وهرات تا سلسله کوه هندوکش وسلیمان ودره هایی که از کابل وغزنی بسوی کنار های سند گذشته خراسان می نامد. این تسمیه وقتی خوبتر تحقق میابد که شاهرخ پسر امیر تیمور هرات را مرکز خراسان وپایتخت خود میگرداند وحدود مملکت او ازدریای سند تا حدود پارس میرسد… .

درسنه 922 ق بابر ازکابل بردهلی تاخت چون آن شهر را گرفت جمالی دهلوی درمدحش گفت:

ازخراسان چون به هندوستان شدی آمد ترا

بخت و دولت دریمین فتح ونصرت دریسار

دراین وقت نزد جمالی دهلوی تمام کابلستان تا دریای سند خراسان بود. » ( 20 )

همچنان همانگونه که دربالا گفته شد شاهان پشتون درانی تا دورۀ شاه شجاع خودرا شاهان خراسان می خواندند. وحتی مردم عام قوم پشتون، عشایروقبایل مختلف پشتون درولایات جنوب وشرق دردو سه قرن اخیرهم حین سفرتا شبه قارۀ هند خودرا ازکشور خراسان می نامیدند. به قول مرحوم عبدالحی حبیبی:« مردم افغانستان مخصوصاً پشتوزبانان کوچی وقتیکه ازمساکن خود درولایات ننگرهار وپختیا(پکتیا) وغزنی وقندهاردرزمستان بسوی شرق حرکت می کنند ودرآنجا ازسرزمین های کوهستانی خود به مراتع تاریخی قدیم دروادیهای دریای سند پای می نهند چون مردم بومی از وطن اصلی شان بپرسند گویند ازخراسان آمدیم ودروادی پیشین بین هند وباغ وقلعۀ سیف الله تا کنون جایی بنام خراسان کاکرنا میده می شود که وسعت شرقی این نام را می رساند.»(کشورافغانستان حتی درزمانیکه ازخراسان به این نام تغیریافت هرچند نه به وسعت آریانا وخراسان زمین اما بیشترازمحدوده ای بودکه افغانستان امروزرا تشکیل میدهد. آخرین تجزیه وجدایی بخش های این کشورپس ازورود وسلطۀ استعماری انگلیس ها به شبه قارۀ هند بود که خط دیورند توسط آنها بروی مرزهای شرقی وجنوبی کشیده شد. آنچه که درپیامد تجزیه وجدایی بخش های مختلف کشور درتمام دوره های آریانا، خراسان وافغانستان معاصر عرض اندام کرد، ایجاد کشورغیرطبیعی با تفاوتهای قومی، زبانی وحتی نژادی بود. ایجاد کشوری متشکل ازاقلیت های قومی وتباری. چون بخش بزرگ وبدنه های اصلی اقوام دربیرون ازافغانستان کنونی درهمان قلمروآریانای کهن وخراسان قدیم با نام وعنوان متغیرباقی ماندند. این وضعیت وموقعیت به عنوان یکی ازعوامل نامساعد وحتی بازدارنده درایجاد وگسترش هویت واحد ملی تبارزکرد. سیاست تنگنظرانه وغیرملی حاکمیت ها، ناهمگرایی وناکارآیی عوامل گفته شده را هنوزنامساعد تروناکارآمدترساخت وبرمیزان بازدارندگی آن افزود. مسلماٌ تداوم چنین سیاستی ازسوی قدرت وحاکمیت سیاسی درهرهیئت وهویتی چیزی بیشترازچرخش دورانی باطل وزجرآورنیست. واقع گرایی ونگرش عقلایی درتفکرات سیاسی واجتماعی درهردومیدان نظری وعملی یگانه راه بیرون رفت ازاین واماندگی ودرجازدگی محسوب می شود. ما درزمان امروزقرارداریم ومسیر حرکت ما نه پشت به فردا ورو به گذشته بلکه پشت به گذشته و رو به فردا است. رفتن به گذشتۀ آریانا وخراسان واحیای مجدد آن هرچند که افتخارآفرین وشکوهمند باشد چیزی بیشترازیک فکر واندیشۀ احساسی وعاطفی متناقض با واقعیت های کنونی نیست. امروز نام کشورما افغانستان است. باوجودیکه افغانستان در آغاز به محل مورد سکونت قوم پشتون یکی از اقوام کهن سرزمین وکشورخراسان اطلاق می شد وافغان به عنوان واژه ی مترادف پشتون مورد استعمال بود، اما اکنون افغانستان نام کشورمستقل و واحدیست که درآن اقوام مختلف به شمول پشتونها زندگی می کنند. افغان نیز برخلاف گذشته ازلحاظ قانونی، حقوقی وعملی تنها معّرف پشتون ومترادف کلمۀ پشتون نیست بلکه باشندگان این سرزمین منسوب به اقوام مختلف را شامل می شود. هرچند سیاست تبعیض آمیزوغیرملی برخی ازشاهان وزمام داران پشتون از شکل گیری ملت واحدی بنام وهویت افغان که همه اقوام خودرا دراین هویت ببینند جلوگیری کرد. اما این از وجایب دولت افغانستان وهمه روشننفکران وسیاستمداران کشور است که در شکل گیری هویت واحد ملی ووحدت ملی گام بردارند. اینکه هویت ملی چگونه شکل می گیرد؟ وحدت ملی چگونه تأمین می شود؟ دولت ملی چه دولتی را می توان گفت ووظیفۀ آن درقبال روند وجریان تشکیل ملت وتأمین وحدت ملی چیست به بحث وبررسی جداگانه وبیشتری نیازدارد که درمقالۀ دیگری به آن پرداخته خواهد شد.

یاداشت: این متن را من ننوشته ام، از روی تصادف در صفحه یکی از دوستانم در فیس بوک پیدا کردم. خواستم به دسترس شما نیز قرار بگیرد

 

به یادبود یکی دیگر از قهرمانان ملی واقعی افغانستان

 
Naser Orias foto.

Naser Oria

مؤرخ، نویسنده و خوشنویش افغان، ملا فیض‌ محمد کاتب، پسر سعید محمد، در سال ۱۸۶۲ میلادی در قره‌ باغ ولایت غزنی چشم به جهان گشود و در سال ۱۹۳۱ میلادی در کابل وفات یافت و در بالا جوی چنداول به خاک سپرده شد.Naser Oria
ملا فیض محمد کاتب، ستر او نومیالی افغان مؤرخ، لیکوال او خطاط، په ۱۸۶۲ میلادی کال کښی د غزنی ولایت قره باغ سيمه کی نړی ته سترګی پرانستی او په ۱۹۳۱ میلادی کال کښی په کابل ولایت کی له نړی سترګی پټی کړی او د کابل په چندولو کی خاورو ته وسپارل ښو.
***
معلومات بیشتر:
فیض محمد کاتب تعلیمات ابتدایی را در زادگاهش، غزنی فراگرفت و سپس غرض کسب دانشِ علوم دینی به نجف عراق و ایران رفت. از آنجا به هند بریتانوی رفته و در شهرهای لاهور و پیشاور به تحصیل پرداخت.
مدتی هم در قندهار نزد علمای اهل سنت به آموزش علم مصروف شد.
كاتب در صفحه ۱۱۴۹ سراج التواريخ از مولوي محمد سرورخان اسحاق زايی به نيكي ياد مي‌كند، زيرا كاتب نزد او درس خوانده است.
ملا محمد سرور اسحاق زایی اين درايت و استعداد را در كاتب ديده بود كه سفارش شمول او را به عضويت دارالانشا ومجلس تاليف نمود. در مورد شمولیتش به وظيفه دفتر خاص به سال ۱۳۱۰ هجری شمسی، او بيان می ‌دارد كه بنا به تعريف و پيشنهاد ملا محمد سرور اسحاق زايی به اين ماموريت گماشته شد.
در سفر به کشورهای عراق، ایران و هند تلاش کرد با کلتور و فرهنگ ملت های مذکور آشنا شود. وی علاوه از زبان دری وپشتو، به زبان های عربی، انگلیسی و اردو آشنایی داشت.
پس از عودت به وطن، در کابل سکنی گزید و به نویسندگی پرداخت. در زمان حیات پربارش آثار گرانبهایی نوشت.
پوهاند عبدالحي حبيبی كه شرح حال اشخاص مهم مشروطه خواهان را جمع آوری نموده است، پنج صفحهٔ كتابش را به صحبت در باره ملا فيض محمد كاتب و خدمات او اختصاص داده است. پوهاند حبیبی مي‌نويسد: ”مؤلف سراج التواريخ كه نويسنده فاضل و اديب روشنفكر و از جمله مشروط خواهان اول بود و در (شيرپور) محبوس گرديد اما به سبب اين كه امير حبيت الله خان او را از دوران شهزادگی می ‌شناخت و در نگارش سراج خدمت می ‌كرد بعد از مدت كمی رها شد”.
جنبش مشروطه خواهان كه در طول تاريخ سياسی افغانستان يك جنبش مترقی و خوش نام در تاريخ كشور است و به نام ”جنبش مشروطيت اول” است، كه گروهی از روحانيون آگاه و دانشمندان روشنفكر افغان اين جنبش را اساس گذاشتند و در يك سازمان سری به فعاليت پرداختند هدف شان اين بود تا رژيم استبدادی را متحول نموده و بديل آنرا حكومت قانون، دموكراسی و آزادي در كشور قرار دهد، كه در راس اين جنبش روحانی آزاده مولوی محمد سرورخان الکوزایی مشهور به سرور واصف بود.
استاد عبدالحی حبیبی، از قول میرقاسم خان چنین می نویسد: “مولوی محمد سرورخان قندهاری الكوزی متخلص به واصف، قبل از تأسیس مكتب حبیبیه، صاحب مفكوره های مترقی بوده، در حلقه های دوستان نزدیك خود، در زمینه مشروطیت شبها به بحث می پرداخت.
روی همین مفكوره، وآگاهی بود كه در سال ۱۹۰۵ مولوی محمدسرور با شماری از معلمان مكتب حبیبیه و معلمان مدرسه شاهی، پیشنهاد تأسیس انجمنی از دانشمندان افغان را نمودند، تا جریده یی را بنام سراج الاخبار افغانستان در كابل نشر نمایند. انجمن تحت ریاست مولوی عبدالرووف خاكی، ایجاد شد كه مولوی محمد سرور درآن انجمن محرر یا منشی بود.
میرغلام محمد غبار از قول میرقاسم خان، می نویسد: ”مرحوم واصف اولین قافله سالاری بود كه كاروان مشروطه خواهی را با قیمت حیات خود به راه انداخت. وقتی عضوی را تازه می پذیرفتند، قرآن شریف را در میان می گذاشتند كه در بالای آن شمشیر و قلم گذاشته شده بود و تازه وارد را به آن سوگند می دادند.”. ملا فیض محمد نیز از جمله اعضای این جنبش ملی بود.
پس از مرگ امیر حبيب الله خان در سال ۱۳۴۸ هجری شمسی، به وظيفه كاتب در دارالانشا و مجلس تأليف خاتمه داده شد و به دارالتاليف منتقل گرديد كه به این ترتیب ماموريت‌ های ديگری نيز به كاتب محول ‌گرديد. وقتي وظیفهٔ كاتب از دارالانشا به دارالتاليف انتقال داده شد او در تهيه و تنظيم كتاب‌ هاي درسی سعي لازم و ارزشمند به خرچ داد.
كاتب در زمان امان الله برای مدتی در مكتب حبيبه به حیث معلم نیز مقرر گرديد.
پس از زوال حکومت امان اله خان حبیب ‌الله کلکانی قدرت را چنگ آورد.
حبیب الله کلکانی فیض محمد کاتب را در ترکیب هیئتی برای گرفتن بیعت به مناطق هزاره نشین می فرستد ولی این هیئت بدون نتیجه مشخصی به کابل برگشت. برخی به حبیب الله کلکانی راپور دادند و فیض محمد کاتب را متهم نمودند که وی نه تنها مردم را دعوت به بیعت باوی نکرده بلکه آنها را به قیام علیه وی تحریک نموده است.
میر غلام محمد غبار در کتابش (افغانستان در مسیر تاریخ) در صفحهٔ ۸۳۰ می ‌نويسد: ”حكومت بچه سقو هيأتی به هزاره جات فرستاد كه مركب بود از ملا فيض محمد مورخ، محمد عظيم كوهستانی، مير‌آقا مجتهد و خليفه غلام حسن خان، مدافع اوني مير فتح خان اينها را محبوساً از كوتل اونی به نزد محمد امين خان (برادر امان الله خان) فرستاد و مردم دعوت هيأت مذكور را رد نمود، خودشان را از راه وردك به كابل رجعت دادند. در نتيجه همين رفت و آمد هيأت بود كه بچه سقو به ملا نويسنده سراج مشتبه گرديد و او را چوب بسيار زد، وي مريض شد، براي معالجه به ايران رفت و از ايران برگشت، از دنيا رفت”.
به دنبال دریافت این راپورها، حبیب الله کلکانی به فیض محمد کاتب مشکوک شده و او را مورد ضرب و شتم قرار داده و چنان لت و کوب نمود که از اثر آن شدیداً مریض شد. پس از مدتی به ایران رفت و پس از بازگشت از ایران در سال ۱۹۳۱ میلادی در کابل به سن هفتاد سالگی وفات یافت و در منطقهٔ بالا جوی چنداول کابل به خاک سپرده شد.
برخی از آثار فیض محمد کاتب چاپ شده و برخی از آثار چاپ نشده او به خط زیبای نستعلیق خود نویسنده در کتابخانه ‌های داخل و خارج افغانستان موجود است.
از آثار مهم وی می‌توان از کتب ذیل نامبرد:
تحفته الحبیب در سه جلد مورد وقایع سلطنت از سال ۱۲۵۸–۱۲۹۷ هجری
سراج التواریخ
فیض الامان، در این کتاب جغرافیای افغانستان و اقوام ساکن آن را شرح می‌دهد.
تذکر الانقلاب که در مورد اغتشاش دوره امانیه بحث می‌کند
تاریخ امانیه، این کتاب در دوره امانیه بطور آزاد در هفت جلد نوشته شده‌است.
تاریخ حکمای متقدم که درسال ۱۳۰۲ به قلم خود کاتب به چاپ رسید. تنها سه جلد آن در سال ۱۳۳۱ ه‍.ق در مطبعه دولتی کابل چاپ شد و سه جلد دیگر آن هنوز هم قلمی است و تنها تذکرالانقلاب به زبان روسی ترجمه و درمسکو چاپ شده‌است.
برخی دیگر از کتاب ‌های این تاریخ نویس افغان تاکنون منتشر نشده است.
ناصر اوریا

منظور پښتین وايی: پښتنو ته ډېر نقصان قبیلوي تقسیم نه، بلکې سیاسي تقسیم رسولی دی

 

منظور پښتین هغه ۲۶ کلن مسیدی پښتون زلمی دی چې د فبرورۍ يي له لومړۍ يي د کوزې پښتونخوا څخه د پښتنو پاڅون رهبري کړ او د اسلام اباد مغرور مشران يي په لسو ورځو کې دې ته اړویستل چې د کراچۍ د پولیسو د یو افسر راوانور د نیولو او مجازات په ګډون (چې ویل کیږي د شهید نقیب مسید قاتل دی) د پاڅون نورې ملي او مدني غوښتنې ومني او د یوې میاشتې دننه دننه هغه پلې کړي.

د پښتونخوا دې پاڅون چې پښتین يي مشري کوله، هغه(پښتین) نه یوازې په پښتونخوا، بلکې په سیمه او نړۍ کې د پښتنو د یوه ځوان ملي اتل پتوګه مطرح کړ. دا مهال سیمه ییزې او نړیوالې رسنۍ د پښتین خبرې او څرګندونې په پراخه کچه خپروي.

اسلام اباد کې د احتجاجي ناستې په مهال، پښتین ویلي وو: احتجاج لویه ګټه وکړه. خلکو ته يي د پښتنو اصلي څېره څرګنده کړه او نړۍ ته يي وښوده چې پښتانه ترهګر نه دي، بلکې ترهګرۍ ځپلي دی.

همدارنګه دلته د بېلګې پتوګه د هغه یوه بله وروستۍ خبره رااخلم چې یو دوست په فیسبوک کې نقل کړې او یو شمېر کسانو پرې خپل نظر هم څرګند کړی دی.

منظور پښتین وايی: پښتنو ته ډېر نقصان قبیلوي تقسیم نه، بلکې سیاسي تقسیم رسولی دی.

دلته د منظور پښتین خبره ډېره پخه او په حقیقت کې د یو داسې څه بیان دی چې تر اوسه پورې ډېر لږ پښتانه ورته متوجه شوې دی. په بېلابېلو قبیلو سره د پښتنو تقسیم کې که پښتانه تاوان ګوري، هغه لږ دی، خو د سیاسي تقسیم څخه پښتنو ډېر تاوان لیدلی او لا يي ګوري.

په قبیلو کې یوازې پښتانه تقسیم نه دی بلکې نور قومونه هم تقسیم دي. که څه هم په قبیلو د پښتنو تقسیم زیات او زیانمن دی، خو نورو لاملونو په تېره بیا سیاسي هغو پښتانه ډېر ځپلي دي.

پښتانه د انګریز په لاس لومړی د ډیورنډ کرښې په وسیله وویشل شول او وروسته بیا د پاکستان په رامنځته کېدو سره  دا ویش نور هم زیات شو او په څلورو ټوټو وویشل شول. یانې د ډيورنډ د تپلې او استعماري کرښې په بره غاړه پښتانه او د دې کرښې په کوزه غاړه پښتانه چې بیا هغوی هم په درې برخو وویشل شول، یانې نیم خپلواک قبایل (FATA )، د پښتونخوا ایالت او د بلوچستان پښتانه. په څلورو برخو د پښتنو ویش چې انګریزانو او بیا برتانوي پاکستان د خپلو سیاسي موخو لپاره رامنځته کړ، د پښتنو د یووستون او یووالي په مخ کې تر ټولو لوی خنډ دی. پښتین د پښتنو داسې ویش ته متوجه شوی او په دې لامل هغه د پښتنو لپاره لوی نقصان شمېري.

یو شمېر دوستان دې ته ګوته نیسي چې ګوندې په سیاسي ګوندونو کې د پښتنو ویش پښتنو ته لوی تاوان رسولی، خو په یو قوم کې د سیاسي ګوندونو شتون که داسې ګوندونه خپلو ملي ګټو او ارزښتونو ته ژمن وي، نه یوازې تاوان نه لري، بلکې د خپل قوم په ویښتوب او ملي موخو ته په رسېدو کې ډېره مرسته کوي او اړین ګڼل کیږي. په کوزه پښتونخوا کې د فخر افغان پاچاخان د خدايي خدمتګارو ګوند د کوزو پښتنو په ویښتوب کې ډېره مرسته کړې او نن هم د ملي موخو په ډګر کې دا ګوند تر نورو مذهبي ګوندونو مخکې دي.

خو په پوخ باور د ښاغل پښتین موخه د سیاسي تقسیم څخه، هغه ویش دي چې پورته ورته اشاره وشوه، نه په سیاسۍ پارټیو کې د پښتنو ویش!

ول کېدای شي منظور پښتین دومره پخه خبره کړې چې یوازې د یوه پوخ، لوبېدلي او هوښیار سیاستپوه له خولې راوتلای شي او بس! منظور د پښتنو حقیقي ستونزه په ګوته کړې او په یوه مرکز د دې څلورو ټوټو پښتنو یووالی او پيوستون کولای شي چې په سیمه کې پښتانه له لاسه وتلی برم او واکمني بیا تر ګوتو کړي.

ژوندی دې وي منظور پښتین!

د ۲۰۱۸ کال د فبرورۍ ۱۴ مه

سرلوڅ مرادزی

 زبان پشتو !پشتو قدیمی ترین زبان آریایی است

 

نوشته شده توسط نوشته: دکتور محمد حلیم تنویر

The History of Pashtu Language
Pashtu is the oldest Aryan language
Part I

25.1.2018
افغانستان با سابقه تاریخی و فرهنگی، نقش ارزشمند و تاریخی در رشد زبان و فرهنگ های متفاوتی که بازماندهء زبان اویستایی اند، داشته و بخش از ارتقای زبان و فرهنگ در غنایی تاریخ ادبیات جهان نیز شمرده می شود.
به اساس پژوهش های زبانشناسان جهان، پشتو یکی از زبان های دیرینه و قدیم آریاناست که با سانسکریت و دری شباهت زیادی دارد. زمانی که اقوام آریایی از سرزمین اصلی خود ”آریاناویجه” و از ”بخدی” یا بلخ امروز به طرف جنوب(هند) و غرب (ایران و اروپا) کوچ نمودند، بخشی ازین اقوام در امتداد دریای هریرود، هلمند و دامنه های کوه های سپین غر نیز متوطن شدند و چراگاه های را برای مواشی بوجود آوردند که از لحاظ اقتصادی خود کفا و متوطن شدند. دراین مدت زبان این اقوام نیز با لهجه های متفاوتی تغییر شکل نمود.
” قبیله (پکهت) کی یکی از قبایل بزرگ و مشهور آریایی در بلخ بود حدود سه و نیم تا چهار هزار سال قبل در شمال افغانستان زنده گی می کردند. دراین زمان مهاجرت دوم اقوام آریایی آغاز گردید که یک عدهء آنان بسوی هند و دیگران بسوی بحیرهء کسپین حرکت نمودند. امکان هم دارد که بخشی از این اقوام جانب دریای نیل رفته باشند” (ت, ص ۹)
آریایی های که بطرف هند رفتند در بوجود آوردن زبان سانسکریت وعشایری که به ایران رفتند، لهجه پهلوی(فارس قدیم) را شکل نوشتاری و بهتر دستوری دادند که مظاهر زبان اویستایی و زبان های پشتو و دری و سغدی را می تواندراین زبان هادریافت.
عدهء از آریایی ها که در دامنه های هندوکش مسکن گزین شدند، زبان شان تغییر نمود. در شمال هندوکش زبان دری به پخته گی رسید و لهجه های گذشته و ماحول خود را در خود ضم و هضم کرد. در جنوب افغانستان هندوکش، کوهستان های غور و سپین غر تا وادی سیستان زبان پشتو بعنوان یک شاخه زبان آریایی شکل گرفت.
همچنانکه قرابت و شباهت های زیادی بین زبان های دری و پشتو موجود است، تأثیرات و همگونی های زیادی با زبان های فارسی پهلوی، سانسکریت،اردو ، بلوچی و آذری دارد. پس با وضاحت می توان گفت که تمام این زبان ها از همان ریشه اصلی اویستای آریاناویجه برخاسته است. و زبان های دری و پشتو، هر دو از قدیمی ترین زبان های آریایی و تکامل یافته زبان اویستایی اند.
جیمز دارمستتر، شرق شناس فرانسوی می نویسد:” پشتو یکی از بقایای زبان اویستایی است که کتاب مقدس زردتشتیان به آن زبان نوشته شده است. (الف، ص ۱٠٠)
بنابر پژوهش های جیمز دارمستتر،هرگاه کتاب مقدس زردتشتیان به زبان به زبان پشتو نگاشته شده باشد، بوضاحت تأثیرات این زبان را می توانیم در زبان های دیگرآریانا نیز دریابیم و در اثار باقیمانده وجه تشابه زبانی را در کتیبه ها می تواند دید.

