”بهارِ دره‌ی زندان”

Anwar Zafari 
‎غرزی لایق‎s foto.

سليمان لايق

 

دلم ز عشق جهانگير آهوان خاليست
خُمِ شكسته ز بد مستى نهان خاليست
بهار ميرسد اما سپيده‌ى سحرى
زسِحركارى رنگينِ خاوران خاليست
چنانچه باد سبكبالِ دره‌هاى بلند
ز تندى تپش نبض آسمان خاليست
به بزم سينه‌ى صحرا جهان لاله شگفت
ولى ز گرمى خون دلاوران خاليست
ز تاج دره‌ى زندان و صخره‌هاى بلند
كبوتران همه رفتند و آشيان خاليست
نبردگاه سمنگان و تختِ رستم زال
ز رخش جنگى و نيروى رستمان خاليست
ز پايمردى رندان كه داستان‌ها رفت
خرابه‌هاى هريوا و باميان خاليست
بيا و آتش زردشت را به بلخ ببين
اجاق مرده و تا مغز استخوان خاليست
نه رود بستر طغيان نه ابر مادر سيل
كه خاك و آتش و باد و هوا از آن خاليست
كبود پيراهن افسانه گوى چرخ كهن
سرود تازه ندارد ز باستان خاليست
به كوه مينگرم كوه را نه مى ماند
به سنگ مينگرم ز آتش نهان خاليست
به دره مينگرم مرده ناوه را ماناست
ز باد سركش و توفان بى امان خاليست
به شهر مينگرم شهر نى كه گورستان
ز تابشِ خِرَد و فٓر آدمان خاليست
زمين چو دخمه‌ى مرگ و زمان چو گور اميد
جهان ز خند‌ه‌ى جانبخش مى كشان خاليست
حريم ميكده‌هاى كهن چو عرصه‌ی مرگ
ز آيتِ نَفَسِ گرمِ عارفان خاليست
نه لطف فيض صبا و نه شور شام شراب
سبو شكسته، مغان رفته، بوستان خاليست
گواه ذلت و مرگ است پهنه‌هاى وطن
كه از تلاش و غريو مبارزان خاليست
چو آن نهنگ كه از ضربه‌هاى پيهم آب
به صخره خورده ز تاب و تب و توان خاليست
و يا چو كشتى توفان رسيده‌ى واژون
دَگَل شكسته، رَسَن رسته، بادبان خاليست
اگر ز جوهر انسان تهى شود دلِ خاك
جهان فسانه‌ى مرگ است و بيكران خاليست
در آن ميانه چو رندانه بنگرى به جهان
خيال‌ها همه بادست و اين جهان خاليست
كجاست تازه نفس لولىِ جهان آشوب
كه بزمِ كهنه ز غارتگر جوان خاليست
دلم به كره‌ى بى آفتاب ميماند
كه از درخشش نور نوآوران خاليست
مرا به بال تو سوگند اى كبوتر عشق
كه عرصه‌هاى وفا تا به كهكشان خاليست
بيا به محفل عصيانگرانِ بند گسل
كه خُمِ باده‌ى پيرانِ بدگمان خاليست
بيا مرا و جنون مرا و شعر مرا
به جرقه‌هاى جوان ده كه ديگدان خاليست
سخن كه شعله از آن سركشد فسانه مخوان
همينكه ديگ نه مى‌جوشد از همان خاليست
مرا تلاطم و آشوب و زنده گى آموخت
طريق عشق يكى است و از گمان خاليست
قسم به جاد‌ه‌ى خونينِ شعرِ شامگهان
كه راه سرخ همانست و از زيان خاليست
غرور و كبر ستمگر شود فسانه‌ى مرگ
هنوز دست و دماغ ستمكشان خاليست
ضمير زنده گى اندر تلاش ايجاد است
گمان مدار كه اين ساحه جاودان خاليست
فريبِ جادوىِ وقتِ گريز پا نه خورى
كه جايگاه تو در صدر داستان خاليست
به هوش باش خداوندِ كار و محنت و رنج
زمان ز آن تو شد مشتِ ديگران خاليست
”به جيب توست اگر خلوتى و انجمنيست
برون ز خويش كجا ميروى جهان خاليست”
منم فدايى آتش پرست آزادى
همانكه معبد بيگانه گان از آن خاليست
منم كه در دلِ شب‌هاى سهمگين و مهيب
لبم ز كرنش و مدحِ ستمگران خاليست
سرود منكه ز جان نبرد مى خيزد
ز نااميدى و آهنگِ ناتوان خاليست
لبم به شيشه دلم مست عشق غارتگر
تنم تنور هوسها ولى چنان خاليست
كه گر زمين و زمان مى شود تسل نه شود
از آنچه ميطلبد شيشه‌ى زمان خاليست
چو لب به عشق گشايى به جنگ امكان خيز
طريق شكوه نبايست و از بيان خاليست
كه گفت آنكه در شور و عشق را بستند؟
كه گفت آنكه گلستان ز گلخرخان خاليست؟
كه گفت آنكه دگر ليلى نيارد چرخ؟
كه گفت وادى مجنون ز دلبران خاليست؟
كه گفت عربده منعست و محتسب آزاد؟
كه گفت شهر ز غوغاى لوليان خاليست؟
كه گفت سينه‌ى داغان و شعله خيز وطن
ز پايمردى يك نسل قهرمان خاليست؟
كه گفت در دل اين روزگار وحشت وخشم
ستاد و سنگر خلق از نبرده گان خاليست؟
كه گفت عالم زاينده و كبير جهان
ز اوج گيرى توفان بى امان خاليست؟
بران به پيش، قدح نوش و سركشى آموز
قطار گير كه يك مهره كاروان خاليست