یکی از تمدن های قدیم بشریت, تمدن سومری هاست که حدود شش هزار سال قبل در کرانه های سفلای دریای فرات در عراق زنده گی می کردند و در ساختن ابزار های طلایی و مسی برای اولین بار, تحول انسان را بسوی مدنیت پیشگام شدند.
”در زبان سومری های , الفاظ و کلمات پشتو نیز دیده می شود. طور مثال (زک کرت) که به زبان سومری ها(جای بلند) معنی میدهد. در زبان پشتو (زک) یا (جگ) هم بلند معنی داشته و کلمه (کرت) به معنی (جای) یا (کوه) است.” ( ب، ص ۳۲و پ، ص ۳۱)

” بعضی مؤرخان می نویسند که پشتون ها از نسل اقوام قبطی را که در کرانه های دریای نیل زنده گی می کردند می دانند.” (الف, ص ۱٠)
سید جمال الدین افغان می نویسد: ” بعضی از مؤرخین خیال دارند که افغان ها از نسل آشوری و کلدانی ها می باشند و گروهی از سیاحان فرنگ دعوی دارند که در الفاظ پشتو لغات کلدانی یافت می شود. طائفهء از ایشان تصور می نمایند که این قبائلی که دره های اتک و خراسان را ماوی گرفته اند از نسل آن اقباط مصریانی می باشند که با عسکر (سوزستریس) در هنگام فتح بلاد هند شامل بودند.
زمرهء از مؤرخین می نگارند که از اسباط بنی اسرائیل می باشند و (بخت نصر) بعد از کشتار زیادی بقیة السیف ایشان را در کوهستان غور جا داده. بعضی از نویسنده گان می نگارند که ملت افغان مسکن نوین خود را به غرض یادگار وادی که در سرزمین شام داشتند (غور) نامیدند.” (ج، ص ٦٦ )

یکی از محققین یونانی بنام ”استرابون” در قرن اول میلادی می نویسد که: ”باختر ها, پارس ها, سغدی ها با یک زبان مشترک ـریتمی مفاهمه داشتند.” اما به طور یقیینی آشکار نیست که به چه زبانی.اما زبان دری و پشتو که بنیاد و ریشه های عمیق با زبان اویستایی دارد, همه زبان های دیگر را زیر تأثیر خود داشت.

در بخش شاخه بندی های زبان آریایی, عدهء از محققین این زبان ها را به سه شاخه تقسیم نموده اند:
1 – شاخهء زبان های هندی یا هندیک که زبان های سانسکریت, پراکریت, هندی, اردو, پنچابی, کچراتی و زبان های محلی کوچک که در شمال و غرب هند مروج است.
2 – شاخه زبان های (پارتیک) که عبارت از زبان قدیم دری, ساسانی, پهلوی, فارسی و لهجه های اشکانی, گیلکی و کردی اتد.
3 – شاخه زبان های باختری که بنام زبان ( پشتیک) هم یاد می شودو عبارت از زبان های پشتو, بلوچی, اورمری, پراچی, پشه یی و زبان های کوچک مروج در جنوب افغانستان اند

عدهء از محققین زبان های اوستا, سانسکریت و پشتو را از جمله زبان های خواهران صمیمی آریایی دانسته اند که تنها ازین سه زبان, پشتو یگانه زبانیست که تا هنوز در بین مردم مروج است و زنده مانده است. (ب, ص ۴۱)
زبان پشتو ریشه های زبان اوستایی دارد و ریشه زبان را ما با وضاحت در کلمات اوستایی پیدا نموده می توانیم.
دکتور براون در کتاب ”تاریخ ادبیات) خویش می نویسد:
”پشتو ظاهراً از لفظ پشتون و یا پختون آمده که نام قبیلهء از آریایی هاست. این زبان اصلاً از زبان های هند و اروپایی بشمار رفته و با زبان های قدیم آریایی مانند سانسکریت و اویستایی خویشاوندی دارد. (ث، ص ۱۳۱)

یکتن از محققین زبان شناس ناروژی بنام پروفیسور مارگنسترن می نویسد که:افغانستان برای مطالعات زبان های آریایی از اهمیت بیشتری برخوردار است. زیرا افغانستان مرکز زبان های آسیایی و اروپایی بوده و زبان پشتو در زبان های آریایی از جمله لسان های مهم شمرده می شود. (با مراجعه به مأخذ شماره : ب, ص ۴۴)

در مورد پشتون ها در ریکویدا (پکهت, پکهتا) یاد شده است و سرزمین پشتون ها بنام ( پکتیا) و( پکتین) آمده است.
در اوستا کلمات (اوغنه, اپغنه, اپغانه) بعنوان مردم قبایل ذکر گردیده است.
در سانسکریت نیز کلمات (اوگهنه,اپکهنه) برای پشتون ها آمده است که به معنی نگهبان کوه ها و یا جا های بلند است.
کلمهء (اوغان) در زبان ارمنی به معنی پاسداران کوه است.
کلمات (ابگان, اپگانع اپاگهان) که همان کلمه افغان است لقبی است که به شاهپور اول و سوم داده شده است و به معنی شیر صفت و شجاع است که در کتیبهء نقش رستم در بیستون تا هنوز وجود دارد..
کلمه ” پشتو” با نام عشیره (پشت) یل (پکت) ارتباط مستقیم دارد. در کتاب ویدا (پکت) یکی از عشایر ده گانه قوم آریایی محسوب گردیده است. ( د ص ۳۳۴)
هیرودوت مؤرخ مشهور یونانی در سال ۴۸۴ ق.م.، پشتون ها را بنام ”پکتی” یا ”پکتویس” یاد کرده و جا و مکان شانرا بنام ”پکتیا” و ”پکتیخاب” ذکر کرده است که در ادبیات قدیم پشتو ”پشتنخا” نیز تذکر رفته است. ( ذ، ص, ۳۳٠)

پشتو در کتیبه هخامنشی ها
اکثر زبان شناسان به این باورند که زبان پشتو با قدامت چندین هزار ساله، پیوند عمیق با ریشه های زبان اوبستایی دارد. اکنون اکثر کلمات متداول پشتو را در می یابیم که با اصل کلمه در اوستا مطابقت دارد.
کتیبهء که در دوره داریوش کبیر یکی از شاهان هخامنشی روی سنگ های کوه ”بیستون” حک نموده اند و بگونهء رسم الخط میخی نوشته شده است، جمله های زیر است که با کلمات پشتو بطور کلی شباهت دارد و ریشه می گیرد. دراین کتیبه چنین نوشته شده است:
نه اریکه وم، نه دوره ژن وم، نه زور کروتی وم

نه اریکه وم: به معنی نه حاکم سرسخت و جبار هستم.
نه دوره ژن وم: به معنی نه دروغگو هستم.
نه زور کروتی وم: به معنی نه زور گو و یا زور آور هستم. (ذ، ص ۳۳٩)

پشتو بعد از ظهور اسلام در افغانستان
از آثار ادبی زبان پشتو پیش از اسلام همانند زبان دری چیزی در دست نیست و بعد از اسلام قدیمترین شاعر زبان پشتو که اشعار حماسه یی سروده است، امیر کرور است که در سال ۱۵۴ هـ.ق/۱۴۹ش/770م درگذشته است. از آن ببعد آثار دیگری به نظم و نثر ازین زبان نقل شده است.
اولین شعر منظوم پشتو بدست امیر کرور پسر امیر فولاد یکی از فرزندان امیر شنسب است که دامنه های کوهستان غور را در تصرف داشت و همیشه به کمک ابومسلم خراسانی می شتافت.
”امیر کرور در کتاب (لرغونی پشتانه) یعنی افغان های قدیم، تألیف شیخ کته در سال ۷۵٠هـ ق ذکر نموده است. این تذکر به نقل از کتاب (تاریخ سوری) تألیف محمد بن علی بستی (٦۵٠هـ ق/۷۳۱ش/1252م.) بیان گردیده است. همچنان شعر امیر کرور به عنوان قدیمی ترین پارچه منظوم زبان پشتو در کتاب (پته خزانه) تألیف محمد بن داود خان هوتک در سال (۱۱۴۲هـ ق/۱۱٠۸ش/1142م) ثبت شده است.” ( چ، ص؟، کتاب پته خزانه)
این شعر را پوهاند عبدالحی حبیبی در بخش تاریخ سوریان و شنسبیان غور به دری ترجمه کرده و آنرا دراینجا نقل می کنیم: (ح، ص ص:۱۳۳و ۷۴۲ – ۷۴۳)
ویاړنه د امیر کرور جهان پهلوان
(فخریه امیر کرور جهان پهلوان)

زه یم زمری، پردی نړی، له ما تل نسته
په هند و سند و پر تخار و پر کابل نسته
بل په زابل نسته
له ما اتل نسته
(من شیرم، بر روی زمین پهلوان تری از من نیست)
(در هند و سند و تخار و در کابل نیست)
( در زابل هم نیست)
(پهلوانتری از من نیست)

غشی د من می ځی بریښنا په میر څمنو باندی
په ژوبل یونم یرغالم، په تیښدیدنو باندی
په ماتیدونو باندی
له ما اتل نسته

(تیر های اراده و عزم من مانند برق بر دشمنان می بارد)
(در جنگ و پیکار میروم و می تازم بر گریزنده گان)
( و بر شکست خورده گان)
(پهلوانتری از من نیست)

زما د بریو پر خول تاویږی هسک په نمنځ و په ویاړ
د آس له سوو ی مځکه ریږدی غرونه کاندم لتار
کړم ایوانونه اوجاړ
له ما تل نسته
(فلک با افتخار بر ظفر های من می چرخد)
(سم اسپ من زمین را می لرزاند و کوه ها را زیر و زبر می سازم)
(کشور ها را ویران می کنم)
(پهلوانتری از من نیست)

زما د توری تر شپول لاندی دی هرات او جروم
غرج و بامیان و تخار بولی نوم زما په اودوم
زه پیژندویم په روم
له ما اتل نسته
(هالهء شمشیر من هرات و جروم را فراگرفته است)
( در غرج، بامیان و تخار نام مرا برای درمان درد ها ذکر می کنند)
(در کشور روم روشناسم)
(پهلوانتری از من نیست)

پر مرو زما غشی لوڼی ډاړی دښن راڅخه
د هریوا له رود پر څنډو ځم تښتی پلن راڅخه
رپی ژرن راڅخه
له ما تل نسته
(تیر های من بر مرو می بارد و دشمن از من می هراسد)
(در سواحل دریای هریوا میروم و پیاده گان از پیشم می گریزیند)
(دلاوران از ترس من می لرزند)
(پهلوانتری از من نیست)

د زرنج سوبه می د توری مخسور ورکړه
په باداری می لوړاوی د کول د سور ورکړه
ستر می تربور ورکړه
له ما اتل نسته
(زرنج را به سُرخرویی و با شمشیر فتح کردم)
دودمان سور را به سرداری و باداری رسانیدم)
(کاکازاده گان خود را بلند بردم)
(پهلوانتری از من نیست)

خپلو وگړو لره لور پیرزوینه کوم
دوی په ډاډینه ښه بامم ښه یی روزنه کوم
تل یی ودنه کوم
له ما اتل نسته
(بر مردم خود مهربانی و رواداری دارم)
( با اطمینان ایشان را می پرورانم)
( و همیشه نشو و نما می دهم)
(پهلوانتری از من نیست)

پر لویو غرومی وینا درومی نه په څندو په ټال
نړی زما ده نوم می بولی پر دریځ ستایوال
په ورځو، شپو، میاشتو، کال
له ما اتل نسته
(حکم من بدون درنگ بر کوهسار بلند روانست)
(گیتی از آن منست، ستاینده گان بر منبر ها نام مرا می برند)
( در روز ها، شب ها، ماه ها، سال ها)
(پهلوانتری از من نیست)

کلمات پشتو در زبان پارس ها

یکی از زبان های محلی قدیم پارس ها و یا فارسی مروج کنونی, زبان همدانی است که در آن کلمات پشتو به وضاحت مشاهده می شود. هرگاه رباعی ها و یا دو بیتی های شاعر بزرگ زبان دری, بابا طاهر عریان را که دراوایل قرن پنجم هجری در همدان میزیست, مطالعه نماییم, بطور آشکار, کلمات پشتو را در آن در میابیم.
ایرانی ها به این باور اند که زبان لهجه یی همدانی , منبعث از زبان پهلوی باشد و یا هم الفاظ و کلمات محلی همدان در آن وجود دارد. بدون شک که زبان مروج پارسی همدانی , زبان محلی آن مردم است. اما ریشه کلمات, رابطه خیلی نزدیک با کلمات زبان پشتو دارد. به طور مقایسوی رباعی و یا دوبیتی ها این شاعر بزرگ را ذکر می کنم.

خوش آن ساعت که دیدار تو وینم
کمند عنبرین تار تو وینم
نه وینه خرمی هرگز دل مو
مگر آن دم که رخسار تو وینم

بی تلوسه دارم بوره بونیه
ز هر در کاسه دارم بوره بونیه

گلی گشتم پی الوند دامان
اوش از دیده دادم صبح و شامان

مسلسل گیسوان پرتاب مکره
خمارین نرگسان پر خواب مکره

مورا ای دلبر موبا ته کاره
ورنه در جهان بسیار کاره

نزونم لوط و عریانم که کرده
خودم جلاد و بیجونم که کرده

پریشان چو کری آن تار زلفان
بهر تاریدلی اوتیه داری
نه خون دارم نه مون دارم نه سامون
دم مردن پر و بالم کفن بی

مو آن سپیده بازم همدانی
لانه در کوه دارم در نهانی
ببال خود پرم کوهان به کوهان
بچنگ خودم کرم نخچیربانی

کشم آهی که گردون با خبر شی
دل دیوانه ام دیوانه تر شی

لوئی دوپری نیز در بحث زبان های شرقی، دری و پشتو در افغانستان را در حلقهء خانواده گی زبان های هندو اروپایی قرار داده که به سه بخش زبان های شرقی، غربی و اویستایی تقسیم کرده که از زبان اویستایی، زبان های پشتو، دری و بلوچی بوجود آمده است. در شاخه های زبان های هندی چون بنگالی، پنجابی، اردو و باز هم زبان دری در سرزمین هند شکل گرفته است. از جمله این زبان ها که قدامت آن به دوره اویستایی نیز می رسد، زبان کافری(نورستانی) است. و در شاخهء جداگانه تصنیف بندی شده است. زبان نورستانی نیز یکی از زبان های محلی افغانستان است.
(ادامه دارد….بخش های بعدی را مطالعه کنید)

بخش دوم
در افغانستان علاوه از دو زبان مشهور پشتو و دری، زبان های پشه یی، ازبکی، زرگری،بلوچی، ترکمنی، نورستانی و هندی نیز رایج است.( چ، ص 13). در حالیکه لهجه های زبان دری به شاخه های متفاوتی می رسد که حتی تأثیراتی نیز به زبان فارسی پهلوی نیز گذاشته و از آنجمله می توان به لهجه های تخاری، طبرستانی، هراتی، ایماقی، اندارابی، پنجشیری، بدخشی، زابلی و امثال آن اشاره کرد.
زبان پشتو نیز در مناطق مختلفه با لهجه های متفاوت رشد نموده و زبان های هر منطقه با لهجه های جداگانه خصوصیت زبان پشتوی خود را دارد که در دوره اخیر محمد ظاهر شاه، فرهنگ زبان پشتو با اصلاحات آن تا حرف میم تکمیل و نشر شده بود. از آنجمله می توان از لهجه پشتو قندهاری، – که از پشتوی ادبی افغانستان است – ،لهجه خوستی که زبان مردم جنوبی، لهجه ننگرهاری که اکثر مناطق شرقی افغانستان به آن حرف می زنند و در تعادل با پشتو قندهار قرار دارد لهجه پشاوری که مردم مناطق آزاد و صوبه سرحد پاکستان به آن صحبت می کنند و اکنون با اضافهء کلمات انگلیسی شکل خود را تغییر داده است.
قدامت زبان پشتو را بین سه تا پنجهزار سال قبل از میلاد می داند و آثار زیادی ازین زبان را در کتیبه های شاهان هخامنشی و ساسانی می توان دید.
کلمه افغان در تاریخ افغانستان
کلمه افغان در تاریخ گذشته کشور مان به افرادی اطلاق میشد که در دامنه کوههای بخش جنوب و غرب هندوکش و کوه بابا و سپین غر و از دامنه های سیستان و هلمند تا به وادی سند زنده گی می کردند.
یکی از دانشمندان تاریخ و زبان ما به استناد موسسه شرقی باستانستان پوهنتون شیکاگو می نویسد: ” در نقش رستم از بین سنگ نوشته های آنجا در کعبه زردتشت یک کتیبه را بدوزبان پهلوی اشکانی (پارتی) و یونانی کشف کردند که شاهپور اول (پادشاه دوم سلسله ساسانی ها) در جمله رجال سلطنت به نام (وینده فرن ابگان رزمه ود) یاد شده است.
سپرنگ لنگ یکی از محققان آمریکایی بار اول این کتیبه را خواند و در ۱۳۱٩َ (1940م.) در مجله ”سامی” امریکا مقالهء را نوشته و به نشر رسانید. وی کلمه ”ابگان” رابه نام ”افغان” کنونی تطبیق کرد. وی می نویسد:
”نام شاهپور سوم پادشاه ساسانی که هفتاد سال (از 309-379م.) حکم راند، صفتی و لقبی به شکل ”اپه گان” مذکور است که این کلمه را می توان از قبیل همان ”ابگان” سابق الذکر شمرد که به طور صفت مسوغ دلاوری، رشد و یا نجابت و یا رشته های نژادی آورده شده یاشد…” (ز، ص ۲٥۸)
پتهان و افغان دو عنصر جدا گانه نیستند
کلمه پتهان هفتصد سال قبل از امروز، زمانیکه پشتون ها از افغانستان به آن سرزمین مسکن گزین شدند، اطلاق می شود. این مردم از نژاد افغان اند و جدا از مردم افغانستان شمرده نمی شوند. ” نام عمومی پشتو زبانان، پشتون و پشتانه = پختون و پختانه است. اینکه پشتو زبانان خود را منحیث مجموع پشتون می خوانند، دلیلی است بر قدامت این نام نسبت به (افغان) و همین پشتانه و یا پختانه است که در هندوستان قرن چهاردهم به کلمه (پتهان) تحریف گردید. زیرا افغان ها در مرحله اول مهاجرت و مسکن گزینی خود در شهر معمور (پتنه) اقامت کرده و از طرف هندی ها(پتهان) خوانده شدند. بعد ها این تحریف ها بدست دشمنان استعماری بهانه ء داد تا به غرض تأمین منافع سیاسی خود و ایجاد تفرقه در بین مردم، پتهان و افغان را دو عنصر جداگانه بشمردند…” (ژ، ص ۳٠۸)
کلمه اپگان در شاهنامه
کلمهء ”اپگان” که بعدٍ معرف شده و به ”افغان” شکل گرفت، در اکثر آثار نویسنده گان نخبه و تاریخی افغانستان ذکر شده است که از آنجمله یکی هم شاهنامه فردوسی است که کلمه ”اوغان” را در ابیاتش چنین بکار برده است: (س، ص ص ۸۱ و ٩۲-٩۳)
چنین گفت دهقان دانش پژوه
مراین داستان را ز پیشن گرو
که نزدیک زابل به سه روزه راه
یکی کوه بد، سر کشیده به ماه
بیک سوی او دشت خرگاه بود
دگر دشت، زهندوان راه بود
نشسته در آن دشت بسیار کوچ
ز اوغان و لاچین و کرد و بلوچ
یکی قلعه بالای آن کوه بود
که آن حصن از مردم انبوه بود
بدژ در یکی بد کنش جای داشت
که در رزم با اژدهای پای داشت
نژادش ز اوغان، سپاهش هزار
همه ناوک انداز و ژوبین گزار
ببالا بلند و به پیکر ستبر
به حمله چو شیر و به پیکار ببر
دو رانش بمانند ران پیل
که رزم جوشان تر از رود نیل
به نیرو جدا کردی از کوه کمر
گریزان ز رزمش بدی شیر نر
چو پیکار جستی ز مردان مرد
ز مردان برآوردی از گرز گرد
ورا نام بودی کک کوهزاد
به گیتی بسی رزم بودش به یاد
هزار و صد و هژده اش سال بود
بسی بیم ازو در دل زال بود
همچنان در جای دیگری سروده است:
سوی دشت خرگاه تازیم زود
ز افغان و لاچین برآریم دود
کک کوهزاد اژدهای نر است
ز گرشسپ و از سالم جنگی تر است
دگر آنکه در گوه با آن دلیر
هزاران جنگی همه همچو شیر
به مردی فزونند هریک ز کک
بود کک ز پیکارشان سبک
هزاران سواران افغان گروه
ز لاچین دلیران ابر گرد کوه
تدارم درنگ امشب ایدر ز کین
مگر سوی اوغان و خرگه زمین
فردوسی در بخش دیگر شاهنامه باز هم از شهامت و غیوری افغان ها یاد نموده می سراید:
یکی گفت ای نامور پهلوان
دل کارزار و خرد را روان
نهنگ دمانست و شیر ژیان
به نیروی او کس نبسته میان
نژادش ز اوغان، سپاهش بلوچ
ابردشت خرگاه بگزیده کوچ
زبان پشتو در ابیات مثنوی مولانا جلال الدین بلخی
در مثنوی معنوی مولانا جلال الدین محمد بلخی لغات و اصطلاحات زیاد دری گفتاری و پشتو وجود دارد که در ادبیات قدیم افغانستان نیز مروج بوده و تا هنوز هم در زبان گفتاری مردم معمول است. بخش عظیم ازین لغات هنوز در زبان ادبی راه نیافته و منحیث زبان گفتاری دری و یا پشتو شناخته می شود. این لغات برای کشور های دری زبان، محتاج شرح است. درحالیکه در افغانستان همان زبانیست که ما امروز با آن صحبت میکنیم و این دلیل براصالت زبان مولانا و ارتباط معنوی آن با پیوسته گی های فرهنگی زادگاهش بلخ و افغانستان است. همچنان این لغات با قدامتی که دارد رابطه با ریشه های لغات پشتو نیز داشته که رابطه زبان دری و پشتو را به زبان اویستایی به اثبات میرساند. طور مثال دراین بیت از مولانا که به کسانی که عطسه میزدند و امروز (یرحمک الله و یا پیر شوی) میگویند، مولانا کلمه (دیر زی) یعنی زیاد زنده بمانی را استفاده میکرد که این کلمه در دری قدیم و زبان پشتو مروج است.
هست شرط دوستی غیرت پزی
همچو شرط عطسه گفتن دیرزی
کلمهء (دیر به) در زبان دری نیاز به شرح دارد اما در زبان پشتو تا هنوز مورد استفاده بوده و به معنی (بسیار زیاد) است و رودکی در قرن چهارم هجری در این سروده اش گفته است.
دیر زیاد آن بزرگوار خداوند
جان گرامی بجانش اندر پیوند
کلمهء (مرغو) به معنی فال بد و شوم معنی دارد که در پشتو تا هنوز به همین معنی است.در ادبیات دری فال را نیز (مروا) گویند. رودکی مینویسد:
لب بخت فیروزه را خنده ای
مرا نیز مروای فرخنده ای
معزی شاعر دری زبان می نویسد:
آری چو پیش آیدقضا چو مروا شود مرغوا
جای شجر گیرد گیاه، جای طرب گیرد شجن
آواز زاغ یا غراب بین نیز از جمله آواز های شوم بشمار میآید. منوچهری دراین غزل چنین سروده است:
فغان از این غراب بین و وای او
که در ت افگند نای او
غراب بین نیست چیزی پیمبری
که مستجاب زود شد دعای او
غراب بین نامزد شده است و من
سته شدم ز استماع نای او
برفت یاز بی وفا و شد چنین
سرای او خراب چون وفای او
بجای ا و بماند جایاو بمن
وفا نمد جای او بجای او
کلمه (زحیر) که بهمعنی شخص رنجور و و ناتوان گفته میشود. در زبان پشتو با تغیر (ح) به (هـ) همان معنی را دارد. مولانای بلخ میفرماید:
لذت عشق بتان را ز زحیران مطلب
صبح کاذب بود این قافله را سخت مضل
کلمه (شایی) که از مصدر شایستن است در زبان پشتو تا کنون حفظ شده است.درحالیکه در زبان قدیم دری این کلمه یا همان معنی مورد استعمال بود.
گردستهء گل ناید از ما
هم هیمهء دیگ را بشاییم
ای دل تو بدین مفلسی و رسوایی
انصاب بده که عشق را چون شایی
عشق آتش تیز است ترا ای ساقی
خال بر سر چه باد می پیمایی
چون ایزد شاید ملک هفت سموات
بر هفت زمین برملک و شاه تو شایی
تا خرقه بخون دل ساغربنشویید
رندان خرابات مغان رابنشایید
کلمه های (برخ)، (تگ)، (تندر)، و مصدر های (رهشتن) و (هلیدن) که تا هنوز در کوهپایه های مرکزی و غورات افغانستان در زبان گفتاری مروج است، کلماتی اند که در مثنوی معنوی مولانا به کرات ذکر شده است.(ش،ص۲۲۴)
همچنان در کتاب های دیگری چون ” حدود العالم من المشرق و المغرب” از ابوریحان البیرونی، ”تاریخ بیهقی” اثر حسین بیهقی، ”منهاج السراج” و کتاب ” ریگویدای هندی” از تاریخ و شهامت و خصوصیات برازنده آنان تذکراتی رفته است. در تحقیقات ”ابن بطوطه”، الفی و فرسته نیز بحث های در مورد پشتو و پشتو زبانان شده است
از قرن دهم هجری شمسی/1600م. در اکثر فرامین شاهان لودی، سوری و غوری کلمه و نام افغان ها ذکر شده است و مظاهر زبان پشتو را نیز دراین مکاتیب و فرمان ها د یده می شود.
در دوره احمد شاه بابا درانی که افغانستان دوباره وحدت ملی خود را دریافت و کشور از هم پاشیده ما دوباره امپراتوری خود را باز یافته و قلمرو های از دست رفتهء خود را دوباره احیأ نمود، ادبیات پشتو و دری نیزرونق بیشتر گرفته و اشعار و ادبیات این دو زبان بیشتر ارتقأ یافت.
وجه تشابه زبان پشتو و دری
اگر زبان ها ی پشتو و دری را ریشه یابی کنیم و یا به منابع اصلی آن برگردیم، بعضی از برازنده گی های را در هردو زبان می بینیم که با موشگافی و تحقیق اکادمیک ضرورت دارد. اکثر کلمات این دو زبان باهم شباهت نزدیک دارند و از یک ریشه اند. بطور مثال کلمات را با معنی دری آن در (بین قوسین) نگاه کنید:
خور (خواهر)، پلار (پدر)، مور (مادر)، ورور (برادر)، ترخه (تلخ)، ور (در یا دروازه)، استه (است)، خوب (خواب)، زما (از من)، کال (سال)، سور (سرخ)، شپه (شب)، ورز (روز)، نشته (نیست)، ته (تو)، اوبه (آب)، دروجن (درغگو)، و امثال اینها.
همچنان مصدر افعال بین زبان های دری و پشتو با هم تشابهاتی دارند. خاصتاً ایتکه اگر پسوند های مصدر را در هر دو زبان بیرون کشیده شود، ریشه های زبان باهم مطابقت دارند. بطور مثال: سوزیدل (سوختن).
هرگاه پسوند (یدل) را در پشتو و یا (تن) را از دری بیرون کنیم، کلمه (سوز) و سخت با یک معنی و بدون تفاوت باقی می ماند. توجه کنید به مصدر فعل های دیگر: خوریدل (خوردن)، شرمیدل (شرمیدن)، کاریدل(کارکردن)، خندیدل (خندیدن) کول (کردن) و به همینگونه.
عدهء از زبان شناسان تأثیر زبان دری را بالای پشتو بیشتر می دانند و می گویند که زبان دری نه تنها در زبان پشتو بلکه در زبان های بلوچی، نورستانی، اردو، سندی و اکثر لهجه های محلی نیز بیشترین مشابهت و تأثیر را داشته و با اندک تغییر بیان می گردد.
علل عدم رشد سریع زبان پشتو
رشد یک زبان رابطه مستقیم با وضع مکانی و جغرافیایی داشته که غالباًقوم ها و ملیت های مختلف را با زبان مشترک شان از هم جدا نگهداشته و باعث کندی و بطالت زبان می گردد.
زبان پشتو هم در جنوب کوههای هندوکش، بابا و در دامنه های سپین غر و دشت های سیستان، در بین اقوام مختلفه رایج بود. اما انقصام قبایل پشتون دراین کوهپایه ها باعث پراگنده گی و تشتت زبان آنان شده و از وحدت کلی که تأثیر در رشد زبان و وحدت فرهنگی داشته باشد، دور ماندند.
دلیل دوم عدم رشد زبان پشتو، موقعیت سیاسی مردم دربین تصادم قوای بیگانه و مهاجم است که از گذشته های دور، این اقوام همیشه مورد یورش، تهاجم و در جنگ و کشمکش های های نیرو ها و سربازان اجنبی قرار داشتند. این اقوام هنوز زخم های دیرینه خود را التیام نمی دادند که از طرف قوای دیگری در جنگ کشانیده میشدند و فرصت آن را نداشتند تا در باروری زبان و فرهنگ پشتو کار مثمری صورت گیرد.
علت سومی عدم رشد زبان پشتو، نفوذ و وسعت زبان دری بود. زیرا دری زبان دربار و شاهان بوده و اکثر فرامین نیز به همین زبان نوشته میشد. همچنان دانشمندان و نویسنده گان زیادی در زمینه زبان دری کار کردند که اکثر نویسنده گان پشتو نیز از این کتاب ها و بحث ها بهره برداشتند در زبان نوشتار خود با دولت های وقت به دری می نوشتند. پس غنای فرهنگی زبان پشتو مکتوم بماند و آثاری هم که طی دوره های تاریخی وجود داشت، ازبین رفت.
قدیمی ترین اثر پشتو
در تاریخ ادبیات پشتو، کتاب ” پته خزانه” کتاب باستانی و قدیم شمرده میشود. همچنان می توان از کتاب های ”تذکره الابرار و الاشرار” تألیف ملا درویزه است. وی از مبارزین و بنیان گذاران ”جنبش روشانیان” شمرده می شود. بایزید روشان در اوایل قرن دهم(قرن شانزدهم میلادی) نیز تألیفاتی به نام های : ”حال نامه”، خیر البیان”، و ”مخزن الاسلام” به زبان پشتو دارد. اما هدف کلی جنبش روشانیان مبارزه تسخیر افغانستان بود تا این کشور بتواند سرزمین های از دست داده شدهء خود را از هند دوباره به افغانستان برگرداند. دربین اقوام بیشترین کمک را به جنبش روشانیان، قوم یوسف زایی انجام دادند.
خوشحال خان ختک
این شخصیت عالیقدر ادبیات و مبارزه افغانستان از خصوصیات بی نظیری برخوردار است و جنبش ادبی وی بنام خودش مسمی شده است. خوشحال خان ختک در سال ۱٠٥۷ش/1668م. و۱٠٥٩ش/1670م. علیه قشون اورنگ زیب به مبارزه پرداخت. خوشحال خان ختک، از جمله ادیبان نامور افغانستان است که به زبان های پشتو و دری اشعاری سروده است. او مبارزات خود را علیه تسلط بابری ها ادامه داد . وی در سال ۱٠۷٠ش/ 1691م. در پشاور داعی اجل را لبیک گفت.
پیامد مبارزه ادبی او با جنبش مبارزات هوتکی ها پیوند عمیق خورده که در غرب افغانستان علیه تجاوز صفوی ها مبارزه بودند.زبان پشتو و دولت هوتکی ها که نفوذ و سیطره اش تا به اصفهان ایران ادامه یافت – حرکتی بود که می توانست استقلال افغانستان قدیم را دوباره احیاء کند. عامل عمدهء شکست افغان ها در ایران،، اختلافات قوم غلجایی بود که در زمان انتخاب و جلوس شاه محمود و شاه اشرف هوتکی به اوج خود رسید و از همکاری با همدیگر ابأ ورزیدند. اما تسلط افغان ها از سال۱٠۸٩ش/ 1710م. تا ۱۱٠۸ش/ 1729م. پیوند های رادر بین عشایر و اقوام پشتون بوجود آورده و ادبیات پشتو نیز شکل گرفته و ارتقأ نمود.
مآخذ و پی نوشت های مقاله (تاریخ زبان پشتو)
الف – فرهنگ خاورشناسان، بخش آثار جیمز مستتر شرق شناس فرانسوی (متوفی 1994م)، ترجمه محسن جهانسوز، تهران.
ب- سرگذشت تمدن, کارل بکر و فردریک دنکاف, ترجمه علی محمد زهما, مطبعه کابل.
پ-طوفان, حسین بخش, چاپ پشاور.
ت- نوی څـیرنه , پوهاند صدیق الله رشتین, ینورستی بک ایجنسی, پشاور.
ث – تاریخ ادبیات ایران، ادوارد براون، ترجمه دکتر بهرام مقدادی،چاپ یکم، جلد اول، انتشارات مروارید ۱۳٦۹.
ج- تتمة البیان فی تاریخ الافغان, سید جمال الدین افغان,چاپ مطبعه کابل
چ – پته خزانه، تألیف محمد بن داود هوتک، طبع و تحشیه عبدالحی حبیبی، مطبعه کابل ۱۳۲۳ش/ کابل.
ح – تاریخ افغانستان بعد از اسلام، عبدالحی حبیبی(جلد اول و دوم) ، موسسه نشراتی میوند، خزان۱۳۷۷ش، چاپ سوم، پشاور.
خ – افغانستان (انگلیسی)، لویی دوپری، موسه انتشاراتی پوهنتون پرینگستون، نیوجرسی، امریکا، 1980م.
د – افغانستان (انگلیسی)، ماری برادلی، ترجمه ارشد ارشاد لاهوری، در کتاب ”دُرِ دری”، ۱۳٦۹ش، اسلام آباد.
ذ – البدر(جریده)، بیانیه دکتور عبدالحکیم طبیبی، سیمینار افغانستان، مونشن،ارگان نشراتی دفتر تبلیغات مجاهدین افغانستان در اروپا، شماره ۳۳، سال ششم، حوت۱۳۷٠ش/مارچ 1992م.، هالند.
ر – دُرِ دری، ارشد ارشاد لاهوری،۱۳٦۹ش/ 1990م.، اسلام آباد.
ز – جغرافیایی تاریخی افغانستان، تألیف پوهاند عبدالحی حبیبی، مرکز نشراتی میوند، طبع دوم، ۲۱میزان ۱۳۷۸ش، پشاور.
ژ – افغانستان در مسیر تاریخ، میر غلام محمد غبار، چاپ چهارم، بهار ۱۳٦۸ش، کابل.
س – رنا، او دفاع، محمد حسن کاکړ، انتشارات تحقیقات پشتو، ۱۳۷۷ش، پشاور.
ش – دری گفتاری افغانستان در شعر مولانا، پوهاند دکتور جاوید،مجلس مولینای بلخی،وزارت اطلاعات و کلتور، میزان ۱۳۵۳ کابل

 

تاريخ زبان پشتو !پشتو قدیمی ترین زبان آریایی است

 

نوشته شده توسط نوشته: دکتور محمد حلیم تنویر

The History of Pashtu Language
Pashtu is the oldest Aryan language
Part I

25.1.2018
افغانستان با سابقه تاریخی و فرهنگی، نقش ارزشمند و تاریخی در رشد زبان و فرهنگ های متفاوتی که بازماندهء زبان اویستایی اند، داشته و بخش از ارتقای زبان و فرهنگ در غنایی تاریخ ادبیات جهان نیز شمرده می شود.
به اساس پژوهش های زبانشناسان جهان، پشتو یکی از زبان های دیرینه و قدیم آریاناست که با سانسکریت و دری شباهت زیادی دارد. زمانی که اقوام آریایی از سرزمین اصلی خود ”آریاناویجه” و از ”بخدی” یا بلخ امروز به طرف جنوب(هند) و غرب (ایران و اروپا) کوچ نمودند، بخشی ازین اقوام در امتداد دریای هریرود، هلمند و دامنه های کوه های سپین غر نیز متوطن شدند و چراگاه های را برای مواشی بوجود آوردند که از لحاظ اقتصادی خود کفا و متوطن شدند. دراین مدت زبان این اقوام نیز با لهجه های متفاوتی تغییر شکل نمود.
” قبیله (پکهت) کی یکی از قبایل بزرگ و مشهور آریایی در بلخ بود حدود سه و نیم تا چهار هزار سال قبل در شمال افغانستان زنده گی می کردند. دراین زمان مهاجرت دوم اقوام آریایی آغاز گردید که یک عدهء آنان بسوی هند و دیگران بسوی بحیرهء کسپین حرکت نمودند. امکان هم دارد که بخشی از این اقوام جانب دریای نیل رفته باشند” (ت, ص ۹)
آریایی های که بطرف هند رفتند در بوجود آوردن زبان سانسکریت وعشایری که به ایران رفتند، لهجه پهلوی(فارس قدیم) را شکل نوشتاری و بهتر دستوری دادند که مظاهر زبان اویستایی و زبان های پشتو و دری و سغدی را می تواندراین زبان هادریافت.
عدهء از آریایی ها که در دامنه های هندوکش مسکن گزین شدند، زبان شان تغییر نمود. در شمال هندوکش زبان دری به پخته گی رسید و لهجه های گذشته و ماحول خود را در خود ضم و هضم کرد. در جنوب افغانستان هندوکش، کوهستان های غور و سپین غر تا وادی سیستان زبان پشتو بعنوان یک شاخه زبان آریایی شکل گرفت.
همچنانکه قرابت و شباهت های زیادی بین زبان های دری و پشتو موجود است، تأثیرات و همگونی های زیادی با زبان های فارسی پهلوی، سانسکریت،اردو ، بلوچی و آذری دارد. پس با وضاحت می توان گفت که تمام این زبان ها از همان ریشه اصلی اویستای آریاناویجه برخاسته است. و زبان های دری و پشتو، هر دو از قدیمی ترین زبان های آریایی و تکامل یافته زبان اویستایی اند.
جیمز دارمستتر، شرق شناس فرانسوی می نویسد:” پشتو یکی از بقایای زبان اویستایی است که کتاب مقدس زردتشتیان به آن زبان نوشته شده است. (الف، ص ۱٠٠)
بنابر پژوهش های جیمز دارمستتر،هرگاه کتاب مقدس زردتشتیان به زبان به زبان پشتو نگاشته شده باشد، بوضاحت تأثیرات این زبان را می توانیم در زبان های دیگرآریانا نیز دریابیم و در اثار باقیمانده وجه تشابه زبانی را در کتیبه ها می تواند دید.

یکی از تمدن های قدیم بشریت, تمدن سومری هاست که حدود شش هزار سال قبل در کرانه های سفلای دریای فرات در عراق زنده گی می کردند و در ساختن ابزار های طلایی و مسی برای اولین بار, تحول انسان را بسوی مدنیت پیشگام شدند.
”در زبان سومری های , الفاظ و کلمات پشتو نیز دیده می شود. طور مثال (زک کرت) که به زبان سومری ها(جای بلند) معنی میدهد. در زبان پشتو (زک) یا (جگ) هم بلند معنی داشته و کلمه (کرت) به معنی (جای) یا (کوه) است.” ( ب، ص ۳۲و پ، ص ۳۱)

” بعضی مؤرخان می نویسند که پشتون ها از نسل اقوام قبطی را که در کرانه های دریای نیل زنده گی می کردند می دانند.” (الف, ص ۱٠)
سید جمال الدین افغان می نویسد: ” بعضی از مؤرخین خیال دارند که افغان ها از نسل آشوری و کلدانی ها می باشند و گروهی از سیاحان فرنگ دعوی دارند که در الفاظ پشتو لغات کلدانی یافت می شود. طائفهء از ایشان تصور می نمایند که این قبائلی که دره های اتک و خراسان را ماوی گرفته اند از نسل آن اقباط مصریانی می باشند که با عسکر (سوزستریس) در هنگام فتح بلاد هند شامل بودند.
زمرهء از مؤرخین می نگارند که از اسباط بنی اسرائیل می باشند و (بخت نصر) بعد از کشتار زیادی بقیة السیف ایشان را در کوهستان غور جا داده. بعضی از نویسنده گان می نگارند که ملت افغان مسکن نوین خود را به غرض یادگار وادی که در سرزمین شام داشتند (غور) نامیدند.” (ج، ص ٦٦ )

یکی از محققین یونانی بنام ”استرابون” در قرن اول میلادی می نویسد که: ”باختر ها, پارس ها, سغدی ها با یک زبان مشترک ـریتمی مفاهمه داشتند.” اما به طور یقیینی آشکار نیست که به چه زبانی.اما زبان دری و پشتو که بنیاد و ریشه های عمیق با زبان اویستایی دارد, همه زبان های دیگر را زیر تأثیر خود داشت.

در بخش شاخه بندی های زبان آریایی, عدهء از محققین این زبان ها را به سه شاخه تقسیم نموده اند:
1 – شاخهء زبان های هندی یا هندیک که زبان های سانسکریت, پراکریت, هندی, اردو, پنچابی, کچراتی و زبان های محلی کوچک که در شمال و غرب هند مروج است.
2 – شاخه زبان های (پارتیک) که عبارت از زبان قدیم دری, ساسانی, پهلوی, فارسی و لهجه های اشکانی, گیلکی و کردی اتد.
3 – شاخه زبان های باختری که بنام زبان ( پشتیک) هم یاد می شودو عبارت از زبان های پشتو, بلوچی, اورمری, پراچی, پشه یی و زبان های کوچک مروج در جنوب افغانستان اند

عدهء از محققین زبان های اوستا, سانسکریت و پشتو را از جمله زبان های خواهران صمیمی آریایی دانسته اند که تنها ازین سه زبان, پشتو یگانه زبانیست که تا هنوز در بین مردم مروج است و زنده مانده است. (ب, ص ۴۱)
زبان پشتو ریشه های زبان اوستایی دارد و ریشه زبان را ما با وضاحت در کلمات اوستایی پیدا نموده می توانیم.
دکتور براون در کتاب ”تاریخ ادبیات) خویش می نویسد:
”پشتو ظاهراً از لفظ پشتون و یا پختون آمده که نام قبیلهء از آریایی هاست. این زبان اصلاً از زبان های هند و اروپایی بشمار رفته و با زبان های قدیم آریایی مانند سانسکریت و اویستایی خویشاوندی دارد. (ث، ص ۱۳۱)

یکتن از محققین زبان شناس ناروژی بنام پروفیسور مارگنسترن می نویسد که:افغانستان برای مطالعات زبان های آریایی از اهمیت بیشتری برخوردار است. زیرا افغانستان مرکز زبان های آسیایی و اروپایی بوده و زبان پشتو در زبان های آریایی از جمله لسان های مهم شمرده می شود. (با مراجعه به مأخذ شماره : ب, ص ۴۴)

در مورد پشتون ها در ریکویدا (پکهت, پکهتا) یاد شده است و سرزمین پشتون ها بنام ( پکتیا) و( پکتین) آمده است.
در اوستا کلمات (اوغنه, اپغنه, اپغانه) بعنوان مردم قبایل ذکر گردیده است.
در سانسکریت نیز کلمات (اوگهنه,اپکهنه) برای پشتون ها آمده است که به معنی نگهبان کوه ها و یا جا های بلند است.
کلمهء (اوغان) در زبان ارمنی به معنی پاسداران کوه است.
کلمات (ابگان, اپگانع اپاگهان) که همان کلمه افغان است لقبی است که به شاهپور اول و سوم داده شده است و به معنی شیر صفت و شجاع است که در کتیبهء نقش رستم در بیستون تا هنوز وجود دارد..
کلمه ” پشتو” با نام عشیره (پشت) یل (پکت) ارتباط مستقیم دارد. در کتاب ویدا (پکت) یکی از عشایر ده گانه قوم آریایی محسوب گردیده است. ( د ص ۳۳۴)
هیرودوت مؤرخ مشهور یونانی در سال ۴۸۴ ق.م.، پشتون ها را بنام ”پکتی” یا ”پکتویس” یاد کرده و جا و مکان شانرا بنام ”پکتیا” و ”پکتیخاب” ذکر کرده است که در ادبیات قدیم پشتو ”پشتنخا” نیز تذکر رفته است. ( ذ، ص, ۳۳٠)

پشتو در کتیبه هخامنشی ها
اکثر زبان شناسان به این باورند که زبان پشتو با قدامت چندین هزار ساله، پیوند عمیق با ریشه های زبان اوبستایی دارد. اکنون اکثر کلمات متداول پشتو را در می یابیم که با اصل کلمه در اوستا مطابقت دارد.
کتیبهء که در دوره داریوش کبیر یکی از شاهان هخامنشی روی سنگ های کوه ”بیستون” حک نموده اند و بگونهء رسم الخط میخی نوشته شده است، جمله های زیر است که با کلمات پشتو بطور کلی شباهت دارد و ریشه می گیرد. دراین کتیبه چنین نوشته شده است:
نه اریکه وم، نه دوره ژن وم، نه زور کروتی وم

نه اریکه وم: به معنی نه حاکم سرسخت و جبار هستم.
نه دوره ژن وم: به معنی نه دروغگو هستم.
نه زور کروتی وم: به معنی نه زور گو و یا زور آور هستم. (ذ، ص ۳۳٩)

پشتو بعد از ظهور اسلام در افغانستان
از آثار ادبی زبان پشتو پیش از اسلام همانند زبان دری چیزی در دست نیست و بعد از اسلام قدیمترین شاعر زبان پشتو که اشعار حماسه یی سروده است، امیر کرور است که در سال ۱۵۴ هـ.ق/۱۴۹ش/770م درگذشته است. از آن ببعد آثار دیگری به نظم و نثر ازین زبان نقل شده است.
اولین شعر منظوم پشتو بدست امیر کرور پسر امیر فولاد یکی از فرزندان امیر شنسب است که دامنه های کوهستان غور را در تصرف داشت و همیشه به کمک ابومسلم خراسانی می شتافت.
”امیر کرور در کتاب (لرغونی پشتانه) یعنی افغان های قدیم، تألیف شیخ کته در سال ۷۵٠هـ ق ذکر نموده است. این تذکر به نقل از کتاب (تاریخ سوری) تألیف محمد بن علی بستی (٦۵٠هـ ق/۷۳۱ش/1252م.) بیان گردیده است. همچنان شعر امیر کرور به عنوان قدیمی ترین پارچه منظوم زبان پشتو در کتاب (پته خزانه) تألیف محمد بن داود خان هوتک در سال (۱۱۴۲هـ ق/۱۱٠۸ش/1142م) ثبت شده است.” ( چ، ص؟، کتاب پته خزانه)
این شعر را پوهاند عبدالحی حبیبی در بخش تاریخ سوریان و شنسبیان غور به دری ترجمه کرده و آنرا دراینجا نقل می کنیم: (ح، ص ص:۱۳۳و ۷۴۲ – ۷۴۳)
ویاړنه د امیر کرور جهان پهلوان
(فخریه امیر کرور جهان پهلوان)

زه یم زمری، پردی نړی، له ما تل نسته
په هند و سند و پر تخار و پر کابل نسته
بل په زابل نسته
له ما اتل نسته
(من شیرم، بر روی زمین پهلوان تری از من نیست)
(در هند و سند و تخار و در کابل نیست)
( در زابل هم نیست)
(پهلوانتری از من نیست)

غشی د من می ځی بریښنا په میر څمنو باندی
په ژوبل یونم یرغالم، په تیښدیدنو باندی
په ماتیدونو باندی
له ما اتل نسته

(تیر های اراده و عزم من مانند برق بر دشمنان می بارد)
(در جنگ و پیکار میروم و می تازم بر گریزنده گان)
( و بر شکست خورده گان)
(پهلوانتری از من نیست)

زما د بریو پر خول تاویږی هسک په نمنځ و په ویاړ
د آس له سوو ی مځکه ریږدی غرونه کاندم لتار
کړم ایوانونه اوجاړ
له ما تل نسته
(فلک با افتخار بر ظفر های من می چرخد)
(سم اسپ من زمین را می لرزاند و کوه ها را زیر و زبر می سازم)
(کشور ها را ویران می کنم)
(پهلوانتری از من نیست)

زما د توری تر شپول لاندی دی هرات او جروم
غرج و بامیان و تخار بولی نوم زما په اودوم
زه پیژندویم په روم
له ما اتل نسته
(هالهء شمشیر من هرات و جروم را فراگرفته است)
( در غرج، بامیان و تخار نام مرا برای درمان درد ها ذکر می کنند)
(در کشور روم روشناسم)
(پهلوانتری از من نیست)

پر مرو زما غشی لوڼی ډاړی دښن راڅخه
د هریوا له رود پر څنډو ځم تښتی پلن راڅخه
رپی ژرن راڅخه
له ما تل نسته
(تیر های من بر مرو می بارد و دشمن از من می هراسد)
(در سواحل دریای هریوا میروم و پیاده گان از پیشم می گریزیند)
(دلاوران از ترس من می لرزند)
(پهلوانتری از من نیست)

د زرنج سوبه می د توری مخسور ورکړه
په باداری می لوړاوی د کول د سور ورکړه
ستر می تربور ورکړه
له ما اتل نسته
(زرنج را به سُرخرویی و با شمشیر فتح کردم)
دودمان سور را به سرداری و باداری رسانیدم)
(کاکازاده گان خود را بلند بردم)
(پهلوانتری از من نیست)

خپلو وگړو لره لور پیرزوینه کوم
دوی په ډاډینه ښه بامم ښه یی روزنه کوم
تل یی ودنه کوم
له ما اتل نسته
(بر مردم خود مهربانی و رواداری دارم)
( با اطمینان ایشان را می پرورانم)
( و همیشه نشو و نما می دهم)
(پهلوانتری از من نیست)

پر لویو غرومی وینا درومی نه په څندو په ټال
نړی زما ده نوم می بولی پر دریځ ستایوال
په ورځو، شپو، میاشتو، کال
له ما اتل نسته
(حکم من بدون درنگ بر کوهسار بلند روانست)
(گیتی از آن منست، ستاینده گان بر منبر ها نام مرا می برند)
( در روز ها، شب ها، ماه ها، سال ها)
(پهلوانتری از من نیست)

کلمات پشتو در زبان پارس ها

یکی از زبان های محلی قدیم پارس ها و یا فارسی مروج کنونی, زبان همدانی است که در آن کلمات پشتو به وضاحت مشاهده می شود. هرگاه رباعی ها و یا دو بیتی های شاعر بزرگ زبان دری, بابا طاهر عریان را که دراوایل قرن پنجم هجری در همدان میزیست, مطالعه نماییم, بطور آشکار, کلمات پشتو را در آن در میابیم.
ایرانی ها به این باور اند که زبان لهجه یی همدانی , منبعث از زبان پهلوی باشد و یا هم الفاظ و کلمات محلی همدان در آن وجود دارد. بدون شک که زبان مروج پارسی همدانی , زبان محلی آن مردم است. اما ریشه کلمات, رابطه خیلی نزدیک با کلمات زبان پشتو دارد. به طور مقایسوی رباعی و یا دوبیتی ها این شاعر بزرگ را ذکر می کنم.

خوش آن ساعت که دیدار تو وینم
کمند عنبرین تار تو وینم
نه وینه خرمی هرگز دل مو
مگر آن دم که رخسار تو وینم

بی تلوسه دارم بوره بونیه
ز هر در کاسه دارم بوره بونیه

گلی گشتم پی الوند دامان
اوش از دیده دادم صبح و شامان

مسلسل گیسوان پرتاب مکره
خمارین نرگسان پر خواب مکره

مورا ای دلبر موبا ته کاره
ورنه در جهان بسیار کاره

نزونم لوط و عریانم که کرده
خودم جلاد و بیجونم که کرده

پریشان چو کری آن تار زلفان
بهر تاریدلی اوتیه داری
نه خون دارم نه مون دارم نه سامون
دم مردن پر و بالم کفن بی

مو آن سپیده بازم همدانی
لانه در کوه دارم در نهانی
ببال خود پرم کوهان به کوهان
بچنگ خودم کرم نخچیربانی

کشم آهی که گردون با خبر شی
دل دیوانه ام دیوانه تر شی

لوئی دوپری نیز در بحث زبان های شرقی، دری و پشتو در افغانستان را در حلقهء خانواده گی زبان های هندو اروپایی قرار داده که به سه بخش زبان های شرقی، غربی و اویستایی تقسیم کرده که از زبان اویستایی، زبان های پشتو، دری و بلوچی بوجود آمده است. در شاخه های زبان های هندی چون بنگالی، پنجابی، اردو و باز هم زبان دری در سرزمین هند شکل گرفته است. از جمله این زبان ها که قدامت آن به دوره اویستایی نیز می رسد، زبان کافری(نورستانی) است. و در شاخهء جداگانه تصنیف بندی شده است. زبان نورستانی نیز یکی از زبان های محلی افغانستان است.
(ادامه دارد….بخش های بعدی را مطالعه کنید)

بخش دوم
در افغانستان علاوه از دو زبان مشهور پشتو و دری، زبان های پشه یی، ازبکی، زرگری،بلوچی، ترکمنی، نورستانی و هندی نیز رایج است.( چ، ص 13). در حالیکه لهجه های زبان دری به شاخه های متفاوتی می رسد که حتی تأثیراتی نیز به زبان فارسی پهلوی نیز گذاشته و از آنجمله می توان به لهجه های تخاری، طبرستانی، هراتی، ایماقی، اندارابی، پنجشیری، بدخشی، زابلی و امثال آن اشاره کرد.
زبان پشتو نیز در مناطق مختلفه با لهجه های متفاوت رشد نموده و زبان های هر منطقه با لهجه های جداگانه خصوصیت زبان پشتوی خود را دارد که در دوره اخیر محمد ظاهر شاه، فرهنگ زبان پشتو با اصلاحات آن تا حرف میم تکمیل و نشر شده بود. از آنجمله می توان از لهجه پشتو قندهاری، – که از پشتوی ادبی افغانستان است – ،لهجه خوستی که زبان مردم جنوبی، لهجه ننگرهاری که اکثر مناطق شرقی افغانستان به آن حرف می زنند و در تعادل با پشتو قندهار قرار دارد لهجه پشاوری که مردم مناطق آزاد و صوبه سرحد پاکستان به آن صحبت می کنند و اکنون با اضافهء کلمات انگلیسی شکل خود را تغییر داده است.
قدامت زبان پشتو را بین سه تا پنجهزار سال قبل از میلاد می داند و آثار زیادی ازین زبان را در کتیبه های شاهان هخامنشی و ساسانی می توان دید.
کلمه افغان در تاریخ افغانستان
کلمه افغان در تاریخ گذشته کشور مان به افرادی اطلاق میشد که در دامنه کوههای بخش جنوب و غرب هندوکش و کوه بابا و سپین غر و از دامنه های سیستان و هلمند تا به وادی سند زنده گی می کردند.
یکی از دانشمندان تاریخ و زبان ما به استناد موسسه شرقی باستانستان پوهنتون شیکاگو می نویسد: ” در نقش رستم از بین سنگ نوشته های آنجا در کعبه زردتشت یک کتیبه را بدوزبان پهلوی اشکانی (پارتی) و یونانی کشف کردند که شاهپور اول (پادشاه دوم سلسله ساسانی ها) در جمله رجال سلطنت به نام (وینده فرن ابگان رزمه ود) یاد شده است.
سپرنگ لنگ یکی از محققان آمریکایی بار اول این کتیبه را خواند و در ۱۳۱٩َ (1940م.) در مجله ”سامی” امریکا مقالهء را نوشته و به نشر رسانید. وی کلمه ”ابگان” رابه نام ”افغان” کنونی تطبیق کرد. وی می نویسد:
”نام شاهپور سوم پادشاه ساسانی که هفتاد سال (از 309-379م.) حکم راند، صفتی و لقبی به شکل ”اپه گان” مذکور است که این کلمه را می توان از قبیل همان ”ابگان” سابق الذکر شمرد که به طور صفت مسوغ دلاوری، رشد و یا نجابت و یا رشته های نژادی آورده شده یاشد…” (ز، ص ۲٥۸)
پتهان و افغان دو عنصر جدا گانه نیستند
کلمه پتهان هفتصد سال قبل از امروز، زمانیکه پشتون ها از افغانستان به آن سرزمین مسکن گزین شدند، اطلاق می شود. این مردم از نژاد افغان اند و جدا از مردم افغانستان شمرده نمی شوند. ” نام عمومی پشتو زبانان، پشتون و پشتانه = پختون و پختانه است. اینکه پشتو زبانان خود را منحیث مجموع پشتون می خوانند، دلیلی است بر قدامت این نام نسبت به (افغان) و همین پشتانه و یا پختانه است که در هندوستان قرن چهاردهم به کلمه (پتهان) تحریف گردید. زیرا افغان ها در مرحله اول مهاجرت و مسکن گزینی خود در شهر معمور (پتنه) اقامت کرده و از طرف هندی ها(پتهان) خوانده شدند. بعد ها این تحریف ها بدست دشمنان استعماری بهانه ء داد تا به غرض تأمین منافع سیاسی خود و ایجاد تفرقه در بین مردم، پتهان و افغان را دو عنصر جداگانه بشمردند…” (ژ، ص ۳٠۸)
کلمه اپگان در شاهنامه
کلمهء ”اپگان” که بعدٍ معرف شده و به ”افغان” شکل گرفت، در اکثر آثار نویسنده گان نخبه و تاریخی افغانستان ذکر شده است که از آنجمله یکی هم شاهنامه فردوسی است که کلمه ”اوغان” را در ابیاتش چنین بکار برده است: (س، ص ص ۸۱ و ٩۲-٩۳)
چنین گفت دهقان دانش پژوه
مراین داستان را ز پیشن گرو
که نزدیک زابل به سه روزه راه
یکی کوه بد، سر کشیده به ماه
بیک سوی او دشت خرگاه بود
دگر دشت، زهندوان راه بود
نشسته در آن دشت بسیار کوچ
ز اوغان و لاچین و کرد و بلوچ
یکی قلعه بالای آن کوه بود
که آن حصن از مردم انبوه بود
بدژ در یکی بد کنش جای داشت
که در رزم با اژدهای پای داشت
نژادش ز اوغان، سپاهش هزار
همه ناوک انداز و ژوبین گزار
ببالا بلند و به پیکر ستبر
به حمله چو شیر و به پیکار ببر
دو رانش بمانند ران پیل
که رزم جوشان تر از رود نیل
به نیرو جدا کردی از کوه کمر
گریزان ز رزمش بدی شیر نر
چو پیکار جستی ز مردان مرد
ز مردان برآوردی از گرز گرد
ورا نام بودی کک کوهزاد
به گیتی بسی رزم بودش به یاد
هزار و صد و هژده اش سال بود
بسی بیم ازو در دل زال بود
همچنان در جای دیگری سروده است:
سوی دشت خرگاه تازیم زود
ز افغان و لاچین برآریم دود
کک کوهزاد اژدهای نر است
ز گرشسپ و از سالم جنگی تر است
دگر آنکه در گوه با آن دلیر
هزاران جنگی همه همچو شیر
به مردی فزونند هریک ز کک
بود کک ز پیکارشان سبک
هزاران سواران افغان گروه
ز لاچین دلیران ابر گرد کوه
تدارم درنگ امشب ایدر ز کین
مگر سوی اوغان و خرگه زمین
فردوسی در بخش دیگر شاهنامه باز هم از شهامت و غیوری افغان ها یاد نموده می سراید:
یکی گفت ای نامور پهلوان
دل کارزار و خرد را روان
نهنگ دمانست و شیر ژیان
به نیروی او کس نبسته میان
نژادش ز اوغان، سپاهش بلوچ
ابردشت خرگاه بگزیده کوچ
زبان پشتو در ابیات مثنوی مولانا جلال الدین بلخی
در مثنوی معنوی مولانا جلال الدین محمد بلخی لغات و اصطلاحات زیاد دری گفتاری و پشتو وجود دارد که در ادبیات قدیم افغانستان نیز مروج بوده و تا هنوز هم در زبان گفتاری مردم معمول است. بخش عظیم ازین لغات هنوز در زبان ادبی راه نیافته و منحیث زبان گفتاری دری و یا پشتو شناخته می شود. این لغات برای کشور های دری زبان، محتاج شرح است. درحالیکه در افغانستان همان زبانیست که ما امروز با آن صحبت میکنیم و این دلیل براصالت زبان مولانا و ارتباط معنوی آن با پیوسته گی های فرهنگی زادگاهش بلخ و افغانستان است. همچنان این لغات با قدامتی که دارد رابطه با ریشه های لغات پشتو نیز داشته که رابطه زبان دری و پشتو را به زبان اویستایی به اثبات میرساند. طور مثال دراین بیت از مولانا که به کسانی که عطسه میزدند و امروز (یرحمک الله و یا پیر شوی) میگویند، مولانا کلمه (دیر زی) یعنی زیاد زنده بمانی را استفاده میکرد که این کلمه در دری قدیم و زبان پشتو مروج است.
هست شرط دوستی غیرت پزی
همچو شرط عطسه گفتن دیرزی
کلمهء (دیر به) در زبان دری نیاز به شرح دارد اما در زبان پشتو تا هنوز مورد استفاده بوده و به معنی (بسیار زیاد) است و رودکی در قرن چهارم هجری در این سروده اش گفته است.
دیر زیاد آن بزرگوار خداوند
جان گرامی بجانش اندر پیوند
کلمهء (مرغو) به معنی فال بد و شوم معنی دارد که در پشتو تا هنوز به همین معنی است.در ادبیات دری فال را نیز (مروا) گویند. رودکی مینویسد:
لب بخت فیروزه را خنده ای
مرا نیز مروای فرخنده ای
معزی شاعر دری زبان می نویسد:
آری چو پیش آیدقضا چو مروا شود مرغوا
جای شجر گیرد گیاه، جای طرب گیرد شجن
آواز زاغ یا غراب بین نیز از جمله آواز های شوم بشمار میآید. منوچهری دراین غزل چنین سروده است:
فغان از این غراب بین و وای او
که در ت افگند نای او
غراب بین نیست چیزی پیمبری
که مستجاب زود شد دعای او
غراب بین نامزد شده است و من
سته شدم ز استماع نای او
برفت یاز بی وفا و شد چنین
سرای او خراب چون وفای او
بجای ا و بماند جایاو بمن
وفا نمد جای او بجای او
کلمه (زحیر) که بهمعنی شخص رنجور و و ناتوان گفته میشود. در زبان پشتو با تغیر (ح) به (هـ) همان معنی را دارد. مولانای بلخ میفرماید:
لذت عشق بتان را ز زحیران مطلب
صبح کاذب بود این قافله را سخت مضل
کلمه (شایی) که از مصدر شایستن است در زبان پشتو تا کنون حفظ شده است.درحالیکه در زبان قدیم دری این کلمه یا همان معنی مورد استعمال بود.
گردستهء گل ناید از ما
هم هیمهء دیگ را بشاییم
ای دل تو بدین مفلسی و رسوایی
انصاب بده که عشق را چون شایی
عشق آتش تیز است ترا ای ساقی
خال بر سر چه باد می پیمایی
چون ایزد شاید ملک هفت سموات
بر هفت زمین برملک و شاه تو شایی
تا خرقه بخون دل ساغربنشویید
رندان خرابات مغان رابنشایید
کلمه های (برخ)، (تگ)، (تندر)، و مصدر های (رهشتن) و (هلیدن) که تا هنوز در کوهپایه های مرکزی و غورات افغانستان در زبان گفتاری مروج است، کلماتی اند که در مثنوی معنوی مولانا به کرات ذکر شده است.(ش،ص۲۲۴)
همچنان در کتاب های دیگری چون ” حدود العالم من المشرق و المغرب” از ابوریحان البیرونی، ”تاریخ بیهقی” اثر حسین بیهقی، ”منهاج السراج” و کتاب ” ریگویدای هندی” از تاریخ و شهامت و خصوصیات برازنده آنان تذکراتی رفته است. در تحقیقات ”ابن بطوطه”، الفی و فرسته نیز بحث های در مورد پشتو و پشتو زبانان شده است
از قرن دهم هجری شمسی/1600م. در اکثر فرامین شاهان لودی، سوری و غوری کلمه و نام افغان ها ذکر شده است و مظاهر زبان پشتو را نیز دراین مکاتیب و فرمان ها د یده می شود.
در دوره احمد شاه بابا درانی که افغانستان دوباره وحدت ملی خود را دریافت و کشور از هم پاشیده ما دوباره امپراتوری خود را باز یافته و قلمرو های از دست رفتهء خود را دوباره احیأ نمود، ادبیات پشتو و دری نیزرونق بیشتر گرفته و اشعار و ادبیات این دو زبان بیشتر ارتقأ یافت.
وجه تشابه زبان پشتو و دری
اگر زبان ها ی پشتو و دری را ریشه یابی کنیم و یا به منابع اصلی آن برگردیم، بعضی از برازنده گی های را در هردو زبان می بینیم که با موشگافی و تحقیق اکادمیک ضرورت دارد. اکثر کلمات این دو زبان باهم شباهت نزدیک دارند و از یک ریشه اند. بطور مثال کلمات را با معنی دری آن در (بین قوسین) نگاه کنید:
خور (خواهر)، پلار (پدر)، مور (مادر)، ورور (برادر)، ترخه (تلخ)، ور (در یا دروازه)، استه (است)، خوب (خواب)، زما (از من)، کال (سال)، سور (سرخ)، شپه (شب)، ورز (روز)، نشته (نیست)، ته (تو)، اوبه (آب)، دروجن (درغگو)، و امثال اینها.
همچنان مصدر افعال بین زبان های دری و پشتو با هم تشابهاتی دارند. خاصتاً ایتکه اگر پسوند های مصدر را در هر دو زبان بیرون کشیده شود، ریشه های زبان باهم مطابقت دارند. بطور مثال: سوزیدل (سوختن).
هرگاه پسوند (یدل) را در پشتو و یا (تن) را از دری بیرون کنیم، کلمه (سوز) و سخت با یک معنی و بدون تفاوت باقی می ماند. توجه کنید به مصدر فعل های دیگر: خوریدل (خوردن)، شرمیدل (شرمیدن)، کاریدل(کارکردن)، خندیدل (خندیدن) کول (کردن) و به همینگونه.
عدهء از زبان شناسان تأثیر زبان دری را بالای پشتو بیشتر می دانند و می گویند که زبان دری نه تنها در زبان پشتو بلکه در زبان های بلوچی، نورستانی، اردو، سندی و اکثر لهجه های محلی نیز بیشترین مشابهت و تأثیر را داشته و با اندک تغییر بیان می گردد.
علل عدم رشد سریع زبان پشتو
رشد یک زبان رابطه مستقیم با وضع مکانی و جغرافیایی داشته که غالباًقوم ها و ملیت های مختلف را با زبان مشترک شان از هم جدا نگهداشته و باعث کندی و بطالت زبان می گردد.
زبان پشتو هم در جنوب کوههای هندوکش، بابا و در دامنه های سپین غر و دشت های سیستان، در بین اقوام مختلفه رایج بود. اما انقصام قبایل پشتون دراین کوهپایه ها باعث پراگنده گی و تشتت زبان آنان شده و از وحدت کلی که تأثیر در رشد زبان و وحدت فرهنگی داشته باشد، دور ماندند.
دلیل دوم عدم رشد زبان پشتو، موقعیت سیاسی مردم دربین تصادم قوای بیگانه و مهاجم است که از گذشته های دور، این اقوام همیشه مورد یورش، تهاجم و در جنگ و کشمکش های های نیرو ها و سربازان اجنبی قرار داشتند. این اقوام هنوز زخم های دیرینه خود را التیام نمی دادند که از طرف قوای دیگری در جنگ کشانیده میشدند و فرصت آن را نداشتند تا در باروری زبان و فرهنگ پشتو کار مثمری صورت گیرد.
علت سومی عدم رشد زبان پشتو، نفوذ و وسعت زبان دری بود. زیرا دری زبان دربار و شاهان بوده و اکثر فرامین نیز به همین زبان نوشته میشد. همچنان دانشمندان و نویسنده گان زیادی در زمینه زبان دری کار کردند که اکثر نویسنده گان پشتو نیز از این کتاب ها و بحث ها بهره برداشتند در زبان نوشتار خود با دولت های وقت به دری می نوشتند. پس غنای فرهنگی زبان پشتو مکتوم بماند و آثاری هم که طی دوره های تاریخی وجود داشت، ازبین رفت.
قدیمی ترین اثر پشتو
در تاریخ ادبیات پشتو، کتاب ” پته خزانه” کتاب باستانی و قدیم شمرده میشود. همچنان می توان از کتاب های ”تذکره الابرار و الاشرار” تألیف ملا درویزه است. وی از مبارزین و بنیان گذاران ”جنبش روشانیان” شمرده می شود. بایزید روشان در اوایل قرن دهم(قرن شانزدهم میلادی) نیز تألیفاتی به نام های : ”حال نامه”، خیر البیان”، و ”مخزن الاسلام” به زبان پشتو دارد. اما هدف کلی جنبش روشانیان مبارزه تسخیر افغانستان بود تا این کشور بتواند سرزمین های از دست داده شدهء خود را از هند دوباره به افغانستان برگرداند. دربین اقوام بیشترین کمک را به جنبش روشانیان، قوم یوسف زایی انجام دادند.
خوشحال خان ختک
این شخصیت عالیقدر ادبیات و مبارزه افغانستان از خصوصیات بی نظیری برخوردار است و جنبش ادبی وی بنام خودش مسمی شده است. خوشحال خان ختک در سال ۱٠٥۷ش/1668م. و۱٠٥٩ش/1670م. علیه قشون اورنگ زیب به مبارزه پرداخت. خوشحال خان ختک، از جمله ادیبان نامور افغانستان است که به زبان های پشتو و دری اشعاری سروده است. او مبارزات خود را علیه تسلط بابری ها ادامه داد . وی در سال ۱٠۷٠ش/ 1691م. در پشاور داعی اجل را لبیک گفت.
پیامد مبارزه ادبی او با جنبش مبارزات هوتکی ها پیوند عمیق خورده که در غرب افغانستان علیه تجاوز صفوی ها مبارزه بودند.زبان پشتو و دولت هوتکی ها که نفوذ و سیطره اش تا به اصفهان ایران ادامه یافت – حرکتی بود که می توانست استقلال افغانستان قدیم را دوباره احیاء کند. عامل عمدهء شکست افغان ها در ایران،، اختلافات قوم غلجایی بود که در زمان انتخاب و جلوس شاه محمود و شاه اشرف هوتکی به اوج خود رسید و از همکاری با همدیگر ابأ ورزیدند. اما تسلط افغان ها از سال۱٠۸٩ش/ 1710م. تا ۱۱٠۸ش/ 1729م. پیوند های رادر بین عشایر و اقوام پشتون بوجود آورده و ادبیات پشتو نیز شکل گرفته و ارتقأ نمود.
مآخذ و پی نوشت های مقاله (تاریخ زبان پشتو)
الف – فرهنگ خاورشناسان، بخش آثار جیمز مستتر شرق شناس فرانسوی (متوفی 1994م)، ترجمه محسن جهانسوز، تهران.
ب- سرگذشت تمدن, کارل بکر و فردریک دنکاف, ترجمه علی محمد زهما, مطبعه کابل.
پ-طوفان, حسین بخش, چاپ پشاور.
ت- نوی څـیرنه , پوهاند صدیق الله رشتین, ینورستی بک ایجنسی, پشاور.
ث – تاریخ ادبیات ایران، ادوارد براون، ترجمه دکتر بهرام مقدادی،چاپ یکم، جلد اول، انتشارات مروارید ۱۳٦۹.
ج- تتمة البیان فی تاریخ الافغان, سید جمال الدین افغان,چاپ مطبعه کابل
چ – پته خزانه، تألیف محمد بن داود هوتک، طبع و تحشیه عبدالحی حبیبی، مطبعه کابل ۱۳۲۳ش/ کابل.
ح – تاریخ افغانستان بعد از اسلام، عبدالحی حبیبی(جلد اول و دوم) ، موسسه نشراتی میوند، خزان۱۳۷۷ش، چاپ سوم، پشاور.
خ – افغانستان (انگلیسی)، لویی دوپری، موسه انتشاراتی پوهنتون پرینگستون، نیوجرسی، امریکا، 1980م.
د – افغانستان (انگلیسی)، ماری برادلی، ترجمه ارشد ارشاد لاهوری، در کتاب ”دُرِ دری”، ۱۳٦۹ش، اسلام آباد.
ذ – البدر(جریده)، بیانیه دکتور عبدالحکیم طبیبی، سیمینار افغانستان، مونشن،ارگان نشراتی دفتر تبلیغات مجاهدین افغانستان در اروپا، شماره ۳۳، سال ششم، حوت۱۳۷٠ش/مارچ 1992م.، هالند.
ر – دُرِ دری، ارشد ارشاد لاهوری،۱۳٦۹ش/ 1990م.، اسلام آباد.
ز – جغرافیایی تاریخی افغانستان، تألیف پوهاند عبدالحی حبیبی، مرکز نشراتی میوند، طبع دوم، ۲۱میزان ۱۳۷۸ش، پشاور.
ژ – افغانستان در مسیر تاریخ، میر غلام محمد غبار، چاپ چهارم، بهار ۱۳٦۸ش، کابل.
س – رنا، او دفاع، محمد حسن کاکړ، انتشارات تحقیقات پشتو، ۱۳۷۷ش، پشاور.
ش – دری گفتاری افغانستان در شعر مولانا، پوهاند دکتور جاوید،مجلس مولینای بلخی،وزارت اطلاعات و کلتور، میزان ۱۳۵۳ کابل

 

د ا ، د ، ج او د ا ، خ ، د  او بیا وطن گوند د ړنگېدو لامونه :

 

ددی مهمې پېښې د ليکلو موخه داده چې ، زياتو شنونکو بیلا بیلې لېکنې کړي او خپل نظریات یي وړاندي کړي . زه غواړم په دي اړوند خپل د سترگو ليدلي پېښي ولیکم او د خپلې پوهې سره سم پري شننه  وکړم.

په دی اړوند لازم گڼم د داکتر نجيب الله د رژيم د بهرنيو چارو د وزير او د گوندي مشرتابه د ډلۍ د مهم غړي محترم عبدالوکيل د کتاب څخه يوڅه راواخلم او بيا د خپل نظر ټکي هم پري ور زيات کړم . د وزير د کتاب په ۹۵۶مخ کې چې کوم لاملونه  څېړل شوي ، د هغې غټ ټکي را اخلم .

،عامل سقوط ج دا و ح دخ ا ( حزب وطن » :عامل داخلي چهار بعد است .

اول: ادامه اختلافات دروني و علاج ناپذير در بين رهبران حزب قبلا ازقيام ۷ثور ۱۳۵۷ و بعد از ان تا سقوط رژیم.

دی ليکي چی د گوند د جوړېدو نه تر سياسي واکمنۍ پوری يوالی په رښتني توگه نه وو شوی ، پر يو بل بی باوري وه . ز ما په اند گوند د اول نه پر دوه فعالو فرکسیوني ډلو ويشل شوی وو . هري ډلی ځان د ا ، خ ، د ، ګ  وارث گڼلو او د اکثريت دعوا يې کوله . د وخت د شرايطو سره سم کله چی شاهي رژيم  په۲۶ م د چنگاښ ۱۳۵۲ل کال  پر جمهوريت واوښتو  او واک د شاه څخه د ده د اکا ځوی  سردار محمد داود د يوی کودتا په کولو تر لاسه کړ . يو شمير اسلام پالو  لکه احمد شا مسعود ، گلبدين حکمتيار ، رباني  ، پير سيداحمد گيلاني ، حضرت صبغت الله مجددي او نورو پاکستان ته تيښته وکړه او هلته د پاکستاني استخباراتي اداري له خوا  ورته روزنه ور کړل شوه او د وران کاری چاری یي پيل کړي . سره له دی چی د گوند يوی ډلی د سردار محمد داود سره ملتېا لرله خو بياهم په ۱۳۵۶ل کال کې په دویم ځل د گوند دواړه خواؤ سره يووالی وکړ او د ۵۰ جمع ۵۰  په فورمول یي ګوندي ارګانونه او مشران انتصاب کړل . د گوند يو اړخ چی شهيد نورمحمد تره کي یي مشري کوله ويل ، چی موږ يوازی ملکي گوندي ساز مانونه سره گډ کړي وه چې د ۱۳۵۷م کال د ثور د  نظامي پاڅون په پایله کې واک همدي ګوند ته ولیږدږل شو او ټول دولتي او گوندي موقیفونه برابر وويشل شول . د جلاوالي او مخالفت ستر لامل همدا وو چی په گوند کې يوازي په لمړي ځل هغه هم د ګوند د جوړیدو پر وخت ټاکنې شوي وي . نور  هيڅکله د ټاکنو ، لياقت ، پوهی او مسلک پر بنياد د گوند او دولت څوکې ونه ټاکل شوي . ما چی د محترم عبدل وکيل کتاب ولوستلو د ملامتی بار ټول پر هغه کسانو اچوي چی د ده له نظر او فرکسیون سره نه وه پاتې شوي . دا يې له ياده وتلي دي چی کله بيا په دويم ځل د گوند ديوالي سند لاس ليک شو ، ګواکې د ۵۸ ۱۳  ل کال د مرغومې په ۶ مه » د يووالي د اسنادو له مخې سم او پر ځای د څوکيو ويش سرته ورسيدو ؟ ټول کليدي گوندي او دولتي مقامونه کومي ډلی ته وويشل شوه؟ د شورويانو د سلاکارانو او خپله شوروي اتحاد مشرانو ملاتړ له کومې خوا سره وو ؟ دا مسله لوی څېړنه غواړي.

زه هم له سياسي زندانه څخه په ۱۳۵۸  ل کال د مر غومې ۹ مه را خلاص او په ننگرهار کې مې د نوي يووالي سره گډ کار پېل کړ . په لو مړيو کې د گونديانو تر منځ د يووالي روحيه ترينگلی وه ، په وسله وال پوځ  او ملکي برخه کې د دواړو خواوو گونديان يو پر بل بی باوره وه . دا نوي کسان چی واکمن شوي وه او د روسانو ملاتړ او کليدي څوکی یي تر لاسه کړی وی په دی اند وه چی ، د گوند هغه برخه چی د مرغومي د ۶ مې مخکې په واک کې وه ټول د امين په ډله کې وشمیرل شي او بايد وځپل شي . په داسی حال کې چی دا ټول ډير پاک او سپېڅلي گونديان وه او د گوتو په شمير ښایي دامين سره تړلي وه او اکثره د همدی ولايت گونديان د هيواد ، خلکو او حاکميت نه په دفاع کې شهيدان شول.

زه ویلی شم ،  چیري چې د پردي په لاس ګوندي سرنوشت ټاکل کیږي ، انتصاب د انتخاب ځاي نیسي او ګوندي دموکراسې مري ، د افغانستان د دموکراتیک جمهوریت ، د خلک د دموکراتیک او بیا وطن ګوند ، د ړنګیدو لامل له همدي ځایه پیل کیږي .

محترم عبدل وکيل په خپل کتاب کې دافغانستان د دموکراتيک جمهوريت او د افغانستان د خلک د موکراتيک گوند((وطن گوند» د ړنگيدو په اړوند يو لامل داسی ليکي

سقوط رژيم وحزب ، مخالفت وزير دفاع وقت وياغي شدن دو عضوه برجسته کميټه مرکزي حزب وطن جنرال مومين، جنرال عبدالرشيد دوستم و سيد منصور نادري که دوست داکتر نجيب الله با دولت وقت بود

زه پر دی خبره دا ور زياتوم چی مخکې له دی چی د شمال مليشي او يو شمير گوندي مشران د رژيم نه مخ واړوي او له دشمن سره مامله وکړي خپله د گوند دننه او رژيم په داخل کې هم د جمعي رهبری پر ځای د اشخصاصو محوري رول زيات شوی ؤ بېلگه یي ، گوند ته دسياسي بيرود پرېکړی له مخی چی ټول پوښتنه وشي چی څوک کنگره ياد کنگري د رابللو پلوي دي یادولی شو ، چې  ۶۰ فيصده گونديانو د کنگري رابلل او د گوندي سياست او ناپاکو غناصرو تصفيه کول غوښتل . ولی د دی غوښتنې مخالفت وشو ؟  ولي یوه سمبوليکه کنگره  په ۱۳۶۹ل کال کې راو غوښتل شوه چی په هغې وخت کې له نیمایي زیات د گوند کادرونه او استازي زندان ته ټیل وهل شوي وه او يو شمير  له محاکمې پرته شهيدان شوي وه . زما له نظره همدا د رژيم او گوند د پاشل کېدو ستر لاملونه شميرل کيږي.

ځکه دخلکو بی باوري هم مخ په زياتيدو شوه او د خوست ولايت ددشمن  يانی جلاالدين حقاني لاسته ورغی ، د کنړ يوشمير  کورنۍ د ننگرهار ولايت ته را نقل او نور پاته  دشمن وځپل، د شمال  د مليشو قومندانان  ياغي او له دشمن سره مل شول ،  خپله حزب وطن کې انارشي او خپل سري واکمنه شوه . داکتر نجيب الله د گوند او دولت مشرانو ته په وينا کې څرگنده کړه چی د گوند د مرکزي شورا د ۲۰۳ غړو نه ۳۲ تنه په خپل سر  د خپلو کورنيو سره تاجکستان او مسکو ته تللي او خپل شخصي کار بار کوي ، د ملگرو ملتونو غولوونکې پروسه او د ملي روغې جوړي ۵ کلن بهیر ناکام شول . د ګوند د ریس او گوندي مشرانو ، وزيرانو او مهمو کسانو  په گډون د ټولو کورنۍ له مياشتو مخکې نورو هيوادونو  ته استول شوی وی . ياد ونه: زه او زما يو ټولگېوال  مياجان محمدي د شوروي اتحاد سفارت ته ولاړو چی د تاشکند ويزه واخلو ځکه دلته بيکاره وو ، ګورو چې د سفارت مخکې د کورنيو چارو د وزير ياور ولاړ او د پکتين د کورنۍ د غړو پاسپورتونه ورسره وه  ، ويزی یي په کې اخستی وی او موږ ته يې وويل څه کوی ؟ موږ خپل داستان ورته تير کړ ، ده وويل کورنۍ مو چېری دي موږ په ځواب کې وويل کابل کې دي ، ده د زړ خوږی نه وويل د خپلو اولادو غم وکړی د کورنيو چارو وزير اولادونه نن شپه مسکو ته په اريانا الوتکه کې پرواز کوي خپله ورک دی نور وزيران اود گوندد بيرو غړو خپله ځانونه پټ کړي همدا نن شپه د کورنيو چارو وزرات په داخل کې د حزب اسلامي نفر ځای پر ځای شول  په گار نيزون کې د اصف دلاور او ستر جنرال محمد نبي  عظيمي ددفاع وزارت لومړئ مرستيال په مرسته د دوستم او مسعود بی شميره کسان وسلوال او پر هوايي  ډگر ،گارنیزیون او نورو موهمو ځايونو کې  ځای پر ځای شول د کورنيو چارو وزير د دفاع وزير دوی چهار اسيا ته تللي هلته د حزب اسلامي قرارگاه ده . همدغه کار د گوندي کادرونو باور پر خپلو مشران له مينځه يوړ  دا لاملونه وو چی د گوند او دولت د ړنگيدو سبب شول..

دويم: محترم عبدل وکيل خپلی ليکنې ته دوام ور کوي او ليکي

عامل داخلي سقوط حزب و دولت بعضی سياست ارمان گرانه وعدم پشتباني مردم از برخی سياست ها دانست.

زما له نظره نور لاملونه هم ددی باعث شول چی د خلکو مرسته کمه شي يانئ هيچا د يوشمير چارواکو کړنو ته په انتقادي نظر نه شوه کتلای، ميډيا، نشرات تر کنټرول لاندی وه د خلکو ازادي د سياسي گوندونو ازادي د بيان او قلم ازادي د امنيت دولتي تر جدي کنټرول لاندی وه چا د مظاهرو اعتصابونو، ميټينگونو اجازه نه در لودله خلک له خاديستانو ويردل ، په گوند کې خاصه ډله واکمنه وه ، پټ پټونی او چلوټي کيدله ، حتی گوندي غړي د خاد تر مستقيم کنټرول لاندی وه چا د خپل زړه خبره په ډاگه نه شوه کولای، همدا ستر لامل شو چی دگوندي غړو او گوندي مشرانو ، خلکو او دولت تر مينځ واټن پراخ شو او په پاېله کې دواړه ړنگ او نسکور شول.

دريم:وکيل مينويسد که عامل ديگر سقوط رژيم و حزب را ميتوان درشيوه وبه کار برد سياست ناروشن مشی مصاليحه ملي دانست.

روغه جوړه مخالفو وسلوالو ونه منله ، د روغی جوړی ۵ کلن سياست نا کام شو او د اکثريت گوندي غړو روا غوښتنی نه اوريدل کيدلی ، گونديان زندانونو ته  کش کړی شول هلته شکنجه  شول ، بی خوبي ور کړل شوه ، د هغوي قانوني وړانديزونه چا نه منل . د وخت شوروي اتحاد مشرانو د خپلو سلا کارانو په واسطه  مستقيمه لاس وهنه وکړه د گوند د پاشلو او دولت د کمزوری کولو او ړنگيدو لامل شول.

۴: عبدلوکيل مينوسد که عامل ديگر پروپاشي حز ب و دولت جمهوري دموکراتيک افغانستان اتکا بی حد حصر حزب  ودولت بالای يک رهبر بود نه رهبري جمعي.

د ښاغلي وزير د ليکنو سره ټول گونديان موفق دي ځکه هر سياسي گوند چی په جمعي پريکړو عمل ونه کړي هر څه د يوه شخص پلاس وي يکه تازي حاکمه وي ، د يوه شخص اراده پر ټول گوند او دولت تامين شي ، په گوند کې ټاکنی ونه شي ، گوندي مشران د ټاکنو او دموکراسی په زرينو اوصولو ونه ټاکل شي ، دموکراسي مړه شي پاېله به همداسی وي . د گوند او دولت ۱۴ کلن حاکميت ړنگ شو د شهيدانو کونډې اوټول گوند او خلک د ټوپکمارانو خولی ته  واچول شول . د ملت ټوله شتمني چور او تالان شوی وسله وال پوځ ړنگ او وسلی وپلورل شوی.

عامل خارجي سقوط حزب (وطن» و دولت::

وزير مينويسد که مداخلات خارجي در امور داخلي افغانستان از زمان جمهوري سردار محمد داود خان شروع شده، بعد از به قدرت رسيدن ح د خ ا در ۷ثور۱۳۵۷اين مداخلات از جانب پاکستان ، ايران ،ايالات متحده امريکا،سعودي عربستان، جمهوري خلق چين،وسايری کشورهای غربي وعربي بر ضد جمهوري دموکراتيک افغانستان افزايش يافته . وتنظيم هاي جهادي در پاکستان وايران پی در پی ايجاد شده است.

زما نظر ټکي بيا داسی دي:

کله چی شوروي اتحاد لښکری زموږ هيواد ته را د ننه شوی دشمنانو له دی فرصته گټه پورته کړه د افغانستان د واکمنۍ پر وړاندې له زهراگينو تبليغاتو نيولی تر مادي او معنوي مرستو ، استخباراتي کړنو او په نورو شومو موخو پېل وکړ .د شوروي لښکرو وتل، د گوند او دولت په مينځ کې گډوډي ، حتی د مجاهيدينو د رهبرانو دعوت د مسکو له خوا او د واکمن حکومت سره د مرستو کمېدل د ملگرو ملتو درواغجنه د سولی پروسه ، په پاکستان کې د عبوري حکومت جوړیدل ، د حکومت کمزوری سياست ، د شوروی اتحاد ړنگيدل ، د وطن د گوند درهبرانو ويشل کېدل ، د وطن د گوند دمشر استعفا ، د احمدشاه مسعود سره د گوند د نظامي يو شمير لوړ رتبه چارواکو همکاري د رژيم د ړنگيدو لامل شول.

م. اقا کوچی

 

 

 

دافغانستان په سیاست کي د قومي او مذهبي مشرانو نقش ته یو نوی نظر

 

 

لیکونکی واحد فقیري

31.12.2017
دوهمه برخه
تاریخي پس منظر:
د احمد شاه بابا (۱۷۴۷ – ۱۷۷۳)
که چیري موږ په ۱۹ پیړۍ کي د انګریزانو سره تر مخامخ کېدو څه مخکي په کندهار کي په ۱۸ قرن کي د احمد شاه بابا د انتخاب جرګې (۱۷۴۷) ته توجه وکړو، د شیر سرخ پدې تاریخي جرګې کي اکثریت مشران قومي ارستوکراتان او نظامي قومندانان دي، نه ملایان، نه برداران، او نه هم مذهبي مشران. د افغانستان د تحلیلي تاریخ مخکښ مورخ مرحوم میر غلام محمد غبار پخپل مشهور کتاب (احمد شاه بابا افغان) کي د دې تاریخي جرګې غړي د ۲۵ کلن احمد خان سدوزي په شمول داسي رامعرفي کوي: «د نادر افشار په لښکرو کي د افغاني قواوو قومندان نور محمد خان میر افغان علیزی، محبت خان د پوپلزو مشر، موسی خان د اسحق زو مشر، نصر الله خان د نورزو مشر، او حاجي جمال خان د بارکزو مشر.» (مخ، ۵۵). په یادو کسانو کي یو کس هم په تاریخ کي مذهبي شهرت او صلاحیت نه لري، بلکي ګرده یا د خپلو قومونو منل سوي مشران دي، او یا هم پوځي مشهور نظامي قومندانان دي. همدارنګه، د احمد شاه بابا د حکومت اکثره جنرالان،‌ وزیران، والیان، او نور عالي رتبه مامورین مذهبي خلګ نه ول. بلکي پدې وخت کي د دولت مهمي چاري زیاتره غیر مذهبي خلګو سمبالولې. 
د تاریخي شواهدو په اساس، د ایران او مغل پر ضد د احمد شاه بابا د استقلال داعیه یوه ملي صبغه لري، نه مذهبي. په بل عبارت، احمد خان د خپل دولت په تاسیس کي پر ملي ټرمینالوژۍ باندي تکیه کوي،‌ نه پر مذهبي کلماتو باندي. هغه ادعا کوي چي د فرید او د حمید دور به بیا راژوندی کوي، نه د کوم دیني مشر د حکومت دوره. د هغه تاریخي هیروګان په هند کي د افغانانو پاچاهان دي، نه کوم خاص دیني مشران. البته دا خبره باید دلته یاده کړم چي دا د دې مانا نه لري چي ګواکي احمد شاه بابا دین او یا مذهبي مشرانو ته کومه خاصه توجه نه کوله. نه، هیڅکله نه. بلکي لکه څنکه چي د افغانستان د تاریخ دقیق او ممتاز مورخ الفسټن پخپل کتاب (د کابل سلطنت) کي لیکي: «هغه د ښو ملایانو او ولیانو زیات احترام کاوه.» هغه نرمه او خوشحاله طبع لرله، او د خلګو سره د پلار په شان مهربانه وو (دوهم جلد. مخ ۲۹۹). 
غبار په خپل کتاب (احمد شاه بابا افغان) کي لیکي چي احمد خان په اصطلاح «لوکس او تجملی» ژوند نه لاره. پر تخت نه کښېناست، او تاج ئې نه په سر کاوه. ژوند ئې د نورو عادي افغانانو سره چندان زیات تفاوت نه لاره. خوراک ئې عادي افغاني ډوډۍ وه (مخ، ۳۳). غبار زیاتوي چي احمد خان په پښتو او فارسي کي «کامل سواد» درلود،‌ او «د شرق د لایقو خلګو په جمله کي حسابېږي» (مخ ۲۶).غبار لیکي چي احمد شاه بابا د سلطنت پر وخت یو «باتجربه» قومندان وو. زیاتي «سیاسي تجربې» ئې لرلې، او «د افغان په تاریخ اګاه وو.» (مخ ۶۲).‌
د افغانستان د چارو بل دقیق او پخوانی مبصر ښاغلي ډوپري په خپل کتاب (افغانستان) کي د احمد شاه بابا په باب وايي: هغه په «حکمت» حکومت کاوه، او د خپلو وزیرانو او جنرالانو «مشورو» ته ئې غوږ نیوی، او تل ئې هڅه کوله چي د حکومت کارونه د «خپل دربار په سلا او مشوره» وکړي (مخ،۳۴۰). 
په همدې لړ کي، په افغانانو کي د احمد شاه بابا محبوبیت او شهرت د هغه د ملي لاسته راوړنو له امله دئ، نه د هغه د دیني لاسته راوړنو په خاطر. د احمد شاه بابا شخصي شجاعت او په جنګونو کي کامیابه ليډرشیپ د هغه جادوګره کریزما په افغانانو کي عامه او ابدي کړې ده. ښاغلی بارت په خپل کتاب (د سوات په پښتنو کي سیاسي ليډرشيپ) کي کاږي چي په افغانانو کي د سیاسي لیډرشيپ د ترلاسه کولو لپاره یو مشر مجبوره دئ چي په جنګي ډګرونو کي زړورتوب وښيي، دا د مشرتوب د لاسته کولو لپاره یوه ضروري کوالټي ده. (بارت، مخ ۷۴). 
د افغانستان د تاریخ بل مشهور لیکوال فیریر پخپل کتاب (د افغانانو تاریخ) کي لیکي: د شیر سرخ په جرګو کي افغان مشران پدې قانع ول چي د ایرانیانو سره د افغان ملت «یو ځایتوب» او اتحاد «ناممکن» دئ، او باید د خپل ملت لپاره خپله «یو مشر او دولت» وټاکي (مخ، ۶۸). فیریر د خپل کتاب په بل ځای کي کاږي: د احمد شاه حکومت یو «فدرالي جمهوریت» ته ډیر ورته وو، او هغه د دې فدرالي حکومت «مشر وو نه سلطان.» (مخ، ۹۵). فریر لیکي چي احمد خان ۲۵ کلن وو چي پاچا سو، او هغه د نورو اسیايي پاچاهانو غوندي شرابي، غمزيي، بې رحمه، قاتل، او په نورو بد اخلاقیو باندي ککړ نه وو. احمد شاه حاکمانو ته د خلګو خمېدل او بې حده احترام لغو کړل. فیریر زیاتوي د احمد شاه طبیعت خوشحاله وو. فطرت ئې سخي وو. او خلګو په اسانه لیدلای سوای. او د جنګونو غنایم يې پر خپلو عسکرو باندي په انصاف وېشل. احمد شاه یو عادل پاچا وو،‌ او د عدالت په اجراکولو کي بې طرفه وو (مخ، ۹۳). فیریر کاږي احمد خان تل کوښښ کاوه چي د خپلو خلګو سره په احترام چلن وکړي، او د هغوی په مخ کي مغرورانه او متکبرانه سلوک و نه کړي. هغه تل هڅه کوله چي ټولو افغانانو ته یو شاني احترام وکړي،‌ څو د هغوی د ننګ او عزت احساساتو ته صدمه و نه رسېږي (مخ ۹۵).
لنډه دا چي احمد شاه بابا اصلي هدف (الف) د ایرانیانو له اسارت څخه د خپل ولس ژغورل ول، او (ب) د یو مسول او جرګيي حکومت تاسیسول ول. 
میرویس نیکه (۱۷۱۵ -۱۷۰۹)
اکثره مورخین پدې متفق دي چي د ۱۸ پېړۍ په سر کي صفوي دولت په کندهار کي د یو لړ بنیادي سیاسي مخالفتونو او بحرانونو سره مخامخ وو. د صفوي حکومت د کندهار د بحران د راایسارولو په منظور ګیرګین خان د نوي ګورنر په توګه انتخابوي. باید زیاته کړم چي پدې وخت کي ګیرګین په ازمایشي دوره کي دئ. ځکه ګیرګین یو وخت د ایران حکومت ته یاغي کېږي، مګر په جنګ کي ماتي خوري، او د خپلو ګناهونو د تلافي لپاره خپل دین مسیحیت خوشي کوي، او د اسلام مقدس دین مني. څرنګه چي ګرګین په ښه تدبیر باندي شهرت درلودی، نو بنا اصفهان فیصله کوي چي د کندهار حاکم ئې مقرره کړي. او په اصطلاح د ځان د سپینولو لپاره یو بل چانس هم ورکړي. 
غبار لیکي ګرګین کندهار ته د رارسېدو سره سم په زیاتېدونکې توګه د غلجو او درانو اختلاف ته لمن وهل شروع کړه، او پدې وخت ئې پر غلجي مشرانو باندي زیاته تکیه کوله (مخ ۳۱۷). په کندهار کي ئې د ابدالیانو د قدرت د ختمولو په غرض د هغوی پر متقدر مشر دولت خان سدوزي باندي حمله وکړه، او هغه ئې په خپل کور کي وواژه. ګرګین دغه راز د سدوزو نور مشران ګرشک، فراه،‌ او هرات ته تبعید کړل، او مځکي ئې غصب سوې. یو زیات شمېر ئې په ملتان کي میشته سول. غبار لیکي چي ګرګین په کندهار کي په «شدت او عصبانیت» باندي حکومت کاوه (مخ ۳۱۶). 
بېنوا صاحب پخپل مشهور اثر (میرویس نیکه) کي د کندهار د تاریخي قیام د آماده ګي لپاره د دریو جرګو خبر ورکوي، او د دې جرګو ځیني غړي دا کسان معرفي کوي: د هوتکو د دورې بې ساری جنرال او سپه سالار سیدال خان ناصري،‌ بابو جان بابي، عزیز خان نورزي، ګل خان بابړ، نور خان بړیڅ، نصرو خان الکوزی، یونس خان کاکړ،‌او څو تنه نور چي ټول قومي ارستوکراتان او نظامي قومندانان دي،‌ او چندان مذهبي مشران پکښې نسته (مخونه، ۹۶-۹۷). 
د افغانستان د تاریخ اوسنی امریکايي لیکوال فقید دوپرې په خپل کلاسیک کتاب (افغانستان) کي کاږي چي میرویس خان یو «زړه ور عسکر»، یو وطنپال افغان، او یو ماهر او نافذ شخصیت وو. هغه د حج په دوران کي له ایرانه په پټه د اصفهان پر ضد فتوا ترلاسه کړه. دوپري لیکي چي میرویس خان په اصفهان کي د صفوي حکومت په فساد او کمزوري باندي ښه پوه سو، او د صفوي نظام خوساتوب ئې په مرکز کي شخصا تجربه کړ. دوپري وايي میرویس خان د ځان لپاره د «پاچا» عنوان انتخاب نه کړ،‌ بلکي «د کندهار د وکیل» لقب ئې خوښ کړ (۳۲۴).
په همدې لړ کي، د میرویس خان همعصره د پېښور د سیمي لیکوال او سیاستوال افضل خان خټک په خپل کتاب (تاریخ مرصع) کي لیکي چي ګرګین او دار و دسته ئې په کندهار کي سخت ظلم کاوه، نو میرویس خان د خپل قام قیادت تر لاسه کړ، او ایرانیان ئې وشړل. افضل خان خټک د میرویس خان د فصل په اخر کي کاږي، «هغه اوس په قندهار کي ناست، او خپل حکومت او سرداري کا. توفیق ئې رفیق شه. ښه پښتون دئ» (مخ، ۴۰۲). مطلب مي دا دئ چي د افضل خټک او نورو له اثارو څخه داسي ښکاري چي د میرویس خان نیکه د قیام ژبه او ترمینالوژي مطلقا ملي ګرا او وطني وه. د افضل خان خټک په تعبیر د ښه والي ښه محک پښتونولي ده. د افضل خان خټک پدې بیان کي قامي او نشنلسټو احساساتو پر نورو ټولو مشترکو مذهبي او سیمه ایزو هویتونو باندي څرګنده چربي کرې ده. 
په پورتني نقل قول کي څو کلمې کلیدي اهمیت لري، او باید څه توضیح او تشریح سي. اول په کندهار کي «حکومت او سرداري» کوي، او دوهم «ښه پښتون» دئ. ځکه د افضل خان خټک په سیاسي یادداشت کي د حکومت کولو خبره ذکر سوې ده، او دوهمه دا چي د ښه معیار قومي او ملي دئ، نه مذهبي. ځکه افضل خان خټک خپله هم په یوې سیاسي کورنۍ کي ږېږېدلی وو، او د خپل قام د مشرتوب سرداري ئې د پلرونو او نیکه ګانو څخه ور پاته سوې وه. (افضل خان خټک د خوشحال خان خټک لمسی دی.)
سید جمال الدین افغان په خپل مشهور کتاب (تتمهْ البیان في التاریخ الافغان) کي د افغانستان سیاسي تاریخ په کندهار کي د ۱۸ پېړۍ په سر کي د میرویس خان هوتک د ملي حرکت څخه راشروع کوي. هغه کاږي چي افغان یو «عسکري» قوم دئ، او د خارجي اشغالګرانو او ظالمانو پر ضد ئې تل قیامونه کړي دي ( مخ، ۱۴). سید جمال الدین افغان دلته د افغانانو مهم ملي شاخصونه (الف) نظامي روحیه او (ب) د خارجيانو سلطه نه منل ښودلي دي. سید جمال الدین افغان لیکي: کله چي میرویس خان کندهار له صفوي قواوو څخه پاک کړ، هغه یوه «قومي جرګه» جوړه کړه. په جرګه کي ودرېدی، او جرګه والو ته ئې خپل نطق د «ازادۍ» په ستایلو، او د «اسارت» په غندلو داسي آغاز کړ: «که چیري تاسو زما ملا را وتړلئ، زما سره متحد او یو موټي سئ، افغانان به له غلامۍ او ذلت څخه وژغورو، او پخپل هیواد او بلاد کي به د ازادۍ او حریت بېروغونه ورپوو. او د شیعه ایران د اسارت یوغ به له خپلو اوږو څخه لیري وغورځوو.» ( مخ، ۲۱)
موږ ګورو چي د میرویس خان نیکه په وینا کي ټینګار پر ملي ازادي او له ایراني اسارته پر نجات باندي دئ. میرویس خان لدې غلامي څخه د خلاصېدو لپاره خلګ وحدت او همکارۍ ته رابولي. د میرویس خان د دې مهمي وینا مطلق اکثریت کلمات او ترمینالوژي ملي ګرا او غیر مذهبي ده. استدالال ئې قومي او نشنلسټ دئ. په خبرو کي ئې محوري ټکي حریت او ازادۍ ده. په خپل وطن کي د خپلواکۍ د جنډو د جګولو خبري دي،‌ نه د کوم مذهبي حکومت د جوړولو پیغام. پدې لنډو پورتنو څو ټکو کي د میرویس خان نیکه د ضد صفوي تبلیغاتو ژبه ملي ده، او داعیه ئې نشنلسټه ده. 
د میرویس خان یو بل همعصره پولنډی لیکوال کروسینسکي دئ. کروسینسکي په اصفهان کي په مسیحي تبلیغي کارونو بوخت وو چي شاه محمود هوتک هغه ښار فتح کړ،‌او صفوي امپراتوري ئې نابوده کړه. څرنګه چي کروسینسکي یو باسواده مذهبي شخص وو، هغه د افغانانو د همدې فتح د سترګو لیدلي حال درج کړي وو، او د هغه همدا یاد داشتونه په حقیقت کي د هوتکو د تاریخ یوه مهمه او معتبره منبع ده. هغه کاږي چي میرویس خان د جادوګر بیان او ژبي خاوند وو. هغه په ایران کي د خپل قام لپاره یو بې ساری سفیر وو، او د خپل سیاسي درایت، اوچت فکر، او مادي منابعو په برکت ئې د ایران دربار تسخیر کړ. کروسینسکي په خپل کتاب کي بل ځای لیکي: میرویس خان نهایت «شتمن» شخص وو (مخ ۵۱). لیکوال بل ځای وايي: میرویس خان په مهمو کارونو کي له افغانانو سره تل «سلا مشورې« کولې‌ (مخ ۶۲). کروسنیسکي ادامه ورکوي او لیکي: افغانانو ته د میرویس خان وروستی مهم وصیت دا وو چي ټول باید په «اتفاق» و اوسي، او دوښمن ته سر «تیټ» نه کړي. او بالاخره خپل قام ته وايي:«په اتفاق کار کوئ، ښايي اصفهان ونیسئ.» (۶۵).
په ۱۸ پیړۍ کي، د صفویانو او مغلو پر ضد د افغانانو اکثره مخالفتونو ملي صبغه لرله، او ملي مشرانو د حاکمو امپراتورانو پر ضد ملي ترمینالوژي کارول، نه مذهبي.‌ پدې دوره کي، اکثرو ملي مشرانو قومي او اشرافي رېښې لرلې. په تېره بیا د هیواد په غربي برخه کندهار او هرات کي، د صفویانو او مغلو پر ضد د اکثرو افغان مشرانو عقاید، د ژوند تجربې، او د سیاسي ذهنیت محیط او ماحول ملي وو. د هغوی مهم آرمانونه د وطن او قام د بچولو پر محور راڅرخېدل. که څه هم هغوی د یوه شیعه صفوي نظام سره مخامخ ول، خو بیا هم هغوی د صفوي حاکمانو پر ضد له مذهب او دین څخه د یوې سیاسي حربې په توګه کار وا نه خیست،‌ او مذهبي او سکتوري پروپاګند ئې نه کاوه، بلکي ټول تمرکز ئې پر ملي ګرا او نشنلسټ محورونو باندي‌ وو. مرحوم غبار لیکي میرویس خان له نژدو څخه لیدل چي ایراني حاکمان ئې له وطنوالو سره «ظلم او تبعیض» کوي.‌ د خپل وطن مالیات ئې د صفوي استبداد په «خزانه» کي راجمع کېږي. او په کندهار کي ۲۰ زره مسلح خارجي ایراني عسکر مدام ساتل پر محلي خلګو باندي سخت مادي او رواني فشارونه اچولي ول. میرویس خان د دغو ظالمانه شرایطو لاندي د کندهار او شا و خوا سیمو خلګ او قومي مشران په داسي سري او مخفي شکل سره منظموي چي د افغانستان د تاریخ ټول مورخین ورته حیران دي. میرویس خان بالاخره خپل ملي قیام کامیابه کوي، او په افغانستان کي د صفوي استعمار یو اوږد فصل ختموي (مخونه، ۳۱۷-۳۱۹). 
د هرات مستقل ابدالي حکومت (
۱۷۱۷)
مرحوم غبار لیکي د کندهار د تاریخي پاڅون (۱۷۰۹) په جریان کي عبدالله خان سدوزي د میرویس خان هوتک سره د صفوي استبداد د ختمولو په مقصد پوره همکاري وکړه، څو په نتیجه کي په کندهار کي د میرویس خان په قیادت یو ملي او مستقل حکومت تاسیس سو. مګر کله چي میرویس نیکه وفات سو، عبدالله خان سدوزي هرات ته حرکت وکړ. هغه غوښتل چي په هرات کي هم د «استقلال او ازادۍ بېرغ» پورته کړي. همدا وجه وه چي عبدالله خان له کندهار څخه زیات شمېر مشران او خلګ د خپل کاروان ملګري کړل. څرنګه چي پدې وخت کي هرات د صفوي حکومت تر ولکي لاندی وو، د هرات والي عباس قلي سمدستي عبدالله خان بندي کړ. د عباس قلي دا څرګند ظلم د هرات خلګ راپاروي، او د ګورنر عباس قلي پر ضد یو عمومي ملي ښاري قیام کوي. په نتیجه کي، مبارز هراتیان ګورنر عباس قلي توقیف او بندي کوي. 
د هرات د دې عمومي ښاري پاڅون په بهیر کي، عبدالله خان سدوزی له محبسه تښتي، او په شینډنډ کي د هرات د ازادولو په منظور یو افغان پوځ برابروي، او سمدستي بېرته د همدې آزادي بخښونکې قوې په راس کي پر هرات حمله کوي. په هرات کي صفوي حاکمیت ختموي، او ټول هرات ازادوي (۱۷۱۷). غبار لیکي کله چي په هرات کي د ابدالیانو ملي حکومت تاسیس سو، د هرات خلګو او قومي مشرانو په یوې «لويي جرګې» کي عبدالله خان سدوزی خپل ریس وټاکی ( مخونه، ۳۳۸-۳۴۸). 
سید جمال الدین افغان په خپل کتاب (د افغانستان تاریخ) کي په هرات کي د ابدالي حکومت د تاسیسېدو پروسه په خورا شوق او ذوق بیانوي، او پدې جنګونو کي د افغانانو رزمي او حربي مهارتونه په څرګند ملي او افغاني لحن سره یادوي، او ضمنا د افغانانو د مبارزاتو حمایت کوي. او د خپل ملاتړ لپاره زیاتره ملي او قومي ترمینالوژي کاروي. د ایرانیانو په مقابل کي د افغانانو د مبارزاتو په حمایت کي د سید جمال الدین افغان لحن او کلمات دونه بارز او محسوس دي چي د لیکوال د قلبي تړاو مسله بېخي روښانه کوي. سید جمال الدین افغان په اخر کي وايي: لکه څنګه چي غلجیانو کندهار د ایرانیانو له «اسارته» وژغوری، هغسي د هرات ابدالیانو هم هرات د ایرانیانو له «سلطې» څخه وژغوری. او یو «مستقل» حکومت ئې تاسیس کړ‌(مخ، ۲۵).
په هرات کي، د ملي تحریک پدې کلونو کي ایرانیانو څو ځله د ایران د نیولو لپاره په زرهاوو ایراني عسکر رااستوي. د افغانانو د ځپلو او تابع کولو لپاره ئې مهم او مخور ایراني افسران او قومندان انتخابوي،‌ او حتی د غربي نظامي کار پوهانو څخه کار اخي، خو هر کرت د افغانانو بې ساري شجاعت او جنګي تاکتیکونو هغوی ماتوي. پدې دوره کي هرات څو کرته په میاشتو میاشتو د ایراني قواوو لخوا محاصره سوی دئ، او له پراخو قحطیو سره مخامخ سوی دئ.‌ محترم عبدالباري جهاني په خپل کتاب (هرات، پښتانه او ستره لوبه)‌ کي لیکي. کله چي وروسته له ۱۳ میاشتو مقاومت او محاصرې څخه د هرات خلګو فیصله وکړه چي ښار نادر افشار ته تسلیم کړي، او خلګ «جوپه جوپه» د نادر افشار کمپ ته د بیعت لپاره ور تلل، «البته ذوالفقار خان او الله یار خان د نادر په کمپ کي د بیعت کولو زغم نه درلود، او د شپې په تیارو کي ئې ښار خوشي کړ، او د کندهار په لور وخوځېدل.» (مخ، ۱۴۵). 
د اتلسمي پېړۍ په سر کي د افغانستان په غرب کي، د هراتیانو د همدې ملي مبارزاتو په دوران کي یو مهم ټکي چي اکثره خارجي او داخلي مورخین او لیکوالان ئې یادوي هغه «جرګه» او «دیموکراتیک» وشمه سیاسي نظام دئ. همدا جرګيي او مشورتي نظام دی چي په هرات کي د والیانو انتخاب او یا برطرفه کولو سبب ګرځي. د قدرت د انتقال داسي مسالمیت امیزه حادثې چي حتی نن ورځ ئې په افغانستان کي تصور نه سي کېدلای.
الفنسټن په خپل بې ساري او دقیق اثر (د کابل سلطنت) کي د هرات د دې وخت حکومت «دیموکراتیک» یادوي (مخ، ۲۸۰). الفنسټن بل ځای په خپل همدې عالي کتاب کي د افغانانو حکومت د سکاټلینډ د «جمهوریتونو» سره یو شاني بولي. او بل ځای افغانستان د کوچینو «جمهوریتونو» مجموعه ګڼي (اول جلد. مخ، ۲۳۲). الفنسټن په خپل نفیس کتاب کي د افغانستان لپاره د یو باثباته سیاسي نظام په انتخاب کي دونه مخته ځي او وايي: د افغانستان د حکومت لپاره یو دیموکراتیک نظام مناسب او ګټور دئ (اول جلد.‌مخ، ۲۳۱).‌ حبیبي صاحب هم په خپل کتاب (د افغانستان لنډ تاریخ) کي د دې پېر سیاسي نظام د «قومي جرګو» او د «ملي حکومت» دور ګڼي، او د «لایق او عادل» حاکمانو او «ولسوالانو» خبري کوي‌ (مخونه، ۳۴۸ – ۳۵۳). د افغانستان د مسایلو بل وتلی مبصر، اولیور روی، په خپل مشهور اثر (افغانستان: اسلام او مقاومت) کي وايي چي د افغانانو په سیاسي جوړښت کي سیاسي مشر عموما د قومي مشرانو په جرګه کي راځي، او خلګ یو ډول «قرار داد» ورسره کوي. اولیور روی زیاتوي چي په افغانانو کي مشر پدې پوهېدی چي «د یوې ستر جرګې په زور حکومت» کوي، او همدې جرګې مشروعیت ورکړی دی. هغه کاږي «لویه جرګه» د افغانستان د تاسیس سیاسي «اسطوره» ده (مخ۱۳). 
د پورتنۍ مسلې د لا روښانه کولو لپاره به دلته فقط څو تاریخي مثالونه وړاندي کړم. کله چي په هرات کي د ‌ذوالفقار خان سدوزي او محمد خان سدوزي تر مینځ سیاسي اختلافات زیاتېږي، د هرات جرګه دواړه مشران سلب اعتماد کوي، او دواړه له هراته پسي اخلي. لدې څخه را وروسته، د هرات جرګه الله یار خان سدوزی له ملتان څخه راغواړي،‌ او د هرات د حکومت چاري ورسپاري. بل وخت، د هرات خلګ او حاکمه طبقه عبدالله خان سدوزی له ریاسته برطرفه کوي، او پر ځای ئې زمان خان سدوزی ټاکي (غبار. مخونه، ۲۳۸-۳۴۸). بل کرت د هرات جرګه د هرات د ازادۍ پهلوان الله یار خان سدوزی له قدرته پسي اخلي، مګر وروسته له څه وخته ئې بېرته ورغواړي، او د هرات ریس ئې ټاکي. باید زیاته سي چي پدې حوادثو کي د قدرت انتقال عموما سوله ایز او مدني وو. 
اول لاس تاریخي اسناد د هرات په ازادولو کي د مذهبي مشرانو فعال نقش نه ثبتوي، حتی د فرعي رول یاد ئې هم چندان نه کوي. لکه د میرویس خان او احمد خان په زمانو کي، د ۱۸ قرن په سر کي د هرات د ازادولو په مبارزه کي د افغانانو ترمینالوژي ملي وه. د ملي مشرانو ستر هدف خپل وطن د پردیو له اسارته ژغورل ول، او په هرات کي د ایران د صفوي حاکمیت ختمول ول. هغوی پخپلو سیاسي تصمیمونو کي وښودل چي د یو ملي، نیمچه دیموکراتیک، او جرګيي نظام تاسیسول ئې عالي هدف وو. پدې دوره کي د هرات سیاسي نظام واقعا جالب اړخونه لري،‌ او باید زیات مطالعه او وڅېړل سي. 
پدې دوره کي د هرات اکثره مشران په قومي او ملي ارستوکراسي پوري اړه لري. که څه هم پدې زمانه کي ریاست تل په سدوزو پوري اړه لري، خو د نورو اقوامو ریسانو – د مثال په توګه عبدالغني خان الکوزي – هم قوي نقش لوبوی.

واحد فقیري

د افغانستان په سیاست کي د قومي او مذهبي مشرانو نقش ته یو نوی نظر
دریمه او وروستۍ برخه
خوشحال خان خټک (۱۶۱۳- ۱۶۸۹):
دا نادره عقیده لکه زما ده
لا عجب که بل پیدا هسي افغان شي 
په ۱۷ پېړۍ کي، پښتانه واقعا خوشبخته ول چي د خوشحال خان خټک په شان یو ستر مشر پکښې راپیدا سو. خوشحال خان واقعا تر خپل زمان څو سوه کاله مخکي فکر کاوه. د پښتنو د تاریخ مشهور انګریزي لیکوال اولاف کیرو په خپل جالب کتاب (د پټانز) کي د خوشحال خان په باب وايي هغه د خپل قام د «بغاوت روح او روان» وو. اولاف کیرو د خوشحال خان د ژوند په باره کي کاږي. پلار او نېکه ئې د خټکو خانان ول،‌او د اټک د لاري او پله مالیات او «راهداري» ئې ټولول. د یوسفزو سره جنګونه او دوښمني د پلار او نېکه څخه ورپاته وه. کیرو لیکي چي په اول سر کي خوشحال خان د مغولو طرفدار وو، د شاه جهان سره ئې ښه او دوستانه روابط درلودل.‌ او شخصا ئې څو کرته د شاه جهان سره کتلي دي.، او په مختلفو سفرونو کي ئې ملګري وو (مخ، ۲۳۱). د زمانې په تېرېدو سره، د ډهلي په سلطنت کي د خټکو او یوسفزو د شخړو په باره کي نظر بدلېږي، او ځيني مغل شهزاده ګان داسي فکر کوي چي یوسفزي ستر قوم دئ، باید پخلا سي. دغه راز، په همدې وخت کي اورزنګ زیب د راهداري محصول لغو کوي، او دا فیصله د خوشحال خان لپاره ګرانه تمامېږي (مخ، ۲۳۳). کیرو ادامه ورکوي او لیکي چي بالاخره د مغولو او خوشحال خان روابط دونه خرابېږي چي خوشحال خان په۱۶۶۴ کي لاس تړلی بندي ډهلي ته استول کېږي. په ډهلي کي د حاکم مغل په چلن کي خوشحال خان د خپل ځان او قوم سره یو څرګند سپکاوی او تبعیض احساسوي. د هغه عزت، ننګ، او ملي هویت ته صدمه رسېږي. او په زیاتېدونکې توګه اورنګ زیب داسي پالسي غوره کوي چي د پښتنو لپاره نوره د منلو وړ نه وي. 
د خوشحال خان خټک د ژوند، فکر، او نهضت په باب بله معتبره مرجع د (ارمغان خوشحال) مقدمه ده. دا مقدمه سید رسول رسا لیکې ده، او څه باندي ۱۴۴ صفحې ده. سید رسول رسا کاږي چي د یوسفزو او خټکو تر مینځ جنګونه سل کلنه سابقه لري، او خوشحال خان او پلار ئې شهباز خان پدې قومي شخړو کي ځو کرته شخصا ګډون کړی دئ، او یو ځل پلار او زوی دواړه پکښې ټپیان سوي دي. کله چي خوشحال خان د خټکو خان سو، د هغه اول کار پر یوسفزو باندي حمله کول وو (مخ، ۱۷). د سیاسي ژوند پدې مرحله کي، خوشحال خان د خټکو قومي مشر دئ، او د ملي مشرتوب خیال نه لري. 
سید رسول رسا لیکي چي په هند کي د قید او نظر بندي په وخت کي د خوشحال خان په فکر او سیاسي وفاداري کي ژور بدلون راغلی. د هند د قید او بند زمانه د خوشحال خان په ژوند کي یوه ټاکونکې او مهمه دوره ده. پدې وخت کي، د خوشحال خان سیاسي افکار د یوه قومي مشرتابه پر ځای پر ملي مسایلو باندي راڅرخي. هغه نور خان یوازي د خټکو د قبیلې نماینده نه ګڼي، بلکي د هغه سیاسي افق اوس ملي او پراخ سوی وو، او اوس ئې په ملي سطح فکر کاوه. د خوشحال خان د بند په اخر وخت کي، یوسفزي یو وار بیا د مغولو پر ضد ښورښ کوي، او اورنګ زیب بالاخره خوشحال خان له بنده خوشي کوي، او وطن ته د تلو اجازه ئې ورکوي. 
پسله بنده دئ دا عزم
د خوشحال د خاطر جزم
یا نیولی مخ مکې ته
یا مغولو سره رزم
په ۱۷ پیړۍ کي، د مغولو پر ضد د خوشخال خان خټک نهضت له هر لحاظه ملي ګرا او نشنلسټ دئ. د خوشخال خان مبارزه اساسا قومي ده. داعیه ئې ملي او ازادي بخښونکې ده، او خپل کلام ئې پدې باره کي هیڅ شک او تردید نه پرېږدي. د خوشحال خان خټک په کلام کي د هغه ټرمینالوژي ملي ګرا ده. د هغه کلمات ملي احساسات راپاروي، نه مذهبي. د هغه په کلام کي د وطن مینه زیاته یاده سوې ده. 
د وطن مینه ای جانه
را پیدا ده له ایمانه
نه د خپل دیار ګُرګُري
نه د بل دیار شکري
د خوشحال خان په کلام کي د «ازادي» کلمه بار بار تکرایږي، او هغه د سیاسي ازادي مفهموم په داسي وخت کي تبلیغوي چي د ازادي مفهموم په ډیرو ځایونو کي یو نوی او ناشنا سیاسي مفهموم وو.‌ په تیره بیا د قومي نشنلیزم مفهوم خو بېخي نوي وو. 
ازادي تر پاچاهیه لا تیری کا
چي د بل تر حکم لاندي شي زندان شي
د خوشحال خان په کلام کي د افغان نشنلیزم ډیر پرمختللی سیاسي مفهوم پروت دئ. خوشحال خان غواړي چي د مغل سره د مبارزې له لاري په یوه فرا – قومي مشر باندي ځان بدل کړي، او د قومي محدودیت او چوکاټ څخه ځان را وباسي. او ملي مشرتوب ترلاسه کړي. د هغه نهايي آرمان د مغل له سیاسي او نظامي سلطې څخه د خپل قام ازادول ول. په هند کي د قید او بند پر وخت هغه په خپل ذهن کي د مغلي حاکمانو پر ضد د ملي مبارزې ضرورت ومنی، او د حبس پدې څلور کلنه دوره کي ئې د ازادۍ او مبارزې خیال په سر کي وپالی. 
د خوشحال خان خټک نهضت کاملا یو خاني بغاوت دئ. د خوشحال خان مخاطب خټک،‌ یوسفزي، پښتون،‌ افغان او مغل دي، نه مجاهدین. خوشحال خان په شخصي ژوند کي هم لیبرال او خوش طبع کس تېر سوی دئ. البته د اسلام دین ته معتقد او پابند وو، خو په فکر او شغل ملا نه وو. د هغه تاریخي هیروګان فرید خان او حمید خان دي. ایمل خان او دریا خان ئې ملګري دي.‌ د خوشحال خان یاران،‌ د مبارزې طریقه، او مخاطب کسان ګرده ملي ګرا، نشلسټ، او سیکولر دي. 
که مي چیري ننګیالي په لاسو کښېوزي
پري به لیري دا زما د زړه آرمان شي
و مغول و ته به هسي کار ښکاره کړم
چي راضي راڅخه روح د فرید خان شي
خوشحال خان د خپل وخت اکثره علوم لوستي ول. په تاریخ، ادبیاتو، نظامي مسایلو، او د ژوندانه په مختلفو برخو کي ئې ژوره مطالعه کړې وه. څرنګه چي د مغولو سره په جنګ کي ښکېل وو، نو خوشحال خان حتی د چریکي جنګونو په برخه کي هم مطالعه کړې وه، او دا راز جنګونو ته ئې «قزاقي جنګ» وایه (علي احمد جلالي، مخونه، ۳۴- ۴۵). 
خوشحال خان په عربي، فارسي، پښتو، او نورو هندي ژبو باندي پوهېدئ. په پښتو ژبه کي خپل مکتب،‌ سبک، او طرز لري. د پښتنو یو ستر فرهنګي څلي دئ. یو خارق العاده عالم، مبارز، شاعر، نظامي مشر، او په عین زمان کي د ګڼو علمي اثارو مولف هم دئ (ارمغان خوشحال. مخونه: ۶-۱۰۴).
څرنګه چي د خوشحال خان سیاسي مخالفان د وخت پاچاهان او حاکمان ول،‌ هغوی د خوشحال خان د خنثی کولو لپاره له پیسو،‌ منصب، رشوت، تطمیع، او بالاخره زور او زر څخه پوره کار واخیست. حتی په کور دننه کي ئې اختلافات ورته راپیدا کړل، او بهرام غوندي زوی ئې ترې را جلا کړ. د خوشحال خان مخالفانو غوښتل چي د خان په حرکت کي فساد خور کړي،‌ او متاسفانه هغوی په خپل دې مقصد کي تر ډیره حده کامیابه سول، او د خوشحال خان نهضت ئې له دننه کمزوری کړ. خو خوشحال خان تر پایه تسلیم نه سو، او یو داسي فکري،‌ ملي، او مبارزاتي مکتب ئې پرېښود چي د خپل وخت په تاریخ کي د تخلیق او ابتکار بې ساری نضهت دئ. عجبه دا ده چي خپله خان هم پخپل خارق العاده توب باندي پوره واقف دئ.
دا نادره عقیده لکه زما ده
لا عجب که بل پیدا هسي افغان شي 
خوشخال خان د خپل وخت فیلسوف هم دئ. د انسان د فطرت او ماهیت په باره کي ئې ژور فکر کړی دئ. او په خپل کلام کي ئې مغلق فلسفي او وجودي مسایل په خورا ساده مګر سحرګر شکل بیان کړي دي.
هیڅ ماهیت ئې مونده نه شي
چي څه څیز دئ دا بشر
هم ترکیب د نیک او بدو
هم معجون د خیر او شر
هم ملک دئ هم حیوان دئ
هم مومن دئ هم کافر
څه خو لږ تر خدای راټیټ دئ
که ئې نه وي برابر
بایزید انصاري پیر روښان (
۱۵۲۵-۱۵۸۱)
د افغانستان د چارو مشهور او دقیق محقق ښاغلی ورتن ګریګورین په خپل کتاب (د معاصر افغانستان ظهور) کي په صراحت کاږي چي د «افغان نشنلیزم» او ملت تر ټولو پخوانی اظهار د روښانیانو په نهضت کي د بایزید انصاري (پیر روښان) تر مشرۍ لاندي په ۱۶ پیرۍ کي راڅرګند سو. ګریکورین ادامه ورکوي او لیکي د پیر روښان نهضت د مختلفو طبقاتو افغانان د مغولو د حاکمیت پر ضد راپارول، او دا لومړی ځل وو چي «افغان ملت» یو سیاسي مفهوم پیدا کاوه. ګریکورین کاږي چي د روښانیانو د نهضت یو مهم هدف د افغان دولت بیا جوړول ول (مخ، ۴۳). 
د جنوبي اسیا د مسایلو بل دقیق محقق جوس ګومانس په خپل کتاب (د هندو- افغان امپراتوري عروج،۱۷۱۰-۱۷۸۰) کي کاږي په ۱۶ مه پیړۍ کي په هند کي د مغل د حاکمیت له تثبیتېدو سره سم ډیرو پښتنو د مغولو سره همکاري شروع کړه، خو ځینو د بغاوت او مقاومت لاره اختیاره کړه. په دې ډله کي یو پیر روښان وو. جوس ګومانس وايي پیر ورښان غوښتل چي په پښتنو کي فرا – قومي عمل وکړي، او زیاتره اقوام پر یوه واحد سیاسي مرکز باندي سره متحد کړي. د پیر روښان همدې سیاسي کوښښ د اقوامو د قدرت بلانس او سیاسي جوړښت ور خراب کړ. او په نتیجه کي، د پښتني اقوامو مالکان او خانان د پیر روښان مخالف سول، ځکه د پیر روښان تعلیماتو د مغولو سره د پښتنو د قومي مشرانو کاروبار ته تاوان رساوه. او د هغوی اقتصادي ګټي ئې په خطر کي اچولې. ګومانس باور لري چي د پیر روښان تحریک یو ازادي بخښونکی سیاسي غورځنګ وو چي پښتني جامې ئې اغوستي وې، او د پښتنو په غریبو طبقاتو کي ئې ډیر پلویان او مریدان درلودل. ګومانس لیکي چي پیر روښان په ځواني کي زیات سفرونه کول. هغه ډهلي، بدخشان، بلخ، بخارا، او کندهار ته تللی وو، عموما ئې د اسانو تجارت کاوه. د خپلو سفرونو په جریان کي پر محلي خانقاوو باندي ګرځېدی، او د وخت له صوفیانو سره اشنا سو (۱۱۰-۱۱۱).
مرحوم غبار پخپل کتاب (افغانستان در مسیر تاریخ) کي د پیر روښان مبارزې «طبقاتي» بولي، او د خارجي «سلطې» پر ضد ئې «ملي حرکت» ګڼي. غبار لیکي چي پیر روښان یو متقي او د کلک نظر خاوند شخص وو. کله چي کندهار ته ولاړ،‌ او هلته ئې د مغولو د حکومت ظلم او استبداد د یوې «افغاني ښځي» په مقابل کي ولید، د کندهار دا غمجنه خاطره ئې د عمر تر اخره پوري هېره نه سوه. پیر روښان ولیدل چي څرنګه د مغولو عسکرو یوه بې وزلې ښځه د ژرندي په ډبري پوري په وریښتانو تړلې وه، او هغه خواره مجبورا د ډبري له حرکت سره څرخېده. غبار لیکي کله چي د پیر روښان پیرویان زیات سول، هغه« د بې وزلو او غریبو خلګو د کومک په غرض یوه خزانه تاسیسه» کړه. غبار وايي د مغولو حکومت د پیر روښان د ځپلو او بدنامولو په منظور«ارتجاعي روحانیون» لکه اخوند درویزه کرایه کړل، او د پیسو، چل، او نفاق په ذریعه ئې د پیر روښان په مقابل کي تیوریک او مذهبي مخالفت پیل کړ (مخ، ۳۱۳).
استاد حبیبي پخپل کتاب (د افغانستان لنډ تاریخ) کي لیکي چي پدې وخت کي افغانانو په هند کي سلطنت له لاسه ورکړی وو، او دې ستري سیاسي او نظامي ماتي پښتانه خپل تېر برم او عظمت ته یو کرت بیا متوجه کړل. حبیبي وايي چي هغوی یو وخت په هند کي راج لاره، مګر اوس ئې د مغولو په اسارت کي ژوند کاوه. حبیبي کاږي څرنګه چي پیر روښان د پښتنو اسارت او بد حالت په خپلو اږدو سفرونو کي په خپلو سترګو لیدلی وو، نو بنا پیر روښان اراده وکړه چي دا قوم یو وار بیا پر یو متحد سیاسي مرکز باندي سره راټول کړي. یو ملي حکومت جوړ کړي، او د پښتنو د ازادۍ نغری بیا تود کړي. حبیبي لیکي څرنګه چي پدې زمانه کي د تصوف بازار ګرم وو، نو بایزید هم مجبوره سو چي د وخت د تقاضا سره سم خپل آزادي غوښتونکي سیاسي پيغام د تصوف په جامه کي عرضه کړي (مخ، ۳۳۱).
مرحوم حبیبي بل ځاي لیکي چي بایزید په خلګو کي د پښتني حکومت د جوړولو نظر او فکر بیا راپیدا کړ. د یو ملي نهضت بنسټ ئې کښېښود. او روښاني نهضت ئې قریب یوه پیړۍ دوام وکړ. بایزید د پښتو د ژبي د لومړیو لیکوالانو څخه دئ. په عربي، پښتو، فارسي، او هندي ژبو باندي پوهیدی، او لیک او لوست ئې په کولای سوای. په ۵۶ کلني کي په جنګ کي شهید سو، او هدیره ئې معلومه نه ده (مخ،۳۳۴). 
استاد حبیبي لیکي چي بایزید پیر روښان نافذ او جذاب شخصیت لاره (مخ، ۳۳۱).‌ الفنسټن وايي بایزید یو «نابغه» شخص وو، او زیات شخصي مهارتونه ئې لرل. د مغولو سره ئې څو مهم او ستر جنګونه وکړل، خو بالاخره «ناکامه» سو، او «جل» ووهه (اول جلد. مخ، ۲۷۵). د خیر البیان مقدمه وايي چي بایزید «کم خوب او کم خوراک» کاوه، او «چلې» ئې کولې. تل ئې کوښښ کاوه چي خپل «باطن پاک» کړي. «د دنیا کاروبار ئې خوشي» کړ (مخ ۴۵).‌ حبیبي په خپل بل کتاب (دپښتو ادبیاتو تاریخ) کي کاږي چي پیر روښان دونه پوه او هوښیار سړی وو چي آن د هغه ستر مخالف اخوند درویزه هم د بایزید انصاري پر «عقل او فراست» باندي اقرار کړی دئ. او پلار ئې عبدالله اصلا کندهاری اورمړ وو، او په شغل قاضي وو (مخ، ۶۵۷). 
افضل خان خټک د پیر روښان په باب عموما منفي خبري کوي، او وايي چي «مذهبي فساد ئې اغاز» کړ. مګر افضل خان خټک مجبورآ دا هم وايي چي د پیر روښان داعیه د مغل سره «بدي» وه، او تل به ئې ویل چي مغل «ظلم پېشه» دئ. او پر پښتنو باندي له حده زیات «ظلم» او ناروا کوي (مخ، ۲۳۹). 
ښاغلی بهادر شاه ظفر کاکا خیل په خپل مشهور کتاب (پښتانه د تاریخ په رڼا کي) لیکلي څرنګه چي اخوند درویزه یو «ترک» وو، نو بنا هغه غوښتل چي د پښتنو د ازادۍ تحریکات د ترک نژاده مغل پر ضد کمزوري کړي،‌ او کاکا خيل لوستونکي ته داسي انتباه ورکوي چي د مغل حکومت او اخوند درویزه په کولوژن کي سره وه،‌ او د پیر روښان پر خلاف ئې په ګډه کار سره کاوه. لیکوال عقیده لري چي د پیر روښان تحریک د «پښتون قام» د ازادۍ، ننګ، او ناموس د «تحفظ» لپاره وو. کاکا خيل وايي چي د پیر روښان نهضت د پښتنو په ملي تاریخ کي د ملي ازادي لپاره ستري کارنامې ثبتي کړې. کاکاخیل باور لري چي د پیر روښان په هکه د اخوند درویزه الزامات او تورونه کاملا بې اساسه دي، او خپله اخوند درویزه یو «افراطي مذهبي» شخص وو (مخونه، ۶۷۶ – ۶۷۷).
میر محمد صدیق فرهنګ په خپل اثر (افغانستان در پنج قرن اخیر) کي له څه اوږده بحثه راوروسته وايي چي پیر روښان ځیني «ابتکاري او بې سابقه» کارونه وکړل، او محافظه کارو روحانیونو سمدستي پر هغه باندي د «بدعت او انحراف» حکم وکړ. فرهنګ لیکي چي پیر روښان پخپلو مریدانو کي «ښخي» منلې، او «د سماع په مجلس کي ئې د مشراکت اجازه ورکوله.» (مخ، ۳۲).‌ محمد عبدالقدوس قاسمي د خیر البیان په مقدمه کي وايي چي بایزید خپل «خلافت نر او ښځي» ته سپاری (مخ، ۸۰). داسي ښکاري چي بایزید پیر روښان په پښتني جامعه کي د ښځو مسایلو ته خاصه توجه کوله، د هغه په مریدانو کي ښځي شاملي وې، او ښځو ئې په مجلسونو او جنګونو کي برخه اخیستله. ښاغلی قاسمي ادامه ورکوي او لیکي کله چي بایدیز پیر کامل سو، هغه خپله مېرمن خپلي طریقې ته راواړوله. په خلوت کي ئې کښېنوله، او د معرفت لاره ئې ور وښودله (مخ، ۴۷). د خیر البیان په مقدمه کي راځي کله چي د بایزید مېرمن بي بي شمسو له جنګه وروسته د خپلو زامنو پرې کړي سرونه ولیدل،‌ هغې وویل: زما زامن «په غلا او کاسیري» کښي نه دي وژل سوي چي «خفه» سم. «آفرین شه درباندي زامنو!» چي د خدای په لاره کي محکم واست‌ (مخ، ۷۰). 
اولاف کیرو په خپل کتاب (د پټهانز) کي لیکي چي په ۱۵۹۲ کي د پیر روښان د زوی جلاله ښځه او ماشومان مغولو په جنګ کي اسیر کړل،‌او اکبر پاچا ته یې یرغمل واستول‌ (مخ، ۲۱۹). کیرو بل ځای کاږي چي د پیر روښان بل زوی احداد هم په جنګ کي مړ سو. خو د احداد «ښکلې کونډي» د مغولو پر ضد مبارزې ته دوام ورکړ. د احداد ښخي شخصا په جنګونو کي ګډون وکړ،‌ او په څو جنګونو کي ئې مغل سخت مات کړل. د کلونو په جریان کي، د احداد همدې ښکلي کونډي د خپلو سیاسي مهارتونو په وجه خپل یتیم زوی ته د روښانیانو مشرتوب ور وګټی (مخ، ۲۲۷). 
نتیجه
د پیر روښان، خوشحال خان، میرویس خان، د کندهار او هرات ابدالیان، او احمد خان له نضهتونو څخه دا خبره روښانه سوه چي د انګریزانو سره تر مخامخ کېدو مخکي د افغانانو په سیاسي مشرتوب کي مذهبي اشخاصو او ایدیولوژي چندان مهم او بارز نقش نه درلود، بلکي ملي او قومي سیاسي ارزښتونو د افغانانو سیاسي احساسات راپارول. پدې ملي قیامونو کي د افغانانو ترمینالوري ملي ګرا او نشنلسټه وه. دخارجي اشغالګرانو پر ضد د افغانانو سياسي داعیې قومي او ملي رنګ او محتوا لرله. پدې دورو کي د افغانانو سیاسي مشرانو قومي ارستوکراتیکي رېښي لرلې، او یا د جنګونو په میدانونو کي بې ساري فردي قومندانانو ول. د بحراني حالاتو په سیاسي مشرتابه کي عموما د جرګو او قومي مشرانو د قدرت پله ډیره درنه وه. او سیاسي ریاست تل د هغوی په قبضه کي وو.

ماخذ:

میر غلام محمد غبار. افغانستان در مسیر تاریخ. ۱۳۵۹.

میر غلام محمد غبار. احمد شاه بابا افغان. ۱۳۸۷. اسد دانش مطبعه.

عبدالروف بېنوا. میرویس نیکه. ۲۰۰۵. د افغانستان د کلتوري ودي ټولنه – جرمني

علامه سید جمال الدین افغان. مترجم: محمد امین خوګیاني. تتمه البیان في التاریخ الافغان. ۱۳۷۳.پشاور

محمد حیات خان. مترجم. فرهاد ظریفي او یاد طالبي. حیات افغاني. ۲۰۰۷. دانش خپرندويي ټولني

ارمغان خوشحال. مقدمه سید رسول رسا. یونیورستي بک اینجنسي. پېښور.

عبدالحی حبیبي. مترجم. نېنوا. د افغانستان لنډ تاریخ. ۱۳۵۶. دولتي مطبعه.

افضل خان خټک. تاریخ مرصع. مقابله، تصحیح او نوټونه. دوست محمد خان کامل مومند. یونیورستي بک ایجنسي.

فرهنګیالی خوشحال. د سر محقق زلمي هیوادمل په زیار. علي احمد جلالي: خوشحال خان او قزاقي جنګ. مخونه: ۳۴- ۴۵.

کروسینسکي. مترجم. وجیه الله شپون. د مسیحي سیلاني تاریخ. ۲۰۰۵. دانش خپرندویې ټولني.

بایزید انصاري. خیرالبیان. مقدمه. عبدالقدوس قاسمي. ۱۹۸۸. پښتو اکیډمي/پېښور یونیورسټي.

عبدالحی حبیبي. د پښتو د ادبیاتو تاریخ. اول او دوهم جلد. ۲۰۰۵. دانش خپروندیې ټولني.

میر محمد صدیق فرهنګ. افغانستان در پنج قرن اخیر. ۱۹۸۸. امریکن سپیدي. امریکا.

عبدالباري جهاني. هرات، پښتانه او ستره لوبه. ۲۰۰۱. کوټه. صحاف نشراتي موسسه.

Senzil K. Nawid. Religious Response to social change in Afghanistan 1919-29. Mazda Publishers, Inc. 1999.

Moutstuart. Elphinstone. An Account of the Kingdom of Caubul. Indus Publications. 1992.

Sir Olaf Caroe. The Pathans. Oxford University Press. Karachi. 1990.

Louis Dupree. Afghanistan. Princeton University Press. 1980.

Christine Noelle. State and Tribe in Nineteenth-Century Afghanistan. Curzon Press. 1997.

Vartan Gregorian. The Emergence of Modern Afghanistan. Stanford University. 1969.

Jos J. L. Gommans. The Rise of Indo-Afghan Empire, c. 1710-1780. Oxford University. Delhi. 1999.

Ferdrik Barth. Political Leadership Among Swat Pathans. Berg. Oxford. New York. 2004.

  1. P. Ferrier. History of the Afghans. 2009.

Olivier Roy. Islam and Resistance in Afghanistan. Cambridge University Press.New York. 1990.

Ludwig W. Adamc. Historical Dictionary of Afghanistan.

 

 دافغانستان په سیاست کي د قومي او مذهبي مشرانو نقش ته یو نوی نظر

 

 

لیکونکی واحد فقیري

29.12.2017
لومړی برخه
مقدمه:
څه وخت پخوا، دا ذهني سودا راولوېده چي د افغانستان د کلیوالي ژوند، اقتصاد، او سیاسي جوړښت په باره کي څه منظمه او پراخه مطالعه وکړم. د موضوع د روښانه کولو لپاره مي پدې هکله څو مشهور کتابونه، البته څه پخواني او څه نوي، وکتل. د دغو کتابونو له جملې څخه یو د مېرمن سینځل نوید عالي او پر علمي میتودونو باندي برابر کتاب (په افغانستان کي ۱۹۱۹ – ۱۹۲۹: د اجتماعي بدلون په مقابل کي مذهبي عکس العمل) یو کرت بیا له سره څه په دقت ولوست.
پروفسور سینځل نوید له اصله افغانه ده. یو وخت د کابل په پوهنتون کي استاده وه. عالي تحصیلات ئې زیاتره په متحده ایالاتو کي کړي دي، او اوس د امریکا د اریزونا ایالت په پوهنتون کي د مرکزي اسیا تاریخ تدریسوي. لنډه دا چي مېرمن نوید د افغان – امریکن د ټولني له علمي او اکاډمیک کدرونو او افتخاراتو څخه ده.
د مېرمن نوید د کتاب اصلي موضوع د غازي امان الله په دوره کي د اجتماعي بدلونونو په وړاندي د دیني او مذهبي مشرانو عکس العمل دئ، او هم د مطرح مخالف مذهبي اشخاصو د ژوند او عقایدو د روښانه کولو یوه ارزښتناکه هڅه ده. پروفسور سینځل نوید واقعا ډیر زحمت ایستلی دئ، او د خپل کتاب لپاره ئې ډیر زیات اول لاس اسناد او کتابونه لوستي دي. ښه او ژور تحقیق ئې کړی دئ، او په مجموع کي ئې د تاریخي او سیاسي حوادثو په اړه قضاوت منصفانه دئ.
پدې کتاب کي، لیکواله هڅه کوي چي د افغان په سیاست کي د مذهبي خلګو او ملایانو د فعال او بارز نقش د اخیستلو تاریخي سلسله وڅېړي، مهم عوامل ئې راپیدا کړي، او سیاسي او تاریخي سوابق ئې راوسپړي. دغه راز کتاب نه یوازي د غازي امان الله خان اصلاحات او پالیسي راپېژني، بلکي د هغه د مذهبي مخالفانو د سیاسي قدرت د مخ پر زیاتېدو تاریخي پروسه هم راته تشریح کوي.
زما د همدې لیکني د اصلي ټکي د شرح لپاره د مېرمن نوید د کتاب یوه بله جالبه مفکوره دا ده چي لیکواله لیکي: په ۱۹ پېړۍ کي د کابل د سلطنت پر سر د سدوزو او محمدزو سردارانو داخلي جنګونو او په تېره بیا د انګریزانو دوو تجاوزونو (۱۸۳۹ او ۱۸۷۸) د افغانستان په سیاست کي د مذهبي جناح او ملایانو د قوي کېدو پروسه را شروع کړه، او د هغوی لپاره ئې په سیاسي امورو کي د دایمي حضور لپاره موجه مذهبي دلایل، شرایط، او اسباب برابر کړل (مخونه، ۱۶-۱۷).
د کتاب په اول او دوهم فصل کي، لیکواله څو ځایه په متواتره توګه دا وايي چي په ۱۹ قرن کي د افغانستان په سیاست کي د مذهبي جناح او ملایانو د بارز رول اخیستلو یو ستر سبب د «جهاد» هنګامه وه. او د دغه مهم بل اساسي علت دا وو چي د انګریزانو له لومړي اشغال څخه راوروسته د کابل سلطنت د انګریزانو په خوښه او تایید ترلاسه کېدی. البته د سلطنت د ترلاسه کولو لپاره هر مشر له خپل ذاتي مهارته کار اخیستی، خو په نهایت کي د کابل د سلطنت د مشرانو په انتخاب کي د انګریزانو تایید او حمایت ټاکونکی نقش لاره. د کابل د حاکمانو پر خلاف همدې پارونکي سیاسي او مذهبي الزام د کابل حاکمان د دوامداره مذهبي چنلج سره مخامخ کړي ول. پدې زمانه کي، د کابل د پاچاهانو سیاسي مخالفانو تل هغوی د «پرنګي» سره په کولوژن یا سازش تورنول. د کتاب پدې جالبو فصلونو کي لیکواله کاږي چي د امیر دوست محمد خان او امیر عبدالرحمن خان مخالفان هغوی سمدستي «د پرنګي ګوډاګیان» بلي، او د هغوی پر ضد «جهاد» اعلاموي‌.
د مثال په توګه، د کندهار اکثره خلګ او مذهبي مشران د امیر عبدالرحمن خان مخالف ول. د کندهار مشهورو مذهبي مشرانو د امیر عبدالرحمن خان پر ضد فتوا صادره کړه، او هغه ئې «د پرنګي نماینده او کافر» وباله (مخ، ۲۸). او کله چي عبدالرحمن خان کندهار ونیو، هغه شخصا پخپل لاس خپل مخالف مولوي عبدالرحیم کاکړ او نور ووژل. ځکه د افغان انګلیس د دوهم جنګ په جریان کي د کندهار په سیمه کي د میوند د فاتح محمد ایوب خان پلویان زیات ول، او څو ځله د هغه لپاره د انګریزانو او امیر عبدالرحمن خان پر خلاف وجنګېدل. دغه راز، د عبدالرحمن خان پر ضد د ملا مشک عالم او نورو افغاني شخیصتونو مخالفت هم سمدستي ملي او جهادي رنګ واخیست.
متن:
لکه څنګه چي پروفسور سینځل نوید وايي چي په ۱۹ قرن کي د انګریزانو دوو حملو د افغانستان د سیاسي برخلیک په ټاکلو کي د مذهبي مشرانو د تبارز لپاره زمینه برابره کړه، او د امان الله خان د سقوط یو عمده عامل سو، پدې مقاله کي زما مطلب دا دی چي دا ثابته کړم چي د انګریزيانو تر تجاوزونو مخکي د افغانستان په سیاست کي د مذهبي خلګو او ملایانو ونډه خورا کمرنګه وه. د خارجي اشغالګرانو پر ضد د افغان ولس د قیامونو جوړښت او مشرتوب په قومي ارستوکراسي پوري تعلق لاره، او عموما ئې ملي داعیه بارزه وه، او چندان دیني صبغه ئې نه لرله، او نه هم د پخوانیو ښورښونو انګیزه څرګنده دیني توجیه لرله. په مخکنیو سیاسي ښورښونو کي په عمومي توګه د خارجیانو پر ضد د قیامونو په ليډرشیپ کي ملایان او دیني شخیصتونه نه راپیدا کېدل، بلکي په همدې تاریخي پاڅونونو کي مذهبي مشرانو عموما فرعي او حایشه وي نقش لوباوه. او هله سمدستي د خارجیانو پر ضد مبارزه «جهاد» نه بلل کېږي.
پدې زمانو کي، په افغانانو کي سیاسي حاکمیت او لیډرشیپ عموما په قومي او نظامي ارستوکراسي پوري تعلق درلودی. په بل عبارت، په ۱۶، ۱۷، او ۱۸ قرنونو کي د افغانانو ټولو مهمو او تاریخي قیامونو ملي رنګ او جامې لرلې. پدې زمانه کي، سیاسي مشرانو عموما ملي او قومي ترمینالوژي کاروله. د پیر روښان، خوشحال خان، میرویس خان، د کندهار او هرات ابدالیان، او د احمد شاه بابا په حرکتونو کي همدې سیاسي مشرانو د خارجي اشغالګرانو پر ضد د ملي ازادۍ لپاره بېرغ پورته کړی وو. هغوی «د خارجي اسارت» څخه د خلاصون لپاره د خلګو «ملي احساسات» راپارول نه «دیني.» او عموما ئې خپلو مبارزاتو ته د یو ملي ازادي غوښتونکي تحریک رنګ ورکاوه، نه مذهبي رنګ.
دلته به هڅه وکړو چي د ۱۶، ۱۷، او ۱۷ پیړیو په ملي پاڅونونو کي د ملایانو او مذهبي مشرانو ونډه وګورو. او دا به وګورو چي ایا هله هم افغانانو د خارجي اشغالګرانو پر ضد له دیني احساساتو څخه د حربې په توګه استفاده کوله او کنه؟ ایا د خارجي قواوو په شړلو کي د قیامونو ليډرشيپ ملایان کاوه او که د وخت د قومي ارستوکراسي مشرانو او نظامي قومندانانو؟

 

د ورېښمو لارې په اړه څو خبرې

 

لیکوال : نورالحق ن. څلی

د آسیا سوداګریزې کرښې د دغې لوې وچې ټولې سیمې یې د ژوندي موجود د مراندې په شان سره نښلولې وې . دغه کرښې ډېر وروسته د الماني عالم فردیناند فون ریشتهوفن له خوا د « ورېښمو لارې » وبلل شوې ، او په شلمه پېړۍ کې سویدني جغرافیه لیکوونکي سوین هیدین یواځې د « ورېښمو لار » په نوم اکادمیکو بنسټونو ته وروپېږندله .
د ورېښمو لاره د لرغونو زمانو راهیسې د آسیایي ، افریقایي او اروپایي تمدنونو تر منځ د متقابلو اغېزو لېږدونکې پاتې شوې ده . دغې لارې د بېلا بېلو تمدونونو په ودې کې لوی لاس درلود . د دغې لارې له طریقه نه یواځې سوداګریز توکي بلکې مذهبونه ، پوه ، هنر ، دودونه ، فنکاري ، تکنالوژۍ او همدا شان ساري ناروغۍ لاس په لاس کېدلې .
یو حیرانوونکی واقعیت دا دی چې د آسیا او اروپا تر منځ د سوداګرۍ یوه ډېره مهمه کرښه د افریقا له وچې نه تېره شوې وه . د دغې خبرې د ثبوت لپاره تر ټولو مهم لاسوند د افریقا په شمال ختیځ کې د « اکسوم سوداګریزې امپراتورۍ » وه .
دغه سوداګریزه امپراتوري چې د اکسوم پاچاهي په نوم هم یاده شوې ده ، د ایریتېریا ، سومالیا او ایتوپیا هېوادونو په خاورو کې موقعیت درلود . د خپل ځواک د اوج په موده کې یې د مصر ، سودان ، یمن او سعودي عربستان پر ځينو برخو باندې یې هم واکمني کړې ده .
اصلأ د اکسوم پاچاهي څلور سوه کاله مخکې له میلاده رامنځ ته شوې ده خو له میلاده سل کاله وروسته د یوه سمندري او سوداګریز ځواک په توګه پېږندل شوې ده . دغې پاچاهۍ دوه ډېر مهم بندرونه لرل چې یو د هند سمندر او بل د سره سمندرګي پر غاړه پروت و .
د اکسوم سوداګریزې امپراتورۍ د افریقا له نورو بازارونو سره اړیکې لرلې . د دغې سوداګریزې امپراتورۍ د صادراتو توکي دا وو : مالګه ، اوسپنه ، سره زر ، زمروت ( زمرد ) ، د کیشپ تتۍ ، د پيلانو او ځینو نورو ژوو غاښونه او مریان .
اکسوم له هندوستان سره ټینګې سوداګاریزې اړیکې لرلې . همدا شان کله چې د روم امپراتورۍ د اوسني منځني ختیځ ځینې خاورې او د افریقا شمالي خاورې لاندې کړې ، نو اکسوم له روم امپراتورۍ سره مخامخ اړیکې پیدا کړې . له دې چې دغې پاچاهي تر نورو لمړی عیسوي مذهب ومانه نو ځکه یې په پیل کې د روم له امپراتورۍ او ورپسې یې د شرقي روم له امپراتورۍ سره ښې اړیکې لرلې .
کله چې د روم امپراتورۍ مصر لاندې کړ ، نو د سره سمندرګي له لارې یې له هندوستان سره مخامخ سودا ګریزې اړیکې پیدا شوې او د غټو رومي بېړیو تګ را تګ پیل شو . دغه سوداګري تر ډېره یو اړخیزه وه . هندوستان هر هغه څه لرل چې رومیانو ور ته اړتیا لرله خو رومیانو داسې څه نه لرل چې له هندوستان سره یې ونج کړي .
د اکسوم امپراتورۍ لوېدنه په اوومه میلادي پېړۍ کې هغه وخت پیل شوه چې په چم ګاونډ کې یې اسلامي امپراتوري را وټوکېده . د وخت په تېرېدو سره د اکسوم پاچاهۍ ډېر وګړي مسلمانان شول ، په جګړو کې یې ماته وخوړه ، د هند سمندر او سره سمندرګي ته نږدې خاورې یې له لاسه ورکړي . ورپسې د نیل سیند کنترول هم د مسلمانانو لاس ته ورغی . په پای کې د اکسوم سوداګریزې اړیکې هم له آسیا او هم له اروپا سره پرې کېږي او په لسمه میلادي پېړۍ د تل لپاره له منځه ځي .

په هر حال ، له دې چې د ورېښمو د لارې څېړنه ډېر اوږد بحث ته اړتیا لري نو اړ کېږو چې یواځې یو څوغټ ټکي یې را واخلو او نور ور څخه تېر شو . د ورېښمو د لارې دغه لاندینۍ نقشه ، سره له دې چې بشپړه نه ده خو بیا هم مونږ ته یو ښه انځور راکوی .
له دې چې زمونږ خبرې پر هندوستان باندې څرخېدلې نو غوره به وي چې له همغه هند څخه بحث وغځوو . د هند سوداګریز توکي له دوو لارو اروپا ته استول کېدل . لمړۍ لاره د وچې لار وه چې له افغانستان ، فارس او بغداد څخه تېرېدله او د اوسنۍ سوریې د رقه ، حلب او دمشق ښارونه یې وروستې منزلونه وو . د سوریې لاذقیه سمندري بندر د لرغونو زمانو راهیسې د سیمې مهم بندر پاتې شوی دی .
دوهمه لار د سمندر لار وه . سوداګرو به خپل توکي عدن ( یمن ) ته راوړل او هلته به یې خرڅول . همدغه توکي به د سره سمندر او نیل سیند له لارې قاهرې او ورپسې د « میاط » او اسکندریه ښارونو ته رسېدل . د میاط او اسکندریه ښارونه د مدیترانې سمندر پر غاړه پراته دي . اروپایي سوداګرو به بیا هندي سوداګریز توکي په پورته یادو ښارونو کې اخیستل .
د وروستۍ خبرې په توګه باید زیاته شي چې ډېرې لوېدیځې سرچینې داسې ښیې چې د عثمانیانو له خوا په ۱۴۵۳ کې د قسطنطنیې په نیولو سره د ورېښمو لاره بنده شوه ، او اروپایان مجبور شول چې ختيځ ته د رسېدو بله لار پیدا کړي . په پای کې اروپایان بریالې هم شول . دغه ادعا له ریښې نا سمه ده . عثماني ترکيې د سوداګرۍ د غوړېدو لپاره ډېر څه وکړل . اصلي خبره دا ده چې د ګمرکي تعرفو او جګړو له امله لګښتونه ډېر شول ، د توکو بیې لوړې شوې . د ورېښمو د لارې بندېدل نور علتونه لرل لکه : په اروپا کې د ډېرو او دوامداره جګړو شتوالی ؛ په ختیځ کې د اروپایي کمپنیو فعالیتونه ؛ په خپله استعمار او د روسیې له خوا د منځنۍ آسیا او قفقاز لاندې کونه .
د پانګې د دلۍ کولو د مسئلې د روښانه کولو لپاره اساسي ټکی دا دی چې په پام کې ساتل یې ډېر اړین دي ، او هغه دا چې مخکې له دې نه چې په اروپا کې صنعتي انقلاب او یا د استعمار کولو مفکوره را وټوکېږي ، سوداګریز انقلاب را منځ ته کېږي . د « سوداګریز انقلاب » اصطلاح لمړی ځل اقتصادي تاریخ پوه روبرتو ساباتینو لوپيز کارولې ده . له دې چې ډېر دوستان په دې اړه لږ او یا بېخي مالومات نلري نو هیله ده چې په تړاو به یې ډېر ژر یوه لیکنه ولرو .

‎نورالحق نبي زاده څلی‎s foto